»  اشعار   »   ای دماوند

ای دماوند

مدیرسایت بازدید 558

با تو ام ای ُقلّه ی خاموش
با تو ام ای غولِ یخ بر دوش
با تو ام ای پیر ای نستوه
ای دماوند ای گرامی کوه
ای فلک سا کوهسار
ای بندگاهِ پادشاهِ اژدها پیکر
ای که روزی روزگاری
سیل و توفانِ شرار انگیز سنگ و آهن و سربِ مذابت
همچنان خورشید های سرخ و زرد و پاره پاره
از بلندین آسمان ها
کهکشان ها
عرش ها تا ماورایِ لامکان ها
نورِ خشم آلودِ زهر آگین
به چشمِ خیره یِ اهریمنان می ریخت ….
ای بلند آواز
ای سرا پا راز کهساری که در اعماقِ گردون
قلبِ پاکِ قدسیانِ آسمانی
چون آناهیتا و مهر و آن دو شش امشاسپندان
از دلِ عرشِ برین تا جُلجُتا
از قاف تا سینا و حرّا
از تَف و تابِ تو می لرزید.
ای مهابت بار کهساری که زیرِ تاجِ ابرِ پُر شکوهَت
مهر و ماه و صد هزاران اختر و سیّاره گه می مُرد و گاهی زنده می گردید.
ای گرامی ُقلّه
ای نستوه کوهِ نام گُستر
حالیا بر دوش داری، توده یِ برف و یخ و از آن همه
آتشفشان هایِ عظیم و تند و رُعب آور
ای دریغا، مانده برجا، تَلِ خاکستر
با تو ام ای کوه
ای ندامتگاهِ ضحاک….
ای بهین سَکّویِ پرتابِ خدنگِ آسمان پیمایِ آرش
ای که در غارِ تَلویَت
نامِ همنامانِ توس و ضربتِ خنجر گذارانِ بلوچ و دودمانِ زند و افشار است.
ای تو نقشی از جهنم
ای تو دستان ساز …!
کو شهابِ شعله هایِ خشم آگینت؟!
کجا شد، یورشِ آتشقشان و جوششِ سیلِ مذابت؟!
تابسوزانی و اندر کامِ آتش در ربایی…
خیلِ نامردانِ افسونکار و بد نام و نشانی را که چون جانوسپاران در تباهی جمله مشغولند…
جوششِ دشمن کُشت کو؟!
سیلِ غُرّانِ مُذابِ آتشت کو؟!
ای تو جنگ آموز
ای تو دشمن سوز
ای که صد ها چون سکندر
کینه توزِ کاخ سوزِ قصه ها را، در تَف و هَرّایِ سوزانت، منهدم کردی و سوزاندی….
ای تو خاموش، ای بلند آواز
ای سرا پا راز
ای صلابت از بلندایِ تنت، زی آسمان…زی کهکشان…زی لامکان ها می کند پرواز!
ای تو خاموشِ سراپا گوش
در تنت شورِ توان در جوش
خلعتِ برفِ زمان بر پیکرت خوش پوش
ای کُنامِ شیر….
کو جوان شیرِ جهانگیرت، که آید سویِ ایران باز؟!
ای تو هستی ساز …
بیژنان در چاهِ ذلت مانده اند!
کُفرِ بوجهلی جهان را تیره کرد!
لشکرِ مروان سپاهان را گرفت!
مُلکِ دارا عرصه ی تاراج گشت!
بابک از نیرنگِ افشین مُثله شد!
چشم ِ روئین تن ز بینش باز ماند!
خسروانی نامه ها بر باد رفت!
کس نیارد، بر لب آرد، نامِ گردانِ کیان!
ظُلمِ حجاجی فروزد آتشِ شیطانیان!
کو تهمتن؟! تا که بر بندد میان؟!
تاجِ رفعت بر فرازد بر سرِ ایرانیان!
شرزه شیر خفته دامانت کجاست ؟!
داستانِ زال و سیمرغت حدیثی آشناست؟!
رازِ پنهانت چراست؟!
با تو ام ای کوه، ای جهان بینِ جهان بشکوه !
ای دماوند، ای گرامی، نام گستر کوه!
دیده و وادیده شور و شادی و اندوه!
گو…در این عُمقِ سکوتِ پر شُکوهت،نکته هاست!
گو…که گردی در نهان داری…
پهلوانی، نامبرداری، چو توس و کاوه و یعقوب …میهمان داری!
در سراشیبِ رهی تاریک راه می داری!
نادری را بهر پاس مهر میهن گاه1 می داری!
نی خطا در گفته آمد! آرزو ناساز شد!
گفته ای نا رهگشا آغاز شد!
نی نیاید نادری دیگر بکار!
وآن تهمتن را سرآمد روزگار!
جمعِ جوشانِ خلائق رهروِ آینده باد!
ملّتِ آگاهِ ایران، در رهِ پاسِ وطن پاینده باد!
1- گاه:به معنی زمان است. و گاه می داری به معنی گاه شماری می کنی ( نقلِ سروده منوچهر برومند از تارنمای احترام آزادی : سه شنبه دهم مهرماه 1397).

دیدگاهتان را بنویسید