»  اشعار   »   مام ملک خوی من

مام ملک خوی من

مدیرسایت بازدید 493

مادرم رفت و غمم لرزه بر اندام  گرفت
او که تا بود مرا  در  بغل  آرام   گرفت

مادری بود  ملک خوی  و   محارم پرور
رفت و از رحمت حق راحت مادام گرفت

عصمتی بود مبرا ز معاصی همه عمر
عابدی بود و به دیدار رب احرام گرفت

روی خوش در همه ی عمر ز آغاز ندید
کام کی مرغ مصیبت زده در دام گرفت

تخم غم کاشت از آغاز به خاکش تقدیر
کاین چنین بهره از آن کشته سر انجام گرفت

سود و سرمایه ز کف داد به بازار امید
آنچه اندر پی سودا ز فلک وام گرفت

بخت نفرین شده آموخت از او تاب دوام
خالق  رنج  از  آن  دلشده   الهام   گرفت

به قضا روشنی دیده به اصرار سپرد
ز قدر تیرگی بخت  به  ابرام  گرفت

کار مزدی که به پاداش محبت دریافت
زهر غم بود که  از  ساغر  ایام  گرفت

بود انعام فلک در عوض خدمت او
چشم زخمی که ز بد خواهی انعام گرفت

شاخ شمشاد عزیزی که به جان می پرورد
زخمه تیغ هرس  را  نه  به  هنگام  گرفت

گر بتی ساخت که شد مظهر اصنام دگر
رونق از سجده ی او دولت اسلام گرفت

تند باد فلکش شاخه به یک حمله شکست
روح قهار  قضا  زین  شکن  آرام  گرفت

باز  خورشید  درخشید  ولی  مادر زار
خانه در صحن دلش ابر سیه فام گرفت

صدف پسته ی خندان پسر چون بشکفت
دل  مادر  زغمش  تلخی  بادام  گرفت

روزی آخر شود این شاخ تناور ترمیم
آخرین جرعه که این مام چو ” هشام” گرفت

دل حاسد زغم دلشده مادر شد شاد
گرچه اهریمن از این همهمه سر سام گرفت

به جهان هرکه به تحسین ز کسان گفت سخن
پاسخ  هر چه  ثنا  گفت  به  دشنام  گرفت

چون ” سها” هرکه از آغاز به خوشنامی زیست
این چنین بهره جانکاه به فر جام گرفت

پاریس سوم ژوئیه دوهزارو هیجده
منوچهر برومند
م ب سها

دیدگاهتان را بنویسید