دعوى نادان

دعوى نادان

حدود هفتاد سال پيش كه وزارت فرهنگ وقت در صدد اجراى قانون تعليمات اجبارى برآمد، مرحوم عباس اقبال آشتيانى كه نحوه اجراء قانون را نادرست، و كم و كيف برنامه هاى درسى را ناقص و سطحى مى دانست، و از اين بابت احساس خطر مى كرد. برحسب حس مسئوليت فرهنگى و تعهُّد فكرى صاحب قلمى دور انديش و نيك نگر، در سر مقاله شماره نهم از سال سوم مجله يادگار كه در ارديبهشت ماه سال هزار و سيصد و بيست و شش خورشيدى انتشار يافت، از خطر بزرگى ياد كرد، كه آينده ما را تهديد مى كند. طى آن با تأكيد بر لزوم توجّه به كيفيّت برنامه آموزشى كشور يادآور شد:

دراين نكته خلافى نيست، كه دشمن حقيقى هر فرد يا هر قوم جهل است. چه جاهل كور است، و كور نمى تواند براه راست رود و در چاه و چاله نيفتد، همانطور كه بزرگترين ثواب در حق يك كور اينست كه دست او را بگيرند و حال كه بينوا خود نمى تواند به هدايت چشمان شخصى راه بپيمايد او را راهنمايى كنند، بزرگترين ثواب هم در حق يك جاهل اين خواهد بود، كه ديده بصيرت او را قوت بينايى بخشند، و بيمارى نادانى و بيخبرى او را علاج نمايند.هر اقدامى كه از جانب اولياى دولت ما براى رفع جهالت عموم و زدون زنگ نادانى از صفحه دلهاى مردم صورت بگيرد، قدم خيريست. امّا بشرط آنكه اقدام كنندگان با داشتن حسن نيت و صفاى باطن خود جاهل و بيخبر نباشند. تا از نادانى بعزم راه خلق را در چاه نيندازند.

مگر هر الفبا خوانى مى تواند، به درد مملكت برسد، و صاحب آن هنر و لياقت و ايمانى بشود، كه براى خدمت بمصالح عاليه كشور لازم است؟ كميت اگر چه فريبنده و پيش كسانى كه عقلشان بچشمشان است، قدر و قيمتى دارد، ليكن نمى تواند، مردم بصير دور انديش را گمراه كند. و در مقابل كيفيت قابل اعتناء به شمار آيد. هزاران هزار عوام الفبا خوان را انگشت تدبير يكنفر عالم و فاضل خبير بهر طرف كه بخواهد ميراند و اگر اين عالم فاضل پاكى طينت و خلوص نيت نداشته باشد، همگى را به پست ترين گودال هلاك فرو مى برد.ما مكرر گفته ايم، و باز هم مى گوئيم كه خطر عظيمى كه آينده ايران را جداً تهديد مى كند، بيسواد بودن عامهء مردم نيست، بلكه بيمايگى و بى ايمانى همان كسانى است، كه از مدارس عاليهء ما بيرون مى آيند، و ما بايستى، بايشان در مقابل ملل ديگر بباليم. و آنان را نمايندهء فضل و كمال و هوش و استعداد ايرانى معرفى كنيم.بايد پيش از هر كارى تعليمات عاليه را در ايران از حال انحطاط عجيبى كه در اين بيست سال به آن گرفتار شده، نجات داد، و دانشگاه ما را از اين صورت كاريكاتورى كه به آن داده اند، بيرون آورد.”

اكنون پس از سالها كه از تاريخ نگارش مقاله عباس اقبال و تذكار پيش بينانهء وى سپرى شده مى بينيم، تعليمات اجبارى و برنامه آموزشى كشور به گونه اى كارساز و بار آور اجراء نشده، كه موجب بصيرت عامه شود. يا به تعبير، آن عالم فاضل دور انديش، خشت پابرجائى نبوده، كه بنيان سعادت ايرانى بر آن استوار گردد. بتواند زنگ نادانى از صفحه دلها بزدايد. چنانكه طى سالهاى گذشته ديديم چگونه نادانىِ جمعى، هر بار در بزنگاه تحولات اجتماعى ما را به عزم راه در چاه انداخت. از درك مصلحت كلى خود باز مانديم، و راهى دوزخ ندانم بكارى شديم. ازامور اجتماعى گذشته در احوال شخصى نيز غالبا نادانى گريبانگير ماست. نحوهء اجراء برنامه آموزشى كشور به گونه اى نيست كه ما را در تشخيص عينى يارى كند. سطح سواد كلى و به ويژه ادبى را نيز به قدرى كاستى مى دهد، كه نه تنها بيشتر كسانى، كه از مدارس عاليهء ما بيرون ميآيند، سواد فارسى ادبى درست و پابرجايى ندارند، حتى برخى از افرادى كه مدعى تحصيل وپژوهش ادبى اند، از درك و فهم متون ساده ادبى باز مى مانند!

از زمره موارد اين باز ماندگى كه مُبَيِّن نقصان سطح سواد ادبى و بى دقتى و شتابزدگى برخى از دانش آموختگان روزگار ماست، اظهارات نادرست، دبير باز نشسته ايست، كه سابقهء بيست وپنج سال تدريس در دبيرستانهاى محلّى دارد، ولى مندرجاتِ كتاب او ( گز و برُخوار در گذرگاه تاريخ، انتشارات هشت بهشت، چاپ اوّل ١٣٨٩ص ٢٥١س١٥ تا ٢٥ و ص٣٠٣ از س ١٢ تا ٢٦ و ص ٣٠٤ س ١ تا ٦ ) نشان مى دهد، قادر به درك معنى درست دو بيت ساده فارسى و عربى نيست! چنانكه واژهء (بيور) كه به گفته فردوسى در زبان پهلوى به معنى ده هزار است، داراى معنى ديگرى در زبان پهلوى مى داند، و واژهء (جُزى) عربى جمع ( جزيه) را، (جزى) به ضم يا كسر اول و الف مقصورهء آخر را ( جَزى ) مُعَرَّبْ ( گزى) تلقى مى كند.

در مورد اول: با استشهاد از دوبيت زيرين فردوسى

همان بيور اسبش همى خواندند               چنين نـــــــام بر پهلوى راندند

كجـــــــــــا بيور از پهلوانى شمار                بود در زبــــــــان درى ده هزار

مى نويسد: ” فردوسى در اين اشعار به واژهء بيور از زبان پهلوى اشاره كرده است كه در زبان درى به معنى ده هزار است

و در زبان پهلوى به معنى ديگرى آمده است.”  ( همان، ص ٢٥١ س ٢١ و ٢١ )

و در مورد دوم: با استشهاد از دوبيت زيرين بديع الزمان همدانى

تريد على مكــــــارمنا دليلا                    متى احتاج النهار الى الدليل

السناالضاربين جُزى عليكم                    و ان الجُـــــزى اولى بالذليل

بيتِ: السناالضاربين جُزى عليكم وأنّ الجُزى اولى بالذليل : كه به معنى ِ مانبوديم كه جزيه را به شما تحميل كرديم ، جزيه شايسته كسى است كه زبون و حقير است، را دليلى بر گزى بودن ابوسعيد رستمى مى آورد! (همان، ٣٠٣ س ١٣) وأنّ الجُزى اولى بالذليل : جزيه شايستهء كسى است كه زبون وحقير است را چنين معنى مى كند: “همانا گزى وگزى سزاوار ذلت است (همان،ص ٣٠٣ س٢٠) به اين ترتيب ضعف معلومات [ او كه نمى داند واژهء ( كجا) علاوه بر آنكه از ادات استفهام است به صورت قيد مكان و زمان و به معنى( كه ) و( چ) موصول و( كه) و( چه) ربط نيز در نظم و نثر متقدمان به كار رفته است، و در بيت مورد استشهادش حرف ربط تعليلى است، و معنى : (زيراكه) و (بعلت اينكه )مى دهد ] موجب مى شود دو بيت سادهء فارسى را نادرست معنى كند و از سوى ديگر، در يك بيت عربى، ( جُزى ) را( جَزى ) بخواند، و در حاليكه قصد اعتلاى تاريخى زادگاه آباء اجدادى را در سر دارد، با ابراز دوستى ندانم بكارانه كه ناشى از شدّت ناآگاهى اوست، مرتكب ِجعل خذلان تاريخى درحق مردمانى شود، كه به دور از انديشهء سخيف برترى طلبى تبارى و نژادى نه تنها سزاوارِ ذلت نيستند، بل كه به پاس امرار معاش كشاورزانه اى كه از كد يمين وعرق جبين در طول حيات داشته اند، در خور ستايش اند، و مى بايد خدمت نعمت پرورى زراعى و توان نعمت گسترى آنها مورد تقدير قرار گيرد، و به واسطهء حق تهيهء قوتى كه بر گردن مردم دارند، مورد ثنا و عزّت و احترام باشند.

 

آيا نبايد به حال وزارت آموزش و پرورشى متاسّف باشيم كه با بكار گماردن چنين دبيرانى نمى داند ذات نايافته از هستى بخش نتواند كه بود هستى بخش؟! قد جمعت الفخر من الحماقته زيادت الكبر وقلت المعرفته

نحوهء تدريس و ناكارآيىِ مؤسسات آموزشى ما بگونه ايست، كه به قلّت معلومات عمومى دانشجويان و نا آگاهى آنان از سوابق تاريخى و جغرافيايى و ناآشنايى با معانى واژگان متون كهن مى انجامد، تاجايى كه مى بينيم يكى از گويندگان معاصر به تبع سطحى نگرى مرسوم و متداول زمانه و تحت تاثيراستعمال متداول واژهء جَزْ مُعَرَّبِ گَزْ، كه در شناسنامه ها و سندها، قباله و برخى از متون ديده است در نوارى صوتى تصويرى مى گويد: واژهء جَزِ مورد نظر فردوسى كه در برخى از ابيات دو داستان شاپورِ ذولاكتاف و بهرام گور آمده، مُعَرَّبِ واژه گزِ برُخوار است! تا به سائقهء افتخارات موهوم متبادر به ذهن خويش كه جنبه محدود مباهات زادگاهى دارد، بهرام گور پادشاه ساسانى را براى شكار شير و گورِخر از تيسفون و سواحل دجله و فرات به روستاى گز واقع در سه فرسخى اصفهان بكوچاند و اسطوره اى باستانى را مصادره به مطلوب كند!

حال آنكه به استناد مندرجات لغت نامهء دهخدا، فرهنگ نفيسى، فرهنگ نظام،برهان قاطع و به ويژه فرهنگ شاهنامهء فريتس ولف Fritz wolff (١٨٨٠-١٩٤٣) خاور شناس و زبان شناس آلمانى كه با دقت علمى موشكافانه يك يك واژگان به كار رفته در ابيات شاهنامه فردوسى را با ويژگيهاى لغوى و كاربردهاى دستورى طى بيست وپنج سال كار جدى خستگى ناپذيربررسى ومعنى كرده است : واژهء جز به فتح اوّل وسكون ثانى، ويا به فتح اوّل وسكون ثانى مشدّد،جزيره، كنار دريا و ميان دريا را گويند. و واژهء (جز) يا (جزّ) كه در برخى از ابيات شاهنامهء فردوسى به كار رفته مُعَرَّبِ گز روستاى نزديك اصفهان نيست. بل كه مُفَرَّس و مخفف جزيرهء عربيست،كه زمين خشك محاط آب باشد. و منظور از آن در دو داستان شاپور و بهرام گور منطقهء وسيعى است، كه مابين دو رودخانهء دجله و فرات قرار دارد. سابق با حواشىِ نيزارها و بيشه هايش محل زيست و نشو و نماى شير و گورِخر بوده است! در دوران اسلامى ألجزيره ناميده مى شد. مَحال خلافت ايوبيان و صلاح الدين ايوبى بود.

همان جا كه از مناطق اوليهء تمدن بشرى ومراكز تجارى جهان كهن به شمار مى آمد، با شهر ها وراه هاى متعددش دراعصار قبل از اسلام وبعد از اسلام معروفيت وسيع بازرگانى داشت. حد فاصل متصرفات ساسانى و روم شرقى، و مابه النزاعِ ارضى آن دو دولت بود! از حيث بعد مسافت با تيسفون پايتخت پادشاهان ساسانى- به نسبت روستاى گز جنب اصفهان- فاصلهء چندانى نداشت!

اظهارات فوق كه چندى پيش به صورت شفاهى در نوار صوتى تلگرام بيان شد، و به منظور رفع شبهه از خَلْط مَحَلّى صورت گرفت، كه فيلم سخنرانى آن مدعى ادب دانى در جمعى از اهالى گز برُخوار، متبادر به اذهان ميكرد،آنچنان احساسات ادبمقامى مدعى را جريحه دار كرد، كه سلسله جنبان قلم كشى اوباش مسلكانه اى گشت، كه به شيوهء معهود و مرسوم بيخردان صورت گرفت! همان شيوه كه در سالهاى اخير كاريكاتور جبهه ملّى را، با تحريك پشت پردهء عناصرقائم به غير، به صحنهء تبادل اتهامات غرض ورزان بدل كرد، در باب اين اختلاف نظر ادبى نيز اعمال گرديد! خزعبلات ادنى جهله اى را سامان داد، كه از مدلول جهالتِ بارز و مستمر محرك و تقرير نويس قلم بمزدش فرا تر نمى رود! گرفتارى كيش شخصيت و بيمايگى ِمدعيانى را نشان مى دهد، كه مى خواهند، خود را، نمايندهء فضل و كمال و ادب ِايرانى وتشخيص وتميز مصالح ملّى معرفى كنند!

