مطالب بیشتر
گالری
اصفهان وجد و حال پیشین کو ؟!
مدیر سایت
بازدید
426
وجد و حال پیشین کو؟*
اصفهانی ولی نه نصف ِجهان
رنج ِ چل ساله ات به چهره عیان
رفته زاینده رودت از دستت
خُلقِ محزون ِ خَلق پابستت
رود و مادیُّ و نهر هایت خشک
نه نسیمی که آگند چون مشک
تاج و شهناز خفته اند و خموش
ناید آن نغمه و نوا در گوش
از کسایی دگر نشانی نیست
زی زمین ره از آسمانی نیست
لب فرو بسته قدسی و صهبا
صاعد و بخرد و صغیر، عنقا
گو کجایند ؟ عاشق و شیدا
ژاله ، پروین ، مظاهر و یکتا
اوستاد سخن وحیدت کو
شاعرِ قادرِ فریدت کو ؟
مُکْرَمَت نیست تا به نظم آید
بسترد جهل و بینش افزاید
رفته الفت به خواب جاویدان
نی ز مسرور شاعر است نشان
نی ادیبی عیان و نوّابی
نی به ملک ادب دگر بابی
اسوه ی فضل و شهر ه ی تقوا
آن همایی شدست نا پیدا
عارفِ واصلِ تو سودایی
رخت بربسته جسته تنهایی
محنت خلق و رنج مالامال
کِیْ دهد شور و شوق و جذبه و حال
شهر لب تشنه ی جفا آلود
طبع وقّاد شاعران فرسود
چون هنرمند را ز حرمان بهر
از هنر نیز گشته خالی شهر
چون امامی قلم نگاری کو
نقش پرداز با وقاری کو ؟
تا خطایی برفت و رستم مرد
مرگ نقش آمد و قلم افسرد
زاده ی خوشنویس ِ دانایت
راسم نقش و خط زیبایت
از سرای هنر چو دور افتاد
در دلم رنج بیم و شور افتاد
جوهری بتگر طلا کوبت
رفت و دیگر نیاید او سویت
هست او در سفر چه دور سفر
سفری دور و دورتر ز ظفر
گو چرا رفته او سفر ، دیگر
حجره اش تار بینم و بی در ؟
گلسِتان هنر ، چکادِ امید
ساقِ گلهای ِگلسِتان که برید ؟
نا بکاران ربوده فَرَّت را
بد سگالان زدوده قدرَت را
شوکت و فَرّ و شورِ دیرینه
گشته نابود و نیست پیشینه
بر دیاری که فرّ ایران بود
گر نصیبی رسید حرمان بود
جهل و آسیب ناتوانش کرد
پی نشست زمین نوانش کرد
خانه ای نیست کاو عزایش نیست
جورِ اشرارِ جانگزایش نیست
خانه زادان خموش و مغموم اند
زندگی رفتگان ِمحروم اند
از زن و مرد و پیر و خرد و جوان
کس نبینی به دل بُوَد شادان
بارشی نیست زآسمان به زمین
جز غمِ جور و ظلم ِجاهل ِدین
غم فزونست و جهل دامنگیر
چون بگوید همی ، مخواه و بمیر
نیست باران نه برف و بورانست
بارش زجر و مرگ وجدانست
گر ببارد اسید بارد و تیر
بر سر و رویِ دختران دلیر
او نداندکجاست عرصه ی جنگ
کشتن دخت خویش باشد ننگ
اصفهان وجد و حال پیشین کو
لطف و شور و نشاط دیرین کو ؟
جای گلهای سرخ خوشبویت
بوی خوناب می دهد کویت
آوخ از قتل نو جوانانت
آن عزیزان بسته بر جانت
زجریان، کشتگانِ بی تقصیر
سر دهد مامشان ؛ نوایِ نفیر
سوکوارانِ آسی ات بسیار
پیکر دخت و پورشان بردار
نفس امّاره ای که وحشتزاست
در مُعَزّای ِ مرگ ِدهشتزاست
اصفهان زادگاهِ غمگینم
محفل ِخاطرات ِشیرینم
عطر گلهای یاس دلشادت
ناید و جایشان وزد بادت
باد آلودهِ گرد ِآگنده
بر مرضْ مرگها فزاینده
چون وَزَد شب شَوَدْ از آن روزت
تیره ترحال و زآن فزون سوزت
آورَدخاک و بر سرت بیزد
سوزدت چشم و اشک از آن ریزد
خاک و خاشاک و دود و دم قوتت
چار میخی به چوبِ تابوتت
این بُوَدْ حسبِ حالِ امروزت
کِیْ چنین بود وضع دیروزت
بوی ِ مازوت می رسد به مشام
هر کجا بگذری به مَجمَع ِ عام
دَرْزیِ جامگانِ تن دوزت
جامه ای دوخت جان و تن سوزت
گریه کن گریه های های بگو
آن هوای لطیف ِپیشین کو ؟!
بشکند دستِ جامه بردوزم
کاو سیه کرد در جهان روزم
کِیْ ز انوارِ حق رسد پیکی
بشکند کِیْ سرای تاریکی ؟
شهر شعرم ، هنر سرای ِ سرور
دست بد خواه از حریمم دور
رو «سها» قصه غصه دار مگو
از خزان بگذر و بهار بجو
اصفهان بیشه حبیب
دوازدهم مهرماه هزارو چهارصد و سه
*: این مثنوی یادگار روزهای غمباری است،که پس از سالها دوری و ماندن در پاریس به اصفهان بازگشته بودم.یاد مانده های پیشین از خویشاوندان و دوستان درگذشته،خشکی نزارزاینده رود و افسردگی مردم برایم، سخت طاقت فرسا بود.
در کنار دوست عزیز و ارجمندم مهندس داریوش انواری که در دولتسرای خود خاطرم را پاس می داشت،و با مهربانی
به کاستی آلامم می کوشید،برآنچه گذشته بود و بر اصفهان رفته بود، به دیده ی گریان می نگریستم.