»  اشعار   »   قلم بمزد

قلم بمزد

مدیر سایت بازدید 685

قلم مزد
گر قلم مزد را سر آید عمر
کِیْ بُوَد جایِ وای وای و دریغ
این بُوَد لطفِ قادر منّان
کاید از حُسنِ اهتمام بلیغ

نه او را بالِ استغنا که بینم اوجِ افلاکش
نه او را نورِ پژواکی، که ظلمت را زداید موجِ ادراکش
رهینِ منّت ِدون بود و مغلولِ تعلّق ها
نمک پرورده ی جوری به بازار ِتملق ها
فرودین صید ِصیّادی، که بربستش به فتراکی
سخن سوزانِ بی ادراکِ بی باکی
که در کولابِ خون می کرد چالاکی
ناژوان
یازدهم شهریور ماه هزار و چهارصد و سه

دیدگاهتان را بنویسید