بحر مى باشد، خموش و رود دائم در خروش                  آرى از دانــــــــا بُوَدْ دعــــــــــوىِ نادان بيشتر

منوچهر برومند م ب سها

٢٩دسامبر٢٠١٦

پاريس

يادى از شادروان دكتر عبدالحسين زرين كوب

يادى از شادروان دكتر عبدالحسين زرين كوب

از شمار دو چشم يك تن كم               وز شمار خرد هزاران بيش

مرگ زرين كوب در بيست و چهارم شهريور ماه هزار و سيصد و هفتاد و هشت يعنى هفده سال و چند ماه پيش، رويداد خزان زود آغازى بود، كه در بستان سراى سرسبز ايران زمين رخ داد. و با وقوع آن نهال تناور پر ثمرى از برگ و بار فرونشست. كه وجوه بالندگى اش سراسر خرّمى و بارآورى بود.

اگر شش سال دوران كودكى زرين كوب را از زندگى هفتاد و شش ساله او كنار بگذاريم. خواهيم ديد، هفتاد سال مداوم از عمر وى صرف آموختن و آموزش و نوشتن شده، به انتشار آثار زبده اى انجاميده كه در مباحث تاريخى ادبى، عرفانى، و فلسفى به مانند گوهر درخشانى بر تارك ادب ايران زمين مى درخشد. و با خواندن هريك از آثارش دريچه اى در مقابل ذهن خواننده گشوده مى شود، كه او را با چشم اندازى فرح بخش از ديدنى ها و دانستنى ها آشنا مى كند.

آثارى كه نشأت يافته از ذهن پژوهشگرى داهى است. افكار بكر نويسنده را در سلك بيانى موجز كه بر قلمى توانا جارى است، به خواننده انتقال مى دهد. به نحوى كه اگر بخواهيم به وجوه زندگى پر بارعلمى و ادبى زرين كوب بنگريم، خواهيم ديد، وى در سه وجه معلمى، نويسندگى، مترجمى خوش درخشيده، در تاريخ نگارى و نقد ادبى مبدع و مبتكر بوده است٠

اگر پرسيده شود، كدام يك از كتابهاى زرين كوب حاوى بيشترين تاثير بر خواننده ايرانى است. به نظر مى رسد در حوزه تاريخ نخستين چاپ كتاب دو قرن سكوت او، از زمره كتابهاى موثرى باشد، كه خواننده را با درگيرى هاى سياسى اجتماعى ايرانيان در سده هاى دور دست تاريخ آشنا مى سازد. در توالى حوادث تاريخى اتفاقات جزئى منتج به وقايع سرنوشت ساز را با بررسى بى طرفانه نشان مى دهد.

در حيطه ى انديشه، كتابهاى دفتر ايام، با كاروان انديشه، ياد داشت ها وانديشه ها، و كتاب نه شرقى و نه غربى او حائز نكات فكرى و استنتاجات ارزنده است.

در زمينه ى نقد ادبى كتابهاى فلسفه شعر، با كاروان حُله، شعر بى دروغ، شعر بى نقاب، و كتاب انتقادى او در باب شعر فارسى و تحول آن باعنوان سيرى در شعر فارسى و كتاب سرّ نى اش كه شرح تحليلى تطبيقى مثنوى معنوى است، به مثابه انگاره اى كرامند، خواننده را با دقت نظر پژوهشگرى بارع و انديشمندى كار آمد آشنا مى كند. به نحوى كه هريك از آثار نامبرده وى موجد تحولى اساسى در نگرش خواننده به مباحث تاريخى ادبى مى شود. بند باز دارندگى فكرى و زنگار ذهنى تحليل سنتى يك سو نگرانه را از ساحت انديشه خواننده مى زدايد.

علاوه بر علوّ مقام علمى فروتنى و تواضع زرين كوب نيز گفتنى است. چه با اينكه زرين كوب حائز دانستنى هاى

بسيار در زمينه تاريخ، فلسفه، ادبيات، تصوف، عرفان، تاريخ اديان، معارف اسلامى و شيوه پژوهش نوين بود و فزون بر آگاهى از زبانهاى باستانى ايران با زبانهاى فرنگى و نيز زبان عربى آشنايى داشت. و در پژوهش هاى خود از اين زبانها بهره مى گرفت، و وسعت دانش و قلم توانمند آسان نويسش وى را به آن پايه از علوّ مقام علمى رسانده بود، كه كمتر كسى از معاصران توفيق رسيدن به آن مرتبه و دست يافتن بر آن جامعيت را مى توانست داشته باشد، فروتنى انديشمندانه اى زينت افزاى مقام و مرتبه علمى او بود، كه در مكاتبه و مشافهه به چشم مى خورد، موجب مى شد براى خوانندگان آثارش كه غالبا از نوع عموم فارسى زبانان به شمار مى آمدند. اين ارج را قائل باشد، كه هنگامى كه مى خواهد برخى از لغزش هاى چاپى كتاب دفتر ايامش را ياد آور شود چنين فتح باب سخن كند : ” از خواننده گرامى كه خود لغزش هاى ديگر را به ذوق و قريحه ى خويش اصلاح خواهد كرد، در خواست مى شود قبل از مطالعه كتاب، نسخه را بر وفق استدراك تصحيح نمايد ” و يا با آنكه آثار ارزشمند پژوهشى اش از نوع زبده آثار مخلد و جاويدانى است، كه ژرفاى فرهنگ و ادب ايرانى و عرفان و تصوّف و فلسفه و تاريخ اسلامى را باز نموده است، و اگر به منصه ى ظهور و بروز نمى رسيد، غبنى فاحش دامن گير معاصران و آيندگان بود، در مقدمه كتاب دفتر ايامش، با نقل مصرع ” چه بيشى زيك حرف بر دفترى ” محصول محسوس جستجو و كند و كاو علمى خود را به مثابه ” حرفى تلقى كند كه بر بيشى دفتر تحقيق نمى افزايد.

از حيث باورمندى تاريخى زرين كوب بر اين باور بود كه در كشمكش شرق و غرب تلاش سر سختانه اى كه مردم ايران زمين در حفظ هويت خويش كرده اند، نه فقط براى خود مايه ى افتخار جاودانى بوده بلكه براى دنياى انسانيت هم نيايج ارزنده داشته است. از اين رو بود كه بى هيچ شور و هيجانى و بى آنكه ارج و بهاى تلاش اقوام ديگر را در معرض نفى و ترديد قرار دهد، سعى و تلاش گذشته ايرانى را به چشم اعجاب و تحسين مى نگريست. و مى گفت : كه ايران زمين در تاريخ انسانيت آن اندازه سهم و تاثير سود بخش داشته است كه دنياى بى ايران براى انسانيت قابل تصوّر و تحمّل نباشد. در عين حال زرين كوب از انديشه ى دنياى بى ايران بر خود مى لرزيد و مى گفت، دنيايى كه فرهنگ ايران در آن مجال رشد و حركت نيابد، دنيايى كه در آن تمدّن و فرهنگ پر بار ايران در كشمكش جاذبه هاى شرقى و غربى مورد تهديد باشد، با دنيايى كه ديگر حضور ايران در آن احساس نشود، چه تفاوت دارد ؟ ولى هنگامى كه تاريخ ايران را فرا ياد مى آورد، اين دغدغه را تا حدى از خاطر مى زدود. و مى گفت تاريخ ما تمامش داستان تلاش پايان ناپذيرى است كه در پر آشوب ترين نقطه تلاقى اقوام جهان ايران و ايرانى را با یک فرهنگ كه مايه ى امتياز و تعيُّن او بوده وحدت و قوام بخشيده است. و در واقع سى قرن تقلا و تلاش مخاطره آميز و پر ماجرا فرهنگ و حيات ايران و ايران زمين را در گذشته ها از عناصر انسانى سرشار كرده و همين گذشته هاست كه ريشه بقاى آنرا در فراخناى جهان آينده هم استوار مى سازد و از خطر ايمنش مى دارد!

پاريس

منوچهر برومند م ب سها

يادى از استاد محيط طباطبائى

يادى از استاد محيط طباطبائى

يك صد و چهارده سال پيش در روستاى ييلاقى گزلاى زواره از توابع شهرستان اردستان اصفهان نوزادى پا به عرصه هستى نهاد، كه بعد ها با آنكه در پى تحصيلات منظم كلاسيك و آكادميك نرفت، در پرتو جهد شخصى و مطالعات پراكنده اى كه داشت، در رده دانشوران نام آور معاصر ايران جاى گرفت! اشتهار و اعتبارى در خور يافت، كه مُتَّكى به مقالات و كتابها و سخنرانى هاى جامع و آموزنده وى بود!

سخن درباره سيد محمّد محيط طباطبائى است. از سلسله سادات زواره، فرزند سيد ابراهيم توحيدى كه سلسله نسب پدريش به سيد احمد بن محمد بن رستم، جد اعلاى سلسله سادات زواره اى مى رسيد. زواره از موقوفات او بود. فزونى بازماندگانش كه متشكل از خاندان هاى متعدد بودند، به اندازه اى كثرت داشت كه زواره به مدينه السادات موسوم شد. خاندان سادات طباطبائى دسته اى از فرزندان منشعب از سلسله نسب او بودند. نسب فاطمه بيگم مادر استاد محيط طباطبائى نيز به قاضى محمد طباطبائى از علماى دوره صفوى مى رسيد.

سيد ابراهيم، پدر استاد محيط طباطبائى تحصيلات حوزوى داشت. شرح منظومه حاج ملا هادى سبزوارى و شرح اشاراتِ خواجه نصيرالدين طوسى را نزد ميرزا جهانگير خان قشقائى خوانده بود. حكمت و عرفان را نزد آخوند ملا محمد كاشى، اصول را نزد حاج هاشم آقا چهار سوقى فَقيه معروف و شيخ محمد على ثقه الاسلام نجفى و رياضيات را در محضر ميرزا عبدالجواد شهشهانى فرا گرفته بود. در زمينه ادبيات هم با جامعيت معلومات نقلى و دانستنى هاى ادبى و حافظه اى نيرومند، اشعار فراوان از سروده هاى پيشينيان و همزمانان در خاطر داشت. در موارد لزوم از بر مى خواند و مجلس آرائى و سخن گسترى مى كرد. بر سَرى آن خود نيز صاحب طبع شاعرانه بود. اشعارى مى سرود و ( فنا ) تخلّص مى كرد. اين همه موجد شرايط مساعدى بود كه محيط طباطبائى بتواند در مجمعى مناسب كه سرشار از تمايلات دانش اندوزى است، پرورش يابد. طبع خو گرش به تحصيل و تحقيق و تتبع متمايل شود، در مسير تعالى علمى گام بگذارد. و اندك اندك به وادى مقصود رسد! بر خلاف تمايل مادرش كه مى خواست فرزندش با فرا گرفتن علوم تجربى در كسوت پزشكى كار آمد مصدر خدمتى سودمند براى عموم مردم باشد، در زمينه دانستنى هاى ادبى و علوم نقلى شمع جمع خواص گردد و در عداد دانشمندى صاحب نظر معروفيت عام يابد!

محيط طباطبائى نخست نزد پدر و برخى از آموزگاران محلى به تحصيل مقدمات و خواندن برخى از كتب طب سنتى پرداخت. سپس در سال هاى پس آيند جنگ جهانى اول در مدرسه لطفعلى خان تُرشيزى زواره نزد عالم مرتضوى كتاب هاى معالم و طهارت و شرح لمعه را فراگرفت. چندى بعد به قصد تحصيل طب به اصفهان رفت. در مدرسه كاسه گران مقيم شد. ولى مدت اقامت او بيش از چند ماه دوام نيافت. به زواره باز گشت. بار ديگر در سال ١٣٠٠ شمسى به اصفهان رفت. طى شش ماه اقامت به فراگيرى زبان فرانسه و دروس دوره اوّل متوسطه پرداخت. بازگشت وى به زواره مصادف بود با تأسيس مدرسه اى ابتدائى در آن شهر از اين رو در سال ١٣٠١ در مدرسه ابتدائى سادات زواره كه به مديريت اسدالله كاوه زاده داير شده بود، مشغول به كار شد. طى مدتى كه در دبستان سادات بود. از يك سو به كار نظم و نسق مدرسه مى پرداخت. از سوى ديگر برخى از دروس را درس مى داد. شخصاً نيز نزد كاوه زاده انگليسى مى آموخت. در عين حال در امور كشاورزى به خانواده اش كمك مى كرد. از مطالعه شخصى و مباحثه و مذاكره و ياد دادن و ياد گرفتن نيز غافل نبود. كاستى هاى تحصيلى را به كمك پدر بر طرف مى كرد و اشكالات متون مورد مطالعه اش از او مى پرسيد.

