مطالب بیشتر
گالری
ندای شهر شیون شد
مدیر سایت
بازدید
114
ندای شهر شیون شد
شبق جوشان مذابِ قير بر دوش ِشفق مى ريخت
جنايت خون ِمظلومان به چاه ِ وَيْلِ شب مى ريخت
چنان آرام فريادِ هراس انگيزِ عصيان بود
كه سيل ِ خشم ِ نفرت در بن چاهِ ادب مى ريخت
پياده فيل و اسب و رخ همه در نطعِ خون مقتول
وزيرِ آچمزشهمات را افيون به لب مى ريخت
سيه ابروىِ هذيان گوى ِشب ورد ِاجل مى خواند
شبِ بيمار بر گلزار رنگ زردِ تب مى ريخت
جنايت آن زمان كوته ترين راه ِ سعادت بود
گلاب ِآبرو را دستِ مسكينِ طلب مى ريخت
به ناگه مُرغُوايى شوم قلبِ كهكشان لرزاند
مَلَكْ بر آسمان رفت و مَلِكْ از خوابِ خوش واماند
شَبَقْ پرويزنِ شب ريخت بر موىِ شفق ناگاه
پريشان گيسوى ِشب شانه هاى كوه را پوشاند
پَرَنْدِ تابِ گيسوى ِشبِ تاريك و قير اندود
لعابى قيرگون بر پيكر سبزِ چمن افشاند
سپاه شب چنان يورش به سيماى ِسحر آورد
كه از دهشت سپيدِ صبح را تا عمق ِشب تاراند
نداىِ شهر شيون شد بهشت سبز گلخن شد
اهورا اهرمن شد مركبِ چوبين به دوزخ راند