»  یادواره   »   یادی از شادروان فضل الله زرکوب شاعر شیرین سخن افغانستانی

یادی از شادروان فضل الله زرکوب شاعر شیرین سخن افغانستانی

مدیرسایت بازدید 198

 


افسوس که زندگی دمی بود و غمی

قلبی و شکنجه ای و چشمی و نمی

یا جور ستمگری کشیدن هر روز

یا خود به ستمکشی رساندن ستمی

خلیل الله خلیلی

سخن را با سروده ای از زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی شاعر بلند آوازه افغانستان آغاز می کنم . تاقلم را در سوک درگذشت فضل الله زرکوب شاعر بلند پایه دیگری از دیار هرات لختی بگریانم . و مراتب تسلیت خود را به اهالی عرصه ادب و فرهنگ فارسی در ایران و افغانستان و تاجیکستان ابراز دارم .

فضل الله زرکوب از اهالی هرات که در دانمارک به سر می برد،شاعر توانای گزیده گویی بود که در قوالب قصیده و غزل و رباعی و مثنوی سروده های سخته دلنشین می سرود. مجموعه اشعار او که سنگ فلاخن نام دارد حاوی سروده های نغز اوست.که در کمال شیوایی و گویایی و استحکام و انسجام، انشاد گشته و پاره از مبتلابهات اجتماعی و آمال و آرزوهای سراینده ای متعهد و درد آشنا را به نحو شاعرانه ای که تاریخ انقضا ندارد و در تلو زمان جاری و ساری است ،ابراز داشته است.مجموعه شعر سنگ فلاخن که در سال 1389با شمارگان سه هزار مجلد به قطع رقعی حاوی 104 صفحه توسط نشر عرفان به مدیریت محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی در ایران انتشار یافت، حاوی مضامین عاشقانه و عارفانه ای است که عناوین شتر مرغ های مست – شکست و ریخت – سروش بزم اهورا- ابرهای خشک- هشدار-سال نکو- چهل دزد بغداد – مراسم تدفین آب – در آن جلب نظر می کند .از ديگر آثار قلمى زركوب مجوعه شعر برج خاكستر اوست كه ذيلاً غزل تفنگهاى سياه از آن نقل مى گردد.

وی فرزند حاج حبیب الله بهشتی از معاریف فرهنگ پرور هرات بود .که به واسطه آشنایی با شعرا و فضلاء زمان که به محل کسب پدرش رفت و آمد داشتند از نو جوانی به شعر و شاعری روی آور شد.سروده های او در روزنامه اتفاق اسلام و مجله هفت قلم انتشار یافت . زرکوب تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در دبستان و دبیرستان هاى جامى وسلطان غياث الدين غورى هرات به پایان رساند .از دانشگاه کابل لیسانس ادبیات فارسی گرفت . و از دانشگاه فردوسی مشهد به دریافت فوق لیسانس ادبیات فارسی نائل آمد . پایان نامه کارشناسی ارشد او در زمینه تحلیل اشعار مقاومت شاعران افغانستانی است. زرکوب افزون بر توانایی در سخنوری،در زمینه بازیگری درتاتر نیز ابراز وجود می کرد، از زمره نقش آفرینی های او بازیگری در نمایشنامه ی صبح سعادت است که پس از اعلام جمهوری داوود خان به نمایش در آمد . در ایام اقامت در ایران نیز در نمایشنامه فریاد افغانستان که در سال 1361 در مشهد اجرا شد شرکت جست . در دوران اشغال افغانستان نیز از زمزه مبارزانی بود که در نهایت دلاوری باقوای متخاصم جنگید. زرکوب در ایام اقامت در ایران از بنیان گذاران و فعالان انجمن ادبی شاعران مهاجر افغانستانی در مشهد بود . در آن انجمن به تدریس سبک شناسی و بررسی عناصر شعری می پرداخت .