محيط طباطبائى در همان روزگار نو جوانى كه در زواره به سر مى برد، خويشاوندى داشت كه منشى سردار صولت بختيارى بود، روزنامه هايى كه براى سردار صولت بختيارى مى آمد، پس از خواندن او توسط منشى به دست محيط طباطبائى مى رسيد. با خواندن اين روزنامه ها با كم و كيف مطبوعات زمان و نقشى كه روزنامه در هدايت افكار عامه داشت، آشنا مى شد! تا اينكه در فروردين ماه سال ١٣٠٢ خورشيدى باطناً به قصد پيگيرى كارهاى مطبوعاتى كه مورد نظر و علاقه خودش بود و ظاهراً در اجابت توصيه پدرش كه مايل به ادامه تحصيل فرزند بود به تهران رفت. ولى اين ايام مقارن شد با دوران سردار سپهى رضا شاه و مميزى شديد نشريات و تهديد ارباب قلم در جهت تثبيت اقتدار سردار سپهى و فراهم ساختن مقدمات تغيير سلطنت، از اين رو محيط طباطبائى از كار روزنامه نگارى چشم پوشى كرد. در صدد ادامه تحصيل برآمد. وارد مدرسه دارالفنون شد. دوره شش ساله متوسطه را طى سه سال تمام كرد. وارد مدرسه عالى حقوق شد. ولى به آن ادامه نداد. ترجيح داد، اوقات خود را به نحوى جدى مصروف آموختن زبان فرانسوى كند.

محيط طباطبائى در سال ١٣٠٥ به استخدام وزارت معارف در آمد. مامور خدمت در خوزستان شد. در سال ١٣٠٩به تهران بازگشت. در دارالفنون و مدرسه نظام و دانشسراى مقدماتى، تدريس تاريخ و جغرافيا و ادبيات را بر عهده گرفت. توالى خدمات معلمى او در وزارت معارف و تسلّط و تجاربش بر مباحث ادبى و آموزشى موجب شد، از سال ١٣٠٧ تا سال ١٣٢٨ پياپى براى اصلاح و تغيير برنامه هاى درسى از طرف وزارت فرهنگ دعوت به كار شود. هنگامى كه طرح اصلاح تاليف و نشر كتابهاى درسى و جلوگيرى از نابسامانى در اين زمينه به اجراء در آمد، وى به عضويت كمسيون انتخاب كتابهاى درسى ادبيات برگزيده شد. و با شهامت در خور توجهى انجام وظيفه كرد.

زيرا نقّادى در باره تأليفات استادان نامور زمان كار آسانى نبود، ايستادگى و مقاومتى مى طلبيد كه اعتراض ها و جنجال هاى پس آيندش را تحمّل كند! همين ايستادگى محيط طباطبائى بود كه موجب شد، كتابهاى درسى سامانى در خور يابد وبه نحو منسجَم همگونى منتشر گردد!

وى در فواصل سال هاى ١٣٤٨ تا ١٣٧١ وظيفه ارزيابى و بررسى كتابهاى خطى كتابخانه مجلس شوراى ملى را نيز بر عهده داشت. در اين زمينه هم مصدر خدمات شايسته فرهنگى شد!علاوه بر آن در اكثر همايش هاى ادبى و برنامه هاى فرهنگى شركت مى كرد! و با نوشتن مقالات و نوشته ها و ايراد سخنرانى ها و خطابه هاى غرّا كه بيشتر انتقادى بود، عيب ها و كاستى ها را باز مى نمود! صريح و شجاعانه و در عين حال مؤدبانه و محترمانه بى آنكه پا از دايره انصاف و ادب فراتر نهد. براى اثبات نظرات خود چنانكه شيوه ى برخى از معاصرانست، راهى راه ناستوده لجاج گردد. و دست به دامان مغلطه و سفسطه شود! نمونه آن مطلبى است كه در مورد دو واژه نابكار و قديمى نوشت كه مدت سه سال در مجله ارمغان با سلسله مقالاتى به قلم شادروان دكتر على اصغر حريرى تبريزى دنبال مى شد، و موضوع اختلاف بين مرحوم دكتر حريرى و برخى ديگر از ادباى زمان مانند زنده يادان پژمان بختيارى و ذكائى بيضايى بود!

براى اين كه متانت قلم استاد محمد محيط طباطبائى براى خوانندگان از جنبه ذهنى تعريف و تمجيد صرف نويسنده منتقل به جنبه عينى ملموس و مشهود خواننده گردد، چند خطى از آنرا كه در شماره هشتم از دوره چهل و يكم مجله ارمغان درج گرديده و مؤرِّخ آبان ماه ١٣٥١ است باز نويسى مى كنم.

“اختلاف نظر آقاى دكتر على اصغر حريرى تبريزى طبيب عاليقدر و نويسنده بنام و شاعر توانا با قاطبه ارباب قلم كشور درباره ى استعمال لفظ متداول قديمى از سه سال پيش بدين طرف سلسله جنبان بحثى و نقدى بسيار جالب و شيرين در مجله ادبى كهنسال ارمغان شده و با وجود تكرار سخن عرض و نقض هنوز به نتيجه ى قطعى نپيوسته است. آقاى دكتر حريرى كه به صحت بنيه ى زبان ملى خود علاقه قابل تحسين و تقديرى دارند به اعتبار اينكه كلمه قديم خود صفت است و نه موصوف، الحاق ياى نسبت يا وصفى را بدان كارى بيهوده دانسته و در نتيجه به كار بردن صفت قديمى را در مواردى از قبيل (نسخه قديمى ) و ( آثار قديمى ) و نظائر آن از طرف نويسندگان و پژوهندگان كارى عبث بلكه غلط شمرده اند. فقدان آنرا در آثار متقدمان، گواه ناروائى استعمال آن آورده اند! علاوه بر اين موضوع آقاى دكتر در سلسله مقالات شيوا و دلچسبى كه بطور مسلسل در ارمغان انتشار داده اند و بيست و چهارمين مقاله اش در شماره مهر ماه ١٣٥١به نظر خوانندگان مجله رسيده است، اصرار نويسندگان معاصر را در ادامه استعمال لفظ (قديمى) از جمله نابكاريهاى نابكاران عصر محسوب داشته اند.

كلمه (نابكار) چنانكه ظاهر ساختمان لفظى آن نشان مى دهد صورت منفى (به كار) فارسى است. به شهادت فرهنگ هاى فارسى مفهومى معلوم و معين دارد. كه از افق مدلول (بيفايدگى و بيهودگى و نا مستعملى و نا مشغولى و بى عملى يا ناشيگرى و جهل به عمل ) تجاوز نمى كند. ولى استعمال ناروا و نا محدود آن در مفهوم وسيع (بد كارى و تبه كارى و سيه كارى وبد كردارى) از طرف نويسندگان معاصر كلمه را چنان از مورد اصلى و مفهوم واقعى و قديمى خود دور كرده كه به صورت زننده و دشنامگونه اى در آورده است. با بصيرت كاملى كه آقاى دكتر حريرى به شهادت نوشته هاى خود در مورد استعمال الفاظ متداول زبان فارسى دارند، مسلم است كه مقصود ايشان از لفظ نابكار در اين مورد معنى ( بدكارى و بد كردارى و تبه كارى جديد ) نبوده است. بلكه از اين لفظ همان معنى ساده متبادر به ذهنى را اراده كرده اند، كه هزار سال پيش از اين فردوسى طوسى، ناشيگرى و نامرغوبى و نارسائى سخن گشتاسب نامه دقيقى همشهرى خود را بدان ستوده ونموده بود.

گرچه عليقلى ميرزا اعتضادالسلطنه نخسين وزير علوم كشور ايران در درك معنى اين نابكار پس از نهصد سال زير نفوذ مدلول متبادر به ذهن روزگار خويش قرار گرفته و دستخوش اشتباه شده است. يقين دارم در توضيحى كه مرقوم خواهند داشت تكرار اين شبهه را در سخن خود از خاطر ها خواهند زدود و حقيقت مدلول كلمه نابكار را روشن خواهند كرد. تا كسانى كه در استعمال صفت قديمى به خود دغدغه اى راه نمى دهند و به عادت قلم، هر روزه آنرا به كار مى برند، در مظنه نابكارى مفهوم حضرت والا اعتضادالسلطنه قرار نگيرند………”

اين بود شمه اى از نثر موجز سليس و شيوه ى نگارش استوار و متين و مستدل و اديبانه و مؤدبانه محيط طباطبائى كه جا دارد در موارد انتقادى و توضيحى سرمشق نويسندگان معاصر قرار گيرد!

از ديگر وجوه خدمات فرهنگى مرحوم طباطبائى تلاش هاى مطبوعاتى اوست. وى علاوه بر آنكه خود مديريت چندين نشريه از جمله (مجله محيط) و (آموزش وپرورش ) را بر عهده داشت. با اكثر مجله ها و روزنامه ها همكارى مى كرد. مقالات مفيد و ارزنده مى نوشت. به گونه اى كه شاخصيت او در عرصه روزنامه نگارى نيز به چشم مى خورد. توان مندى قلم نكته گير و حس مسئوليت اجتماعى او در مقالات مطبوعاتى اش لايح بود. قلم مؤثر مثمر ثمرش كه از دردها و گرفتاريها پرده بر مى گرفت و چگونگى خروج از بن بست مضايق اجتماعى فرهنگى را بر مى شمرد، جلوه اى ديگر از استعداد بارز و قريحه ى سرشار او بود، كه در عرصه روزنامه نگارى نقش مى بست!

امرى كه مقرون به جرأت و جسارت و معطوف به دقت و انصاف و به دور از تملّق و مجيز گوئى و مداهنه و چاپلوسى بود! چنانكه هنگام بررسى معضلات و مشكلات اجتماعى فرهنگى از نقد صريح برخى از اقدامات كارگزاران فرهنگى كوتاهى نمى كرد. از موارد آن مقالاتى است كه در چند شماره از روزنامه ايران نوشت. ضمن بررسى سوابق اعزام محصلان به خارج كشور، عدم نظارت دقيق بر كم و كيف تحصيلات محصلان را كه منتج به بى حاصلى يا زيان بارى فرهنگى بود، ياد آور شد! پيشنهاد كرد مراكز علمى در خور استفاده در داخل كشور تأسيس شود. در واقع از زمره نخستين افرادى بود كه به لزوم تأسيس دانشگاه در ايران كه از آن با عنوان دارالعلم ياد مى كردند، پى برده بود. گزافه نيست اگر بگوئيم همين مقالات و تذكرات محيط طباطبائى و همگنان او بود، كه عاقبت به تأسيس دانشگاه تهران و مدارس عالى كشور انجاميد. جمع بسيارى از ايرانيان را از دانش اندوزى برون مرزى بى نياز كرد!

از موارد ديگر بروز و ظهور رشحات قلم مؤثر وى در قضاياى اجتماعى سياسى، مصاف و مخالفت قلمى او باقوام السلطنه بود. كه به سائقه احساسات وطن دوستانه و تصوّر احساس مسئوليتى كه وى را به مبارزه با عواقب و عوارض چپ گرائى ملزم مى ساخت، صورت گرفت. و آن هنگامى بود كه قوام السلطنه به قصد گول زدن استالين ضمن وعده ى امتياز نفت شمال به روس ها، حزب توده را در امور ادارى و سياسى كشور شركت داد. محيط طباطبائى كه به اقتضاى درگيرى هاى فكرى فرهنگى از كنه و بنه قضاياى سياسى خبر نداشت و سوابق سياسى خاندان قوام و برادرش وثوق الدوله، اعم از حادثه آفرينى ايادى قوام براى كشتن كلنل محمد تقى خان پسيان و تمهيدات وثوق الدوله براى بستن قرداد استعمارى ١٩١٩ تا حدى عذر خواه وى بود، مانور سياسى قوام را كه باطناً مبتنى بر مصالح و منافع ملى بود حمل بر ظاهر كرد! در مجله اى كه خود مديريتش را بر عهده داشت. بر قوام خرده گرفت! اقدام مثبتش را منفى جلوه داد! مقاله محيط طباطبائى، بر دل برخى از جوانان احساساتى نا وارد نشست! آنان را بر عليه قوام بر انگيخت. موجب خدشه دار شدن وجهه ى قوام شد!

محيط طباطبائى از حيث باورمندى مذهبى و جهت گيرى سياسى فرهنگى به سيادت خود افتخار مى كرد. بر حسب علائق همبستگى اسلامى از مدافعان سر سخت حق طلبى فلسطينيان و مبلّغان و مروّجان فرهنگ و تمدّن اسلامى بود. وجوه تمدن اسلامى را مى ستود. نقش پر رنگ آنرا در تمدّن جهانى ياد آور مى شد. به موارد تأثير ترجمه كتب دانشمندان مسلمان در دوره رنسانس اشارات بليغ داشت. براى سيد جمال الدين اسد آبادى ارج و احترامى خاص قائل بود. در مقالاتى كه مى نوشت فردوسى را مسلمانى شيعى مذهب معرفى مى كرد. نسبت دادن رياضى دانى و ستاره شناسى به خيام شاعر را درست نمى دانست، از وجوه تمايز و خلط تاريخى دو شخصيت ادبى و علمى سخن مى گفت كه بزعم او، يكى خيام شاعر و ديگرى خيامى رياضى دان و ستاره شناس بود.

