»  اشعار   »   چشم بگشا

چشم بگشا

مدیرسایت بازدید 841

چشم بگشا‌‌‌ چگونه ایرانی
غرقه در‌موج غم قرین فناست

در زمین و هوایِ کشورِ خویش
هدف تیر و ترکش و تیپاست

اشک خون می چکد به دامنها
زین گران بار غم که در دلها ست

دست ِبیدادِ جهل و نقضِ حقوق
شد پدیدار و داد ناپیداست

گو به‌ منّاعِ خیر و ‌حقُ النّاس
حقِ اجماعِ خلق حُکمِ خداست

هرکه امحاء حق کند بی شک
نابکاری پلید و بس رسواست

چشم ‌تدبیر و عقل دور اندیش
ای دریغا که خفته و اخفاست

از کران تا کرانِ خاکِ وطن
هر کجا بنگری ستم غوغاست

ظلم‌‌‌ و جوری مضاعف از اجحاف
بر خلایق رود که واویلاست

خلقِ مظلوم‌ِ بی پناهِ شریف
دست ِ کوتاهشان بسوی خداست

کوخی‌ یکسو و آن طرف‌ کاخی
که‌ بلندای رفعتش به فضاست

کنج آن کوخ کودکی نالان
در پی‌جستجوی نان و نواست

می‌رود تا میان مزبله ای
یابد آن‌پس غذا که در آنجاست

مُنعِمِ قادری که باکش نیست
داغِ‌پیشانیش ز روی ریاست‌

آنکه دستی به منصبی دارد
مسندش جای ردّ لطف و عطاست

چون به خود کامگی کند تاکید
طلب ِ معدلت از او ‌ بیجاست

رهرو راه شرّ و باعثِ جور
بانیِ خوف و مخطیِ بلواست

مرد و زن از جوان و کودک و پیر
سر بسر پای بست خبط و خطاست

وز خطای خودی چو بیگانه
روزگاری سیاه‌ و جان‌ ‌فرساست

فقر و فحشا و اعتیادِ مزید
مایهء رنج و ابتلا به بلاست

خانه از پی فکن‌ چو صَرصرِعاد
که ز آسیبشان‌‌‌‌‌‌ هماره عزاست

مام‌میهن‌ ز رنج در تب و تاب
مانده از پویه بی کس و تنهاست

گوید او را (سها) که مادر جان‌
از سرشکم صراحی و صهباست

۲۲ دیماه ۹۸

دیدگاهتان را بنویسید