روحش شاد و باد و نام و یادش در دفتر ادب فارسی ماندگار

 

منوچهر برومند پاریس اول ژانویه دو هزارو بیست وسه

 

غزلی از مجموعهٔ برج خاکستر

تفنگهای سیاه

 

غمی به هیبت کوهی ز سنگهای سیاه

نهاده پا به گلویم به رنگهای سیاه

به نسل سوختگان هدیه‌ای زمانه نداشت

جز ابرهای سیاه و نهنگهای سیاه

بر آهوان ز پستان‌گرفته می‌لرزم

ز هول گردنه‌ها و پلنگهای سیاه

کتیبه‌های سلول کدام زندانیم؟

که روی هر ورق ماست انگهای سیاه

هجوم سایهٔ کابوسها مبادا دور

ز خواب مشعله‌داران جنگهای سیاه

که ذهن کودک این خاکدان سیهپوش است

ز حفره‌های کبود تفنگهای سیاه

بخوان حکایت این استخوان‌فروشان را

ز نعل رخش؛ میان تبنگهای سیاه

بس است رنگ که میراث‌تان نخواهد بود

به غیر صفحهٔ تاریخ ننگهای سیاه

22 فروردینماه (برج حمل ) 1390

 

پرنیان پارسی

 

قصیده ای شیوا و گویا سروده زنده یاد فضل الله زرکوب درباره زبان‌‌فارسی زبان مشترک همه اقوام ایرانی در گستره تاریخیِ فرامرزی اش که یگانه وسیله دوستی و تفاهم و همدلی همه مردمی است که از آبشخور فرهنگ غنی و پر بار ایرانی شراب هستی بخش همزبانی و همدلی می نوشند .

هر کسی را مادری هست و زبان مادری

پارسی‌مان مادر است و طرزِ گفتِ ما؛ دری

 

پَهلَو و دربار و در؛ اوصاف و نامش پارسی است

گر “دری” گفتند؛ بود از بهرِ ختم داوری

 

گر “دری” گفتند؛ یعنی گوهرِ دریای مهر

گر “دری” گفتند؛ یعنی نسخۀ همباوری

 

جنگلی در قلبِ اقیانوسِ دانش؛ ریشه‌مند

باغ سبزی لب‌به‌لب از میوه‌های نوبری

 

چون گلِ تر؛ تازه و شاداب؛ هنگام بهار

در نوازِش چون نسیم و در درخشِش؛ گوهری

 

پاسبانانیم گنجِ پارسی را ما؛ از آنک:

دارد او بر گنجهای نقره و زر برتری

 

در دل او هست پنهان، بر کف دستش عیان

آفتابِ مهتری، آیینۀ دانشوری

 

بر لب هر واژه‌اش جای سخن؛ جادو روان

حرف؛ حرفش در مُقامِ شاعری؛ خُنیاگری

 

زیر پای رودکیهایش بیابان پرنیان

در کف فردوسیانش گرزِ دندانخنجری

 

شاهِ ما را هفت اقلیم است با اقلیم دل

گنجه، غزنین و بخارا، بلخ و شیراز و هَری

 

حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی بسند

گر نبود این ملکِ دل را پاسبانِ دیگری

 

کاروانها حُلَّه دارد سیستانِ فرخیش

کانِ زَرُّ و نقره می‌جوشد ز بلخِ عُنصُری

 

بخشی از مُلک سنایی سرزمین روم و چین

هر جزیرۀ مثنوی؛ إِعجازی از پیغمبری

 

در گلستان اندر آ! گر برگ بی‌برگیت نیست

تا کزین باغ حقیقت؛ پشته‌های زر بری

 

کم نگردد گنجش از بر داشت؛ چون هر ماهیش

زیرِ اقیانوس دارد کارگاهِ زرگری

 

گنجهایش نیست پنهان یا خیالی چون سَراب

در کفِ هر موجِ او گنجی است از دُرِّ دَرِی

 

ماهیان پاکِ او را دستِ کم هرگز مگیر

زان که گاهی گُلپری گردند و گاهی مَهپری

 

هست در شوکت زبان پارسی چون آفتاب

کم نگردد نور خورشید از مُحَقَّرپروری

 

غم مخور گر یک دو تا خفاش؛ إِنکارش کنند

کی شود پنهان به انگشت؛ آفتاب خاوری

 

گستریده خوانَش از “أَزمیر” تا دریای چین

تا توانی کوش کز این خوان نعمت بر خوری

 

هر که از این گلشنِ خوش عطر و بو طرفی نبست

گو بیفکن رخت؛ سوی گُلخنِ خاکستری

 

هرکه زین خمخانۀ مَیمَست؛ جامی بر نداشت

گو: تو و خربندگانِ خواجگان را چاکری

دیدگاهتان را بنویسید