محيط طباطبائى طى هفتاد سال كوشش علمى و پژوهش فرهنگى متجاوز از صدها مقاله نوشت. ده ها خطابه ايراد كرد. به تدوين كتابهاى متعدد پرداخت٠ با تخلص ( بقا) و ( محيط ) بيست هزار بيت شعر سرود كه بيشتر جنبه سخن دانى و سخنورى دارد تا جنبه شور و شوق و سخن آفرينى شاعرانه! بانى برنامه پر بار مرز هاى دانش در راديو ايران شد. كه ويژه ى فرهنگ و ادب و تاريخ ايران زمين بود. در اغلب مجامع مهم ادبى همچون هزاره فردوسى، بزرگداشت ِخواجه نصيرالدين طوسى، ناصرخسرو، دقيقى، خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى، كنگره هاى ايران شناسى و تحقيقات ايرانى شركت مى جست، علاوه بر گشودن باب فضل بر شنوندگان شركت كننده، در عداد مشاوران كميته هاى مشورتى از ارشاد و راهنمايى دست اندركاران بر گذار كننده، كوتاهى نمى كرد!

به پاس خدمات گرانبار محيط طباطبائى به علم و ادب و فرهنگ ايران زمين، در سال ١٣٥٥ خورشيدى مجلس بزرگداشتى برگذار شد كه طى آن اعاظم ادباى معاصر از مقام علمى اش قدر دانى كردند. علاوه بر آنكه در تجليل از آن استاد نبيل سخن راندند. كتاب ( محيط ادب ) كه مشتمل بر مقالاتى از مشاهير ادباى معاصر است، و به كوشش زنده يادان دكتر سيد جعفر شهيدى، حبيب يغمائى، باستانى پاريزى، ايرج افشار مدوّن گشته بود به محضر افادت اثرش تقديم شد. شانزده سال پس از اين مراسم در روز سه شنبه بيست و هفتم امرداد ماه سال ١٣٧١ خورشيدى در سن نود سالگى لب دانش نثار فروبست. به سراى جاودان شتافت. پيكر وى در برج طغرل در مجاورت ابن بابويه شهر رى به خاك سپرده شد. روانش شاد باد و در جوار رحمت حق قرين آرامش ابدى.

منوچهر برومند م ب سها

پاريس ٢٨ /١١/ ٢٠١٦

يادى از دكتر احمد على رجائى بخارائى

يادى از دكتر احمد على رجائى بخارائى

نماد شرف معلمى ،آزاد منشى انسانى، فرزانگى ايرانى

img_1286

اشرف مخلوقات

اى خر كه بسته انــــد به گردونه اى ترا            و اندر بهاى مشت جويى بار مى كشى

نـــام منست اشـــرف مخلوق و تو زِ پِى           نــــــــامِ حمار يَحْمِلُ اسفار مى كشى

بهتان بس بزرگ كه بر مــــــا نهاده اند           دانم تو نيز زين سبب آزار مى كشى

اشرف تويى كه در پِىِ رنجِ كســان نيى           گرچه ستم زِ خلق به خروار مى كشى

نشنيده ام كه نوعِ تـــو ريزند خــــونِ هم           نشنيده ام كه كينه به هر كار مى كشى

پشت از فشار ريش و دِلَزْ چوبِ كين غمين           بارِ بشــــــر بدين تنِ افکار مى كشــــى

مــا و تو سخــره ايم در اين كارگاهِ صنع           تنها نــــــه بارِ دهر تو دشوار مى كشى

من رنـــــــج مى برم تو اگر بار مى برى           من خوار مى زيم تو اگر خار مى كشى

صــــد كوهِ غم برين دل ِنازك نهاده اند           خــــــرّم تويى كه بار بهنجار مى كشى

تـــو نيك بخت تر كه غمِ حال مى خورى           نــــــى رنج ِ نامده نه غم ِ پار مى كشى

آزاد تــــــــر ز من بزمين گام مـــى نهى           هـــــــر دم ملامتى نه ز اغيار مى كشى

من لب زبيم بـــــــــر نتوانم گشاد و تو           فرياد هــــــا به هر سر بازار مى كشى

جانت زدست ِمردم ِدون نيست در عذاب           هر رنج مى كشى به تن زار مى كشى

پايان كــــار اگر نگـــــرى هم تو بهترى            ز آن رو كه بار ِعمر نه بسيار مى كشى

افزون زبيست سال نمانى و زآن سپس           نــــــه انتظار ِجنت و نه نار مى كشـــى

در ژرفناىِ ملكِ‌ عدم فــارغ از حســـــاب           خوش مى چمى و خيمه بگلزار مى كشى


سراينده ى اين قطعه ى نغز، زنده ياد دكتر احمد على رجائى بخارايى است! همو كه حزن حيات بشرى را در سلك ابياتى موزون باز گو مى كند! زندگى محتوم به رنج آدمى را كه مُتَّكى به تحميل و فريب و اجبار است به ريشخند مى گيرد! فريفته ى زرق و برق جهان مادى نمى شود! به نيكى در مى يابد اين دنياى دون معاشرى پاكباز نيست! با زبان جاودانى شعر زندگى مقرون به اجبار را در بعد انسانى و حيوانى اش مى نمايد. فروزه ى اشرف مخلوقاتى آدمى را نمى پذيرد! از آلام خفته و خموش او سخن مى گويد و عواطف و تأثرات درونى اش رااز سوء القضاء حيات ترجمانى مى كند!

دكتر احمد على رجائى بخارايى از پايبندان راستين به وظيفه ى عافيت سوز معلمى و از استادان ارجمند ادب فارسى دوران ما بود، كه افزون بر دانش اكتسابى، بر حسب فطرت ذاتى، خلق و خوى نيكوى انسانى و انسان سازى داشت. دريغا كه در سن شصت و دو سالگى در اثر ابتلاء به بيمارى درمان ناپذير سرطان خون درگذشت، مرگ او ساحت ادب معاصر را از فيض و فروغ شمع وجود دانش گسترى كم مانند بى نصيب كرد .

او در جايگاه استادى دانشكده ى ادبيات دانشگاه مشهد، معلمى بود كه سازندگى فكرى و تهذيب نفس و ايجاد ذوق و شوق فرهنگى و تربيت شاگردان را وجهه ى همّت كار ساز ساخته بود. سازنده اى سزاوار و كارآمد باكارآيى فردى و كارسازى جمعى كه به سربلندى فكرى و بار آورى فرهنگى فرزندان معنوى خود مي انديشيد! كسانيكه در نظرش سازندگان آتى ايران بودند، و او مى خواست، نگاهداران و نگهبانان آتش ناميراى وطن دوستى و انسان مداران ِايران ساز مردم خوى فردا باشند!

از اين رو مرگ زود هنگام رجائى رخدادى جبران ناپذير بود، كه مايه ى خسران فرهنگى و ضعف و فتور و فترت در ترويج معنويت ملّى شد! ولى افسوس كه در همان ايام كه برخى از همكاران وى در جهت نقل و نشر نادرست گويى هاى ايران ستيزانه جهدى وافر داشتند و زمينه سازى هاى ايران باد دهنده منافى منافع ملّى مى كردند، دستى در جهت حمايت رجايى و همگنان او نه از آستين دراز پايوران رسمى فرهنگى بيرون آمد! و نه از آستين كوتاه مدعيان آزاديخواهى كه به جاى آنكه حامى وى در مجاهدت فرهنگى اش باشند، به سحر ساحره ى سخن، مسحور و مشعوف خيال پردازى هاى خامانه اى بودند، كه با تجربه ى مندرج در حافظه ى تاريخى ما نا هماهنگى كامل داشت!

پس از نزديك به پنجاه سال كه از امرداد ماه سال هزار و سيصد و چهل و شش خورشيدى مى گذرد، هنوز بانگ رساى وى را در گوش دارم كه، در مجمعى فرمند از اهل ادب خراسان مى گفت:

(( اميدوار بودن، بر ضعيفان بخشايش آوردن، تلخى ها و دشوارى هاى حيات را تحمل كردن، براى وطن جان دادن، براى شرف سر باختن، گرسنگى كشيدن و از راه راست منحرف نشدن، ايمان داشتن و به خدا و آينده اميدوار بودن، را ادبيات به ملّت ها مى آموزد! و در وجود آنان از كودكى پى ريزى مى كند! بنابراين ادبيات تنها آيينه ى تمام نماى انديشه و ذوق و عواطف يك ملت نيست! بلكه سازنده و دگرگون كننده انسان ها نيز هست! و به عبارت ديگر نقش خلاقه ى ادبيات از نقش انعكاسى و توصيفى آن بيشتر و والاتر است! به هر نسبت كه اين راهبرِ با ذوق ومظهر عالم معنى ،در كشورى ضعيف شود، ارزش هاى انسانى نيز ضعيف مى گردد و تنزّل مى كند!

از انجمن ها و هيأت هاى تسليح اخلاقى كارى بر نخواهد آمد! معلّم ادبيات است، كه سطح ارزش انسانى افراد آينده مملكت را تا حد زيادى تنظيم مى كند! معلّم ادبيات است كه با تعليم مواد ادبى به انديشه و عواطف و روح ايرانيان فردا شكل مى دهد! كمتر ياد گرفتن چند لغت يا نام يا مطلبى، امريست جبران پذير، اما اگر مبناى تربيتى و فكرى جوانى بد ساخته شد، تا ثريا ديوار كج مى رود! تنها لغت و دستور زبان دانستن و خوب نوشتن و شيوا سخن گفتن هدف ادبيات نيست! اين ها همه مقدمه ى ادبيات است!

استادى كه خود را در برابر دانش جو مسئول نمى داند، و مطالعه نمى كند، كارمند و معلم و پزشك و داور و وكيل عدليه و افسرى كه به همه چيز جز خدمت به مردم توجّه دارند، همه وهمه معلمان ادبيات خوبى نداشته اند! راست است، كه ساير عوامل نيز نفوذ وتأثير دارند، امّا تأثير مجموع همه اين ها، به اندازه تربيت صحيح و مشفقانه كه از دل بر آيد، و با الفاظ زيبا و نرم بر جان كودك و جوان نشيند، قابل قياس نيست !

فراموش نكنيم كه هنر در تربيت بدان است! زيرا خوبان كه خود خوبند و نياز به پروردن و اصلاح ندارند. بد، را بايد به راه راست آورد، نه، اينكه راند و بيرون كرد. چه به قول مولوى حلقه اگر چه كج باشد ،بر در بودنش بى سود نيست! و در هر حال به از نبودن است و مدرسه چون آبى است كه هر كه در آن غوطه نزند وتن نشويد، پاك نمى شود!

تو مرا گويى كه از بهر ثواب غسل ناكرده مرو در حوض آب

از برون حوض غير از خاك نيست هر كه اندر حوض نايد پاك نيست

بى ادب حاضر زغايب خوشتر ست حلقه گر خود كج بُوَدْ، نى بر درست

بنا براين ادبيات در تربيت افراد كشور نقش اوّل را بر عهده دارد! به شرط آن كه اولياى امور نيز با عنايت بيشتر مجريان شايسته ى اين نقش را تأييد كنند و اگر خداى ناكرده افراد نابابى در جمع آنان راه يافته است كنار بگذارند!

هدف ادبيات تربيت انسان هاى متعالى است. يعنى انسان هايى داراى هدف، هنر دوست، استوار و درست و دوستدار حق و حقيقت و در يك عبارت داراى تربيت فلسفى كه افراد عميق و اصولى براى مملكت مى پرورد!

مقدمات فلسفه را در اروپا در سال هاى آخر متوسطه درس مى دهند. تا جزء ذات افراد شود و شاگردان آن را مى آموزند، و حفظ نمى كنند! وقتى گفته مى شود، تربيت فلسفى مراد اين گونه تر بيت است، كه با عقيده قلبى و اطمينان خاطر حقيقى پذيرفته مى شود و همواره استوار و بر قرار در درون افراد مى ماند و پايه هاى اعمال و رفتار آنان را تشكيل مى دهد!

مراد از انسان با هدف كسى است، كه نه بخود بل كه به خارج از خود مى انديشد وچنين كسى است كه ميتواند هدف داشته باشد! اين مسأله نه تنها در مورد انسان بلكه در باره هرچه با ارزش سرو كار دارد، صادق است! زيرا به يك تعبير ارزش عبارتست از سودى كه هر چيز براى خارج از خود دارد! هواپيما براى خود هواپيما هيچ ارزشى ندارد، هواپيما براى چيزى خارج از خود يعنى براى حمل بار و مسافر است كه ارزش پيدا مى كند! اگر چند صد كيلومتر راه آهن درجه اول با لكوموتيوها و واگن هاى آخرين سيستم به شكل دايره يى ساكن ايجاد كنيم چه ارزشى خواهد داشت؟! قطعاً هيچ، زيرا راه آهن فاقد معنى و ارزش است ولى وقتى بار و مسافر را از نقطه يى به نقطه ديگر برد و به عبارت فلسفى براى چيزى خارج از خود مفيد واقع شد، ارزش پيدا مى كند! انسان هم كه مى گويند ( اشرف مخلوقات ) است، وقتى ارزش خواهد داشت كه وجودش براى خارج از خود سودى داشته باشد !

يك انسان وقتى شرط نخستين يك تربيت فلسفى را داشت، كه همانا هدف داشتن و به خارج از خود انديشيدن است، بى گمان انسانى آزاده، خدمتگزار، با محبت، با ذوق و استوار خواهد بود، كه نمى تواند در برابر بى عدالتى ها و زشتى ها سر فرود بياورد و دانش و آزادگى و دين و مروّت را بنده ى درم و مقام بسازد! پرورش چنين انسانى هدف ادبيات است! ادبيات و هنر و بشر دوستى، تكيه گاه اصلى انسانى و مايه ى مباهات آدمى است! نه ذخيره هاى بانكى و تهيه ى هاى جنگى و سلاح هاى هسته اى!

راست است كه جهان ماده به سرعت در ترقى است، و پيشرفت هاى صنعتى به نحوى شگرف بر غالب تجليات حيات بشرى سايه افكنده است. اما اين مسائل نبايد سبب شود كه ما وظيفه ى خود را در قبال مسئوليت سنگينى كه در حفظ ميراث ارزنده اجداد خود داريم فراموش كنيم!

برخى از كم مايگان كوته بين تا نامى از ادبيات برده مى شود، دانسته يا نادانسته از شيوع تراخم و سل يا لزوم تربيت مهندس و طبيب و حفار و جوشكار سخن مى گويند! هيچ عاقلى منكر نيست، كه اين كارها و كارگزارانش براى ايران لازم است، اما لزوم اين فنون و دانندگانش دليل آن نيست كه هيچ چيز ديگر لازم نيست! و بايد ادب و هنر را به يك سو نهاد. و چند سال ديگر براى خواندن كتب نياكان خود از خارج مستشار آورد !

مگر آنان كه موشك و راكت و قمر مصنوعى و سفينه فضائى دارند يا سد مى بندند و پنبه مى كارند و معدن استخراج مى كنند، دانشكده هاى تاريخ و فلسفه و موسيقى و حقوق و بطور كلى هنرو ادب خود را بسته يا ميراث ادبى خويش را به دور افكنده و به سخره گرفته اند ؟!

كار ما كه تنها سرمايه و افتخارمان ادبيات است، شبيه تهى دست نادانى است، كه تنها يك گوهر گران بها در اختيار داشته باشد وآنرا به دست خود به دريا بيفكنند ويا در هاون بسايد!

استقلال ايران در درجه اول مرهون ادب اوست! زيرا عامل وحدت از شمال به جنوب و از مشرق به مغرب، همين زبان شيرين و وحدت تفاهم و ادبياتش است كه چون زنجيرى زرين دل هاى مردم را به هم پيوسته است! تبريزى و سيستانى، اهوازى و لاهيجانى، كرمانشاهى و خراسانى، بالهجه ها و گاه با اعتقادات مختلف همه از خواندن شاهنامه غرق افتخار و دستخوش هيجان مى شوند! تا آن جا كه حاضرند جان بدهند و ايران را ندهند! ده وزارت تبليغات نمى تواند كارى را بكند، كه نظائر اين سه بيت در طول قرون در دل هاى مردم ايران كرده است :

دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود

چو ايران نباشد تن من مباد بدين بوم وبر زنده يك تن مباد

چنين گفت مؤبد كه مردن بنام به از زنده دشمن بر او شاد كام

ما نه تنها با همين ادبيات، درنده خويانى چون سلجوقيان و غزان و مغولان و تيموريان و ازبكان را رام كرده و به جاى كين و كشتار، محبت و خدمت به آنان آموخته ايم، و قسمت زيادى از دنيا را از گزند وجودشان مصون ساخته ايم، بلكه با عرفان و ادب وسيع خود همواره منادى و مشعل دار حق و حقيقت و انسانيت و عدالت بوده ايم!

سابقه خدمات درخشان ايران به جهان معنى و بشريت به روزگارى مى رسد، كه بسيارى از ممالك جهان و مردم آن شناخته نبودند! بنابراين اگر دنيا آثار ادبى ما را به زبان هاى مختلف ترجمه مى كند و به ما احترام مى گذارد، در واقع دينى است، كه شرافتمندانه مى پردازد!

اكنون اين درفش پيروزى و افتخار به ما رسيده است. وظيفه ى ملى و وجدانى ماست، كه آنرا هم چنان سربلند و بر افراشته نگاه داريم. و از ميان نسل كنونى كسانى را تربيت كنيم، كه زبان و آثار ذوقى و فكرى وطن خود را عميق درك كنند، و ياد بگيرند! به آن عشق بورزند، آنرا غنى تر سازند و به نسل هاى بعدى بسپارند! بى گمان ما در اين راه دشوارى ها و ناهموارى ها داريم. امّا اراده و شور و عشق همه چيز را آسان مى سازد! فراموش نكنيم كه روان پاك نياكان نگران و وطن چشم براه و خدا پشتيبان ماست! ))

اين بود، برگى از تقريرات آن استاد فريد عزيز كه از دفتر خاطرات شخصى نقل شد! تا خوانندگان ارجمندى كه توفيق درك محضر او را نيافته اند، با انديشه انسان ساز استادى آشنا شوند، كه در دوران حيات زود گذرش شمع جمع اصحاب بود! پيرامون خود آن چنان شراره هاى دم گرم مى پراكند، كه شائقى از اصفهان به خراسان مى شتافت، در صف نعالش مى نشست و با شيفتگى هر چه تمام تر به باز نويسى سخنانش مى پرداخت، بياض فراهم آمده از گفتارش را طى نيم قرن، قرين و عزيز و ارجمند و همدم و همراه مى داشت !

اميد مى رود نقل سخنان عبرت آموز او ،در اين روز ها كه آواى شوم تجزيه طلبى به اغواى بيگانگان جمعى از ساده انگاران را بازيچه ى مقاصدايران ستيزانه ساخته، موجب شود، تماشا چى ساده ى وقايع و شنونده بى تفاوت تبليغات تفرقه افكنانه نباشيم! به جاى نفى تاريخ و روايات غرض ورزانه يا فخر فروشى نا بخردانه نژادى و دشمن تراشى زيان بار، كه مايه ى كهترى و خانمان سوزي است، با تفاهم فرهنگى دوست يابى كنيم ! و مهترى جوئيم! تا گياه هرز تفرقه وجدائى از ساحت ملك و ضمير ملّت رخت بربندد، پيروزى هم دلانه جمعى بار آور بهروزى ملّى شود !

زنده ياد احمد على رجايى بخارايى استاد شيرين زبان معنى پردازى بود، كه افزون بر آنكه شرف معلمى داشت مزين به فروزه ى فروزان ايران مدارى موروثى بود! از دلدادگان واقعى زبان و ادب فارسى و دوستداران فرهنگ ورجاوند ايرانى به شمار مى آمد، كه تبار خاندانى اش به بزرگان بخارا مى رسيد، ايران مدارانى كه پس از حصول مقاصد استعمار تزارى روسيه در جدا كردن بخارا از ايران، بار حكمرانى بيگانگان را بر نتافتند، و با سكونت در خراسان به قبله گاه آمال ملى خود ايران نقل مكان كردند!

او چهل و دو سال از عمر شصت و دو ساله اش را صرف خدمت فرهنگى كرد، مشعل فروزان هدايت و روشنگرى به دست گرفت و در راه اعتلاى دانش و ادب كوشيد! مراحل آموزشى را با احراز ديپلم كشاورزى آغاز كرد، و با پيمودن دوره هاى كارشناسى ادبيات فارسى، حقوق و علوم قضائى در مقطع دكترى ادبيات در دانشگاه تهران به انجام رساند. در عرصه ى معلمى نيز راه دراز تدريس را از آموزگارى كشاورزى در آموزش و پرورش خراسان تا استادى دوره ى دكتراى ادبيات در دانشگاه تهران پيمود. تا سرانجام در شمار استادان ِاثر گذار ِمطرح و مسلَّم فرهنگ و ادب ايرانى جايگاهى در خور بزرگداشت و نام آورى يافت !

در خدمات ادارى و دانشگاهى نيز جلالت قدرش مانع شد، ناروايى هاى ادارى و سياسى را برنتابد و با مواضع نا بخردانه مصادر امور سازش كند! چنانكه در سال ١٣٤٧خورشيدى كه رئيس و استاد دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه فردوسى بود، به تبع برخى مشكلات ادارى و ملاحظات سياسى مايل به استعفا و مجبور به باز نشستگى شد! و چندى بعد نيز كه در آستان قدس رضوى سرگرم جمع آورى قرآن هاى خطى بود و با تأسيس سازمان فرهنگنامه قرآنى، تدوين فرهنگى عربى فارسى بر اساس برابرهاى فارسى قرآن هاى مُتَرْجَمْ را سرپرستى مى كرد، با حسن زاهدى وزير كشور اسبق و نائب التوليه آستان قدس رضوى در سال ١٣٥٢ اختلاف نظر فرهنگى يافت! استعفا داد و به تهران رفت!

در زمينه ى پژوهش علمى و آثار مكتوب، نيز افزون بر مقالات پر شمارى كه در باره عرفان و حماسه و ادبيات و فرهنگ ايرانى نوشت، علاقه ى ويژه اش به حافظ و مباحث عرفانى موجب شد، رساله دكتراى خود را در شرح اصطلاحات عرفانى ديوان حافظ بنويسد. رساله اى كه امروز به صورت كتابى ارجمند از امّهات منابع حافظ شناسى است!

( احمد على رجائى بخارائى، فرهنگ اشعار حافظ، انتشارات علمى، تهران زمستان ١٣٦٤)

از ديگر آثار پژوهشى او، تحقيقى در باره لهجه بخارائى است! و نيز برگزيده شاهنامه فردوسى كه به كوشش كتايون مزداپور توسط مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى در سال ١٣٧٢ خورشيدى در تهران منتشر شد.

متنى پارسى از قرن چهارم هجرى، خلاصه شرح تعريف، منتخب رونق المجالس، بستان العارفين، تحفه المريدين، و پلى ميان شعر هجائى و عروض فارسى از ديگر كتابهاى پژوهشى اوست .

در عرصه ى شاعرى نيز، سخنورى فحل و گزيده گو بود. با سروده هائى منسَجَم و شيوا و رسا، كه از چشمه ى طبعى توانا مايه مى گرفت، و با دقت نظرى انديشمندانه، كه منضم به هيجانات و الهامات شاعرانه بود، عنوان مى شد!

مكتب فلسفى مبارز، كه در سال ١٣٣٢ خورشيدى با همكارى دكتر مهدى آذر، دكتر محمد حسن لطفى و دكتر رضا كاويانى تأسيس شد، از ديگر اقدامات فرهنگى تربيتى او بود، كه به قصد ترويج خرد گرائى و احياء روحيه ى آزادگى و ترغيب افراد به آزاد منشى، و پايبندى به ويژگيهاى اخلاقى انسانى، صورت گرفت.

از حيث ويژگيهاى ظاهرى مردى موقر و مهربان و تميز بود. لحنى آرام و دلنشين داشت .تسلّط و شيوه خواندن اشعارش دل چسب و شوق انگيز و ذوق آور بود! در سال ١٢٩٥ خورشيدى در باژ پا به عرصه ى هستى نهاد، و در سال ١٣٥٧ خورشيدى در صحن عتيق حرم حضرت رضا (ع) بر خاك آرميد! رحمت بى كران الهى ارزانى او باد! كه خمير مايه ى شرف و آزاد منشى و فرزانگى بود.

منوچهر برومند م ب سها

پاريس ١٥ دسامبر ٢٠١٦

سیرى در احوال و آثار خان ملك ساسانى

 

سیرى در احوال و آثار خان ملك ساسانى

به قلم منوچهر برومند م-ب سُها

سید احمد-خان ملك ساسانى، ملقّب به القاب ِاحتشام حضور و محتشم السلطان، نویسنده، سخنور، و مورِّخ ِفقید در سال ١٢٦٠خورشیدى چشم به جهان گشود و در سال ١٣٤٦ خورشیدى در فرانسه درگذشت، كالبدش به تهران منتقل شد. مدفنش در سوهانك شمیران است.

سوابقِ پدرى و خانوادگى :

پدرش میرزا محمد حسین فراهانى مُتُخلِّص به گلبن و مُلَقَّب به ملك الكتّاب ِثانى از سخنوران و نویسندگان معاصر با ناصرالدین شاه قاجار بود. كه در فواصل سالهاى ١٢٦٤ تا ١٣٣١ ه-ق مى زیست. وى مردى بخشنده به شمار مى آمد. به خوش بیانى و خوش نویسى و خوش قلمى شهرت داشت. افزون بر مجموعه ى شعر و منشآت و دو رساله حالت و آداب السرور و سفرنامه از قفقازیه تا مكّه، كه به سال ١٣٠٢ه-ق به دستور ناصرالدین شاه قاجار نوشت، تحقیقاتى نیز به توصیه محمد حسن خان اعتماد السلطنه كه عموى همسرش بود درباره آثار تاریخى خراسان كرد، در نگارش كتاب مطلع الشمس هم با وى همكارى داشت.(١)

سفر نامه ى مكّه ى میرزا محمد حسین فراهانى، درباره ى مناسك حج و وضع جغرافیایى كشورهایى است كه هنگام سفر حج دیده است. مٌشْعِر بر موقعیّت جغرافیایى و ویژگى هاى فرهنگى، سیاسى و ابنیه و آثار تاریخى نواحى بر سر راهش، حاوى اطلاعات ارزنده اى منضم به سروده هاى مؤلف كه به دستور ناصرالدین شاه قاجار در فاصله زمانى ١٣٠٢ تا ١٣٠٣ نگارش یافته است.(٢)

پدر بزرگ پدرى خان ملك ساسانى میرزا محمد مهدى ملك الكتّاب اوّل، از منشیان میرزا ابوالقاسم قائم مقام بود. پدر بزرگ مادریش عبدالعلى خان مقدَّم مراغه اى ادیب الممالك بود كه وزارت وظایف و اوقاف ناصرالدین شاه و حكومت سمنان و قم را بر عهده داشت ( زاده :١٢٤٥ه-ق – در گذشته : ١٣٠٢ه-ق ) برادر محمد حسن خان اعتماد السلطنه بود. از آنجا كه میرزا محمد حسین فراهانى، پدر خان ملك ساسانى، بر حسب ماموریت هاى سیاسى به محاسن مسافرت به خارج آشنا شده بود، فرزندش را در اوان جوانى جهت تحصیل روانه سوئیس كرد.

خان ملك ساسانى پس از اتمام تحصیلات در سال ١٢٩٠ خورشیدى به تهران بازگشت. پیش خدمت و معلِّم احمد شاه قاجار شد. در سال ١٢٩٤ او را به مدیریت مجله رسمى معارف را برگزیدند. سپس به اداره ى دارایى رفت. تا سال ١٢٩٧رئیس اداره دارائى یزد بود. در بهمن ماه همان سال به عضویت وزارت امور خارجه درآمد.مامور انجام وظیفه در کنسولگری ایران در استانبول شد. دروزارت خارجه، از منشى باشى سفارت گرفته تا سر كنسولى و مستشارى سفارت كبراى ایران در كشور هاى مختلف و نیابت سفارتخانه هاى ایران در سوئیس و فرانسه، مشاغل گوناگون ادارى داشت. در سال ۱۳۱۲ بازنشسته شد. شانزده سال بعد در سال ١٣٢٨ در دوران صدارت محمد ساعد، سمت ِمعاونت نخست‌ وزیری و ریاست کل انتشارات و مطبوعات کشور بر عهده ى وى قرار گرفت. افزون بركارشناسى و پژوهش درزمینه ى مسائل سیاسى كه به تبع مشاغل خود داشت. از صاحب نظران مباحث ادبیات نمایشى، زبده نویسندگان نقد پرداز تاتر و مُدرِّسان هنرستان هنر پیشگى تهران بود.(٣)

رجل سیاسى وطن خواهى، كه بار سیادت بیگانه و دخالت سود جویانه ى اجنبى در امور داخلى ایران بر او گران مى آمد، چون از رهگذر منصب دربارى و معاشرت مستمر با سلطان احمد شاه قاجار، و دیگر مشاغلى كه دروزارت امور خارجه بر عهده داشت، به كم و كیف مقاصد استعمارى و نفوذ سیاسى انگلستان و ایادى داخلى آن دولت واقف بود، با كوششى خستگى ناپذیر از سال ١٢٩٤ كه به مدیریت مجله رسمى وزارت معارف منصوب شد، و در خفا آغاز مبارزه كرد، تا آخرین دم حیات كه در پاریس مشغول نوشتن كتاب فراماسونرى بود. از مجاهدت فكرى و مبارزه قلمى بر علیه سیاست انگیس و عوامل نفوذى و ایادى اجرائى ایرانیش غافل نشد. بنا به مقتضیات زمان در خفا و آشكار نقشه هاى ایران براندازانه ى بیگانگان را بر ملا كرد. آثار ِقلمى ارزنده اى باقى گذاشت كه هریك آیینه عبرتى درس آموز و كارساز است. هرچند برخى از اظهار نظر هاى افراطى وى كه جنبه ذهنى ِاحساسى دارد، فاقد مصداق فكرى درست و جلوه ى عینى خارجى است.

اهم تألیفات روشنگرانه اش به شرح زیر است:

  • آگاهى نامه
  • سیاستگزاران ایران در دوره قاجاریه، در یک مجلد
  • تاریخ رابطه سیاسی ایران و عثمانی، در سه مجلد
  • مرزهای ایران در دوره نادرشاه
  • هفت داستان تاریخی از قرون گذشته ایران
  • یادبودهای سفارت استانبول
  • دست پنهان سیاست انگلیس در ایران
  • شاهد شیراز (مشتمل بر تاریخچه موسیقی و آواز در ایران باستان و چگونگی حمله اسکندر به ایران)

تألیفات دست نوشته ى وی به قرار زیر است :

  • دوازده سال با احمد شاه
  • تاریخ فراماسونری در ایران
  • سرگذشت و احوال معاصرین، در دو مجلد
  • خاطرات خان ملک ساسانی

كتاب ( آگاهى نامه ) را خان ملك ساسانى در باره ى امیر الشعراء، سید محمد صادق فراهانى، متخلّص به امیرى كه از عمو زادگان وى بود، و مقارن ریاست دارائى ِخان ملك ساسانى در یزد، ریاست دادگسترى آن شهر را بر عهده داشت، نوشته و درسال ١٣٤١ه-ق / مقارن با ١٩٢٢ میلادى در چاپ خانه ى كاویانى برلین منتشر ساخته است.

وى در آن كتاب درباره ى هجو وهجاى عمو زاده اش مى گوید:

«… و همچنین است هجوهاى آن سخنور بزرگ، یعنی در زبان فارسی شاید جز تاج الشعرا سوزنی کسی این قدرت را نداشته ولی با یک تفاوت که هجوهای بی نظیر حکیم سمرقندی همه تند و سخت و شدیدند. اما ادیب فراهانی در تمام مراتب این شیوه بى مثل و مانند است. کنایات شیرین، شوخی های نمکین، تمسخرهای تلخ، نیش های گزنده، حملات لرزاننده و بالاخره دشنامهای سهمناکش همه استادانه و قابل شنیدن اند. و اگر جمعی هدف تیر هجای او شده اند……………..، هجاهاى ادیب الممالک همه شنیدنى است و چقدر مدیحه ها و هجوهاى او مستحق امعان نظر و کشف سبب هاى اجتماعی عصر حاضره مى باشند… » (٤)

( سیاست گزاران ایران در دوره ى قاجار ) عنوان كتابى است. مشتمل بر حوادث تاریخى نیمه ى دوم دوره ى قاجار و احوال سیاستمداران معاصر با ناصرالدین شاه و برخى از رجال سیاسى دیگر، مُتَّكى به منابع متعدد خطى و چاپى و مستند به اسناد و مدارك روشنگرى كه در اختیار خان ملك ساسانى قرار داشته است. به همین لحاظ از منابع ارزشمند تاریخى است. كه از رویدادهاى سیاسى تاریخى آن زمان به گونه اى شایسته پرده بر مى گیرد. در سال ١٣٢٨ توسّط انتشارات بابك تهران در ٢٤٣ صفحه به زیور طبع آراسته گشته است.

( دست پنهان سیاست انگلیس در ایران ) فرنام كتاب تاریخى دیگرى از اوست. در بر دارنده ى واقعه ى قتل گریبادوف و چگونگى قتل قائم مقام است. نویسنده از نقش آقا خان محلاتى پرده بر مى گیرد كه مى خواست با همكارى انگلیسى ها، شاه ِكرمان و بلوچستان شود. به شرح ِاقدامات ِمحمد تقى خان چهار لنگ بختیارى مى پردازد كه به اغواى (مستر لایارد انگلیسى ) قصد تجزیه ى لرستان و خوزستان را در سر داشت.

از مقدمات تجزیه ى جزائر بحرین و چگونگى تجزیه ى نفت زهاب از ایران و نحوه ى تأسیس بانگ شاهنشاهى ایران، كشف اسرار مى كند. در نكوهش رجال منفعت طلب ایران فروش و بیگانه پرور ابائى ندارد، میرزا على اصغر خان امین السلطان را طاعون مصر و وباى هند بنامد. یا محمد حسن خان اعتماد السلطنه عموى مادر خود را در فرار به روباه تشبیه كند. در حمله مانند شیر بداند.(٥) و بر حال دودمان هاى كهن سالى تاسف خورد كه به دست عمال شركت سابق نفت برچیده شدند.(٦)

خان ملك ساسانى در باب انگیزه ى تالیف این كتاب چنین مى گوید:

“چندین سال بود قلم مرا ملالت مى كرد كه چرا نیاز هاى سیاسى خودت را جمع آورى نمى نمائى ومنتشر نمى كنى؟! كمتر كسى در ایران مى زیسته كه شش تن از شاهنشاهان ایران را دیده و با عشق و علاقه به وطن پنجاه سال در سیاست عمرگذرانیده و اهل ادب و تاریخ باشد……..چرا لیست جاسوسان سفارت انگلیس را در ایران، با شرح احوالشان منتشر نمى كنى مگر تصوّر مى نمائى، مناسب تر از حالا وقتى پیدا خواهى كرد كه مردم ایران تشنه ى شناسائى آنها باشند؟

حقیقت این است كه براى این كار دیگر بهانه و عذر نداشتم و تسلیم قلم شدم و گفتم عجالهً شمه اى در این زمینه مى نویسم تا خاطر عاطر او را راضى كرده باشم. و الا ذكر همه آنها كتابى جدا گانه لازم دارد. اینك قسمتى از یاد بود هاى دوره جنگ بین المللى اول را كه محتوى اسامى چندین نفر از این جاسوسان است منتشر مى كنم. چون لازمه شناسائى موضوع تقریباً از پنجاه سال قبل آغاز مى شود، از آنجا شروع مى نمایم.”(٧)

مسوده اى نیز از خاطرات خان ملك ساسانى در دست است كه به هنگام اقامت در لوزان و در فاصله ى زمانى شهریور تا آبان ماه ِ سال ۵۱۲۹ یزدگردى نوشته، علاوه بر آنكه حاوى آگاهى هاى ارزنده از وقایع دربار احمد شاه و به یاد مانده هاى تاریخى سیاسى نویسنده است، آراء و عقائد شخصى وى را باز گو مى كند، كه مبتنى بر احساسات افراطى وطن دوستى و تقابل و مخالفت با سیطره فرهنگى و نفوذ سیاسى بیگانه است. اعم از اعرابیان بَدَوى و یا استعمارگران متمدن باخترى كه هریك به نحوى كعبه آمال ملى نویسنده را آماج حملات ویرانگر انیرانى ساخته اند. در عین حال در مواجهه با بسط نفوذ دول اروپایى و دخالت فزاینده آنها كه منجر به نقض حاكمیت ملّى ممالك مشرق زمین، مى شود، اتحاد و همبستگى مسلمانان را چاره ى كار مى داند.

رئوس مطالب مندرج در این مسوده، در ابواب زیرین قابل بخش بندى و پى گیرى است.(٨)

١- اظهارات نصرت السلطنه در دربار احمدشاه

٢-عشق احمد شاه به كنتس میتا، دختر وزیر مختار اتریش

٣- تبعات واگذارى امتیاز حفریات اماكن تاریخى به فرانسوى ها

٤-معارف ایران

٥-روزنامه نگارى و اتفاق كلمه

٦-خسوف اسلام

٧-پوزش و سر شكستگى تا كى

نقل قول از نصرت السلطنه :

شاهزاده حسنعلى میرزا نصرت السلطنه ( حسن على ِنصرتْ مظفرى ) پسر ششم مظفر الدین شاه قاجار، شاهزاده اى ادب آموخته و تحصیل كرده بود، بر خلاف برادرانش سالارالدوله و شعاع السلطنه گرد شرارت نمى گشت. معقول و منطقى و قانع و مورد علاقه ى پدر بود، به همراه مظفرالدین شاه به اروپا سفر كرد به قصد تحصیل در پاریس ماند. به آموختن ادبیات و ریاضیات و زبان هاى خارجى پرداخت. تا پیشرفت چشم گیر كرد. در دوره ى سلطنت پدر و برادر جز تصدى چند حكومت كوچك، كار دیگرى نداشت. ولى در عهد سلطنت احمد شاه، چند مرتبه حاكم فارس و كرمان شد. از محارم مجلس شاه به شمار مى آمد.

خان ملك ساسانى در مسوده ى لوزان از نصرت السلطنه نقل مى كند، احمد شاه میل زیادى به سینما توگراف داشت. شبها مى فرستاد، از آنتوان نامى كه توزیع كننده ى فیلم هاى خارجى در ایران بود، دو فیلم كرایه كنند. به مبلغ هشت قران اما براى این كه ضرر نكند، مى گفت من از كجا پول دارم شبى هشت قران براى این كار بدهم. هركس مى خواهد فیلم ببیند باید نفرى یك قران به من بدهد. زنش كه خیلى از این مطلب متغیّر شد، یك قران درآورد و به شاه داد از همه حتى از كلفت ها هم این یك قران را گرفت.(٩)

نویسنده، پس از نقل قول فوق از عموى شاه، خود درباره ى ولیعهد ( محمد حسن میرزا ) چنین مى گوید:

ولیعهد خیلى موذى و بد جنس است. ظاهراً خیلى متواضع و باطناً خیلى دو رنگ و مفتن است. علاوه بر اینها حسد غریبى نسبت به برادر بزرگش ( احمد شاه ) دارد. هرچه او مى كند، این هم مى خواهد بكند. در صورتیكه برایش مقدور نیست. پس روز بروز خودش را مى خورد. و با اینكه زرد و لاغر مى شود، اگر برادرش با كسى الفت بكند، او مى خواهد، بیشتر ازبرادرش بكند. اگر چه برادرش هم حسود است. میل ندارد ولیعهد به نوكرهایش زیاد مالوف شود و با آنها محبت كند. (١٠)

در مورد علاقه ى احمد شاه به زنهاى فرنگى و كشف حجاب از زنهاى ایرانى مى گوید:

در این ایام كه شاه شهوانى شده، دیگر هیچ چیز جز دختر نمى بیند و از وقتى كه فرنگیها را در مجالس سیر و تماشا و نمایش دیده دیگر میل به زن ایرانى ندارد. حتى بى میل هم نیست كه زنها رویشان را باز كنند و مثل اروپائى ها بگردند. به خاطر دارم یك سال قبل كه من پیشش رفتم. صحبت حجاب شد. گفت محال است كه من راضى بشوم زن هاى ایرانى بى حجاب باشند. و در این مدت این قدر تفاوت كرد. حالا صبح كه نماز نمى خواند. حسودان من گفته اند. این تقصیر ملك است. حالا هرچه كه مخالف میل اندرونى ها و بیرونى ها اتفاق مى افتد، تقصیر ملك مى گذارند. خصوصاً وقتى كه شاه تعریف فرنگستان رامى كند. نصرت السلطنه كه چند روز قبل با مادرش درشكه نشسته و از شمیران به شهر آمده بود، گفته اینها را ملك القاء كرده و الّا برادر زاده اش خودش بر خلاف معمول اسلام كارى نمى كند.(١١)

شاه بى اندازه عاشق كنتس میتا دختر وزیر مختار اتریش شده و هر دو روز یك مرتبه به طرف منظریه حركت مى كند. در آنجا منتظر دیدار مى شود همه این كار را به گردن من انداخته اند. و دیروز براى ترس شاه و ترك اینكار گفته اند كه این مطلب به هیات وزراء رسیده و آنها متغیّر شده اند.(١٢)

شاه به اشعار كج مبهم مایل است. و بواسطه این كار تمام نوكرهایش اشعار كهنه ى بى مصرف عاشقانه در دفترهایشان مى نویسند و هر روز برایش مى خوانند. خود شاه به من اقتباس كرده، دفترى تشكیل داده كه یادداشت مى كند. اما در دفترش تمام تفصیل عروسى دختر امپراتور آلمان را ضبط مى كند. شاه خیلى تنبل و پشت گوش فراخ است. در همه كارى تنبلى مى كند. و هیچ كارى را مجدانه اقدام نمى كند.(١٣)

درمورد كشفیّات و حفریّات باستان شناس فرانسوى ژك ژان مرى دو مرگان Jacques Jean Marie de Morgan و واگذارى امتیاز حفریات به دولت فرانسه چنین نوشته:

باید منتظر این بود……. كه یك مسیو فرانسوى باغلام مامور حفریّات به خانه هر كس كه دلش مى خواهد، سرزده داخل بشود و بهانه بگیرد، كه در فلان وقت تو فلان زمین را حفر كرده اى و فلان اسباب را پیدا كرده اى، حالا باید هرچه اسباب كهنه در خانه تو پیدا مى شود تسلیم دولت جمهورى ( فرانسه) بكنى و جریمه هم بدهى. آنوقت ایرانیانى كه از دست ظلم و بى حسابى خسته شده اند، و اندكى خون در رگشان به دَوَران افتاده چون در ایران، محكمه منظم با قانون مدوَّن نیست. كه خودشان را در پناه آن دادگاه بیندازند، مجبور مى شوند، حقوق خود را شخصاً نگهدارى كنند. آن وقت است كه خونها ریخته خواهد شد. و دولت ایران به زحمت خواهد افتاد. آنهایى كه خیال مى كنند براى حفریات قانونى بنویسند، و آن را به خارجه واگذارند، گویا با مؤمن كور محشورند. بعلاوه یا خودشان را مسخره كرده اند یا مارا! كدام حكومت مى تواند اذن یا امتیاز بدهد كه در زمین شخصى رعایا حفریات كنند؟

مسیو دو مرگان قانون شناس در خلاصه حفریّات شوش مى نویسد، كه چون زمین ایران تماماً متعلّق به شخص شاه است، در همه جا حفریات ممكن است. ها ! ها! ها! چه بى شرمى بى جا! پس بیست میلیون ایرانى كه اند؟!

ایران شناسان مى دانند كه یك وجب زمین ایران بى صاحب نیست. در همه دهات ایران عموماً و در خاك پارس – خوزستان و كرمانشاهان خصوصاً هر تكه زمینى پر از خرابه ها و یادگارهاى ایرانى هاست. پس اگر قانونگذاران حفریّات مى خواهند كه ننگ و رسوائى و درد سر بار نیاورند. خوب است، چشمهاشان را قدرى بمالند و در این باب بیشتر فكر كنند.(١٤)

در مورد معارف ایران مى گوید :

با وجود اینكه شصت سال بیشتر است. كه جوانان ایرانى براى تحصیل به اروپا مى آیند. و مبلغ ها پول براى مصرف خرج شده، گویا ایران نتیجه اى كه قابل ذكر باشد، تا كنون نبرده. این نامرادى را جهت بسیار است. و اثر هر یك از این جهات در موقع خود جهتى تازه شده و اثرى از نو بخشیده، عجالهً یكى از آن جهت ها كه به نظر اهمیّتش بیشتر است، ذكر مى كنیم:

قرنها است كه ما نمى دانیم كى هستیم؟ از كجا آمده ایم؟ چه كرده ایم؟ ایّامى كه ایران در تحت اقتدار خلفاء عبّاسى بود، چنان نفوذ اعراب در ایران زیاد شد كه همه چیزمان عرب شد. همین كه الفباى پهلوى از میان رفت، كتابها معدوم شد و كتب تازه را به عربى نوشتند، زبان عرب در همه جاى ایران معمول شد. چنانكه امروز جوانان ایرانى را به اروپا مى فرستند، در آن ایّام هر ایرانى كه سر مایه اش نسوخته، یا به غارت نرفته بود، پسرش را براى تحصیل به دارالسلام بغداد مى فرستاد. این طلّاب هم به عینه مثل امروز كه شاگردان لغات اروپائى به ایران مى برند، هركدام چندین كلمه عربى براى وطنشان سوغات مى آوردند. با لغات تازه عقائد تازه به ایران آمد. و روز بروز عقیده و اخلاق كهنه ى خود را كه باعث سرفرازى پدرانشان شده بود، جستجو نمى كردند، و از ساده دلى به فلسفه دیگران كه خطرناك و كشنده بود مى گرویدند.(١٥)

ایرانیى كه براى نگهدارى ایران تمام عمر در میدان جنگ بود، و براى بزرگى و افتخارش از هند تا قسطنطنیه را در تحت فرمان نگاه مى داشت، وطن پرستى، سر بلندى و خواجگیَش را جلال الدین رومى با عقیده فنا به باد فنا داد. ایرانى كشتكار و پیشه ورى كه عمرش در آبادى و ازدیاد تموّل ایران صرف مى شد، همین كه عقیده فنا در سرش جاى گرفت، چون فانى مى شد، هر چه داشت از راه خیرات داد، و دست از همه چیز كشیده، منتظر فانى شدن شد.(١٦)

عقیده برادرى و مساوات و اینكه بنى آدم اعضاى یك پیكرند هم، اثر خودش را بخشید. یعنى ایرانى را به خاكستر نشاند. و كاخهاى سر به فلك بر كشیده را با خاك مساوى كرد. آنهایى كه عقیده برادرى و مساوات را براى اخذ دارائى ایران براى ما سوغات فرستادند، تا وقتى كه خودشان به این عقیده عمل نمى كردند، از چین تا اندلس را در تحت تصرّف در آوردند. همینكه خودشان هم این افسانه ها را باور كردند، روزشان سیاه شد. و امروز بد تر از ما در صحراها پا برهنه مى دوند، و به بندگى دیگران مى روند.

تا وقتى كه ( دوله) بودیم همه به ما برادر خطاب مى كردند. امّا امروز كه هرچه داشته ایم، در راه برادرى داده و به فلاكت افتاده ایم، همه از برادرى ما ننگ دارند.

عقائد فلسفى و اخلاقى ایرانیت كه سست شد، جز فردوسى توسى دیگر نویسندگان ما هر چه نوشتند به طرز وعقائد تازه بود. یعنى كتب معموله مدارس بغداد را تقلید و ترجمه كردند. به ایرانیان تهمت بت پرستى زدند. بنى اسرائیل را ایرانى و اسكندر مقدونى را كیانى دانستند.! بعینه مثل امروز همین كه یك نفر ایرانى، از مسافرت پاریس بر مى گردد، كتب نفیسه آنجا را كه فرانسوى ها براى منافع شخصى خود جمع كرده اند، فوراً به پارسى ترجمه مى كنند. و مى نویسند در جنگ سالامین سیصد نفر یونانى پانصد هزار نفر ایرانى را شكست داده، و سرشان را مثل گوسفند بریدند!(١٧)

به تاریخ كیومرس و هوشنگ و جمشید، و فریدون كه فردوسى و پیشینیانش این قدر اهمیّت داده اند، این ترجمه كنندگان جدید، تمسخر مى كنند، ودلیلشان این است كه اگر این ها افسانه نبود، در كتب اروپائى ذكر مى كردند. اگر این دلیل كافى است، كلودیس و شارلمانى هم باید افسانه باشد. چون در كتب ایرانى هیج ذكرى از آنها نشده. (١٨)

هنوز این ترجمه كنندگان از پاریس برگشته، مثل آن ترجمه كنندگان بغداد رفته، به ایرانیان تهمت بت پرستى مى زنند، گاهى میان ایرانى و مادى جدائى مى اندازند، و گاهى باختریان ( پارتها) را ترك یا چینى مى نویسند. پدر ایرانى قدیم از اصول ایرانیّت سه چیز به پسرش یاد مى داده: راست گفتن، سوار اسب شدن، تیرانداختن، پدر ایرانى امروز براى نگهدارى ایران كه هیج اصولى به پسرش یاد نمى دهد، اصول دین را هم پسر بیچاره، باید گاهى چهار بداند، گاهى پنچ چون چندین قرن است كه تربیت ایرانى، عادت ایرانى و اصول ایرانیّت نداریم. دیروز هر كس از مكّه یا عراق عرب بر مى گشت، با چپیه عكال و عباى شانه ى زرى به خانه اش وارد مى شد. امروز هر كس كه از اروپا بر مى گردد، با كلاه حصیرى و فكل وارد خانه اش مى شود. مسافرین دیروز براى ما عقیده ى فنا و مساوات یادگار مى آوردند. مسافرین امروز براى ما عقیده ى سوسیالیسم و آنارشیسم سوغات مى آورند!

ایرانییى كه اصول ایرانیّت ندارد، و قبل از اینكه خودش را بشناسد، از خانه اش خارج مى شود، چطور مى تواند چیزى یاد بگیرد كه براى وطنش مفید باشد؟ كسى كه میان جسم جاندار و جسم بى جان تفاوت نمى گذارد، تحصیل طب كردنش چه ثمر دارد؟!

جمعى از ایرانیانى كه در این مدّت شصت سال واقع تحصیل كردند و از اروپا به ایران برگشتند، چون ایران را نمى شناختند از بس در اصول مخالفت دیدند، خود را گم كردند. بعضى از آنها جهاتش را نمى فهمیدند. و بعضى كه مى فهمیدند، احساسات دیگر آنها را در رفع این جهات عاجز مى داشت. آنهائى كه این جهت ها را نمى فهمیدند، از بى حوصلگى خودشان را با ششلول یا با تریاك و چرس و عرق مى كشتند. و آنها كه مى فهمیدند و عاجز بودند، خودشان را به دو روئى و بى قیدى مى زدند.

دیروز در مدارس اصفهان و خراسان خطبه به نام حجت الله فى السموات والأرضین هارون الرشید عباسى مى خواندند، و امروز در مدارس آلمانى وروس تهران كه پایتخت مملكت كیخسرو و كیقباد است، در جشن آلمانى ها، فرزند هاى ایران روبروى هزار نفر غیرتمند ایرانى مى ایستند، و مى گویند ” الها تو سایه ى امپراتور آلمان كه خداوند گار ماست، بر سر ما بیچارگان مستدام بدار.” دیگر از اطفالى كه براى تحصیل به آلمان یا به فرانسه یا به جاهاى دیگر مى روند، چه توقع باید داشت. اى واى چه شد آن روزى كه در دبستانهاى دهلى، در مدرسه هاى بابل، در مصطبه هاى منفیس، و در ژیمناز هاى یونان، خطبه به نام شاهنشاه ایران مى خواندند. آرى آرى آن روز ایرانى مى دانست كیست. وامروز نمى داند. آن روز اصول زندگیش ایرانى بود. وامروز روسى وانگلیسى وآلمانى است.

عجبا در هیچ جاى دنیا، ممكن نیست، كه شخص بتواند در یك لحظه هم ایرانى باشد، و هم …..، در اینجا ما بحث نمى كنیم، كه ایرانى بودن بهتر است، یا عرب و آلمانى بهتر است، یا روس ؟ امّا براى ما لازم است، كه بفهمیم از چه ملتیم. اگر واقع ایرانى هستیم، باید یك اصول براى تربیت و ایرانیت داشته باشیم، تا مسافران بى انصاف هر روز اصول تازه كه حیاتمان را مسموم مى كند، برایمان سوغات نیاورند. (١٩)

اگر مسلَّم شد كه ایرانى هستیم، قبل از همه چیز باید براى تربیت اطفالمان كتابهاى لازم، كه با اصول ایرانیّت موافقت داشته باشند، بنویسیم. و در ایران مدارس خوب باز كنیم. كه شاگرد بتواند. اقلاً تا سن هیحده سالگى در آنجا تحصیل كند، اخلاق و عادات ایرانى، اصول ایرانى نگهدارى و لوازم حوائج امروز را بیاموزد. چنین ایرانى هرگز اسرار خانه اش را به سفارت خانه هاى خارجه نخواهد برد. و به هر جانور شاپو برسرى زیر دستى نخواهد كرد. و با اصول ثابت اگر به اروپا، یا به چین برود، همیشه ایرانى خواهد بود.

در انتظار این كتب و این مدارس اگر ایران بخواهد، شاگرد به اروپا بفرستد، باز هم باید براى خودش یك اصولى معین كند، یعنى خوب و بد اخلاق ممالك مختلفه اروپا را بسنجد و بهر كدام كه اخلاق و عادات بدش كمتر بود، شاگرد بفرستد.

………چون دولت سوئیس هیج پلیتیكى در مشرق زمین ندارد و در همه كشمكش ها بى طرف است، در مدارسش اصول و عقائد تمام ملل را محترم مى شمارند، و هر چه درس مى دهند از روى نظر علمى است. نه غرض شخصى، با وجود این محسنات باز أطفال كوچك را به سوئیس هم نباید فرستاد. و حتى المقدور باید جوانانى را فرستاد كه در مدارس ایران تا یك درجه تحصیل كرده اند.(٢٠)

روزنامه نگارى و اتفاق كلمه:

در باب روزنامه نگارى نیز مى گوید:

“بعضى ها به غلط تصوّر مى كنند كه ایجاد یك روزنامه، كارى است آسان و روزنامه نگارى از آن آسان تر است، همینكه قلم و دوات و كاغذى بدست مى آورند. یك اسمى- اگر چه بى مسمّى هم باشد – بر روى كاغذ مى نویسند و دكّانى اجاره كرده، اسمش را اداره روزنامه مى گذارند.” (٢١)

سپس از اینكه روز نامه هاى ایران مسلك معینى ندارند، گلایه مى كند. مى خواهد در مشرق زمین عموماً و در ایران خصوصاً روزنامه هاى مفید با مسلك معین چاپ شود، علاوه بر درج مطالب ادبى، اجتماعى، فنى، و اخلاقى، در تقابل با بد گوئى هاى مغربیان و بزرگ نمائى روزنامه هاى اروپائى از عیوب مشرق زمینیان، نویسندگان و روزنامه نگاران ایرانى و مشرق زمینى،” فریاد كنند و بنویسیند و بنمایند كه نمرده ایم”

“بایستى همه ى روزنامه نگاران مشرق زمین با هم اتّحاد كنند، اعمال قبیح و عقائد باطل دزدان را روى دایره بریزند و آنها را از خانه خود بیرون كنند تا مغربیان ببینند كه مشرق زمین نمرده و نخواهند مُرْد “

“قلم دشمن است كه مسلمان و هندو، شیعه و سنى را از هم جدا كرده تا بتواند هر كدام را به نوبت خود اسیر و ذلیل كند. قلم است كه مى تواند در آینده سیصد ملیون هندى و سى و پنج ملیون ایرانى و افغانى و كرد و شصت ملیون ترك و عرب را با هم متحد كند و ریشه ى دشمن عموم را از بیخ بكند”(٢٢)

خسوف اسلام :

خان ملك ساسانى در این بخش به وسعت ممالك اسلامى كه سابقاً از چین تا اقیانوس اطلس را شامل مى شد و اقوام عرب و ایرانى و هندو و چینى و مغول و تاتار و غیره رادر بر مى گرفت و تعالیمى كه موجد فتوحات مسلمانان بود، اشاره مى كند.

كشور گشایى هاى خلفاى اموى و عباسى و سلاطین عثمانى را نشأت یافته از دلبستگى مسلمانان آن ازمنه به حقیقت مذهب مى داند، كه چون به حقانیتش یقین داشتند” جان و مالشان را فداى اسلام مى كردند و براى نگهداریش از همه چیز چشم مى پوشیدند” روحیه اى كه موجد عزّت و قدرت هزار ساله مسلمانان گشت و شرق و غرب عالم را به تصرّف آنها در آورد.”و آنهائى كه امروز تمسخر مى كنند، و به مسلمانان طعنه مى زنند در برابر فرمانش مى لرزیدند و حكمش را مى بوسیدند”(٢٣)

خان ملك ساسانى در ادامه ى مطلب چنین مى گوید:

“هزار افسوس كه آن سبو بشكست و آن پیمانه ریخت امروز كه هزار و سیصد و اندى از هجرت محمد هاشمى مى گذرد، اسلام خوار، و زار و مسلمانان بى مقدار است. عیسویان متمدن! از یك طرف به مسلمانان لاابالى گرى و بى اعتنائى به مذهب مى آموزند، و از طرف دیگر كشیش ها به اطراف دنیا براى عیسوى كردن مردم مى فرستند.

در مدّت چندین قرن همكیشان خود را با كمال تر دستى به با مذهبى و مسلمانان را به بى مذهبى دعوت مى كردند. هر چه شاگرد مسلمان براى تحصیل به اروپا مى آمد به قدرى از این خوش كرداران عیسوى مذهب طعنه و شنعت و پستى و بى مقدارى در باب اسلام مى شنید، كه از مسلمانى بیزار مى شد و یقین مى كرد كه معنى تمدّن بى مذهبى است. با این عقیده به وطنش بر مى گشت. وبه اشخاصى كه به ریشه ى هستیش تیشه زده بودند، احترام مى كرد و مهم ترین خیالشاین بود كه به شكل آنها در آید و به مذهب و آیین كه حیات و جان ملّت است تمسخر كند. نتیجه ى این كافر ماجرائى ها این شد كه به مسلمانان بى غیرتى آموختند، بیشتر ممالك اسلام را متصرّف شدند، و امروز مى خواهند مسلمانى را پامال كنند” (٢٤)

“هزار سال بعد از هجرت بیشتر از ٢٨ ملیون فرسخ مربع در تحت تصرّف ٢٥ تاجدار مسلمان بود، و امروز كه دول اسلامى منحصر به ایران و عثمانى شده، بیشتر از سه هزار فرسخ مربع در تحت تصرّف ندارد. آن هم با چه ذلّت و مسكنت، به كتاب مبینش قسم كه محمد هاشمى از حال اسلام و وضع مسلمانان امروز تنفّر دارد. پیغمبرى كه تمام عمرش در میدان جنگ كرد و علمش را به آسمان افراشت كجاست كه ببیند، گلوله ى قزّاق روس بیرق ایران را سوراخ مى كند. و علم عثمانى در طرابلس سرنگون مى شود.”(٢٥)

“یاوران اسلام كجا هستند كه ببینند، سالداتهاى روسى در اردبیل و تبریز به عصمت دختر هاى مسلمین دست درازى مى كنند و در مساجد اسب و استر مى بندند. پشتیبان هاى اسلام كجا هستند كه ببینند، سربازهاى ایتالیا در طرابلس بعد از آنكه مردهاى بى گناه را دست بسته شهید كردند، زنهاى عرب را بریسمان بسته براى تماشا و شادى بالاى نعش پدر و برادر آوردند و پیرزنى كه نمى خواسته، این منظره ى ناهنجار را مشاهده كند، روبروى چندین هزار مرد اجنبى لخت و عورش كرده و تیربارانش مى كنند.” (٢٦)

پوزش و سرشكستگى تا كى :

تحت عنوان پوزش وسر شكستگى مى نویسد:

“پس از ٥١٢٩ سال كه از تاجگذارى كیومرس مى گذرد، حالا زندگى ایران ٤٨ ساعته شده، دیروز ٤٨ ساعت وقت داشتیم كه ژندارم ها را از املاك شعاع السلطنه احضار كنیم. و از سفارت روس عذر بخواهیم. امروز ٤٨ ساعت وقت داریم كه دوست خدمتگزارمان مسیو شوستر را به خاطر روسها جواب بدهیم. و بعد از این به صلاح روس خدمتگزار اجیر كنیم تا مثل بلژیكى هاى باغیرت، ایران را به روس بفروشند. وزیر امور خارجه ى انگیس كه امروز باعث خجالت ملّت انگلیس شده، زحمت روشن كردن آتشى را كه براى سوختن خانه ى ماست، به روس ها واگذاشته، اما خودش، متّصل آن آتش را از دور باد مى زند، كه مبادا خاموش شود و ایران نجات یابد. وزیر امور خارجه ى انگلیس از یك طرف مى گوید كه اساس اتحاد روس و انگلیس روى استقلال ایران است. از طرف دیگر مى گوید، محال است كه بگذاریم، ایران بروز اولش برگردد. یك نكته در اینجا هست و آن این است كه روس و انگلیس به لفظ استقلال، یك فعل دیگر داده اند و ما از احمقى و بى غیرتى آن معنى را تاكنون نفهمیده ایم.” (٢٧)

دو هزار و پانصد سال قبل كه داراى اوّل، همه ى آسیاى غربى را تصرّف كرد، فرمان داد كه فتح نامه اش را در كوه بیستون نقش كنند، شاهنشاه ایران در آنجا مى نویسد كه : اوّل درخواست داریوش پادشاه از اورمزد پاك این است كه خاك ایران را از تاخت و تاز لشكر دشمن محفوظ بدارد. و به فرزندان ایران این قدر قوّت دهد، كه نگذارند، كه خاك هخامنش به دست اجنبى افتد، روى ما سیاه، داریوش پادشاه كجاست كه ببیند،

همه مرز ایران پر از دشمن است به هر دوده اى ماتم وشیون است

همه جاى آشوب وجاى بلاست نشیمن گه تیز چنگ اژدهاست

صد سال پیش اسپانى هم مثل ما بى لشكر بود، امّا اهالى اسپانى در كوه و درّه دویست هزار قشون مرتب ناپلئون را شكست داده، و ریز ریز كردند. لشكر ماهم در دهات و ایلات هنوز جوانان مرد صفت داریم پس كى به داد ایران مى رسند. پس برادران عثمانى و هندى و افغان ما كى به ما كمك مى كنند؟!(٢٨)

این بود شمه اى از شرح احوال و نقل اقوالِ سید احمد-خان ملك ساسانى محتشم السلطان، دیپلمات ایرانى استعمار ستیزى كه از یك سو پرچم افتخارات باستانى را به دوش مى كشید، و از مواریث ایران باستان و افتخارات گذشته یاد مى كرد، و از سوى دیگر در تقابل و تعارض با مطامع ِاستعمارى ممالك باخترى، جهان گشایى و جنگاورى پیروز مندانه ى سرداران مسلمان را مى ستود. و آرمان اتحاد اسلامى و اتفاق سیاسى نظامى مشرق زمینیان را در سر مى پروراند.

منوچهر برومند م-ب سها

پاریس سوم تیرماه ١٣٩٥

 


مآخذ و مستندات:

١- فرمانفرمائیان، حافظ – اشاره اى بر شرح زندگى و آثار میرزا محمد حسین فراهانى، یغما – شماره صد و هشتاد و نه ( فروردین ماه ١٣٤٣) : ١٨-٢٤). دانشنامه ى ایرانیكا، مدخل فراهانى، میرزا محمد حسین به انگلیسى

٢- این كتاب به كوشش مسعود گلزارى، توسط انتشارات فردوسى در سال ١٣٦٢ در تهران با ٤١٢ صفحه منتشر شده است. مصحح كتاب اعلام و اشخاص و اماكن مندرج در آن را توضیح داده و اضافات و تصحیحات خود را بر آن افزوده است.

٣- اسکویی، مصطفی، پژوهشی در تاریخ تئاتر ایران، مسکو: نشر آناهیتا، ۱۳۷۰ خورشیدی. ص۱۲۶).

٤- خان ملک ساسانی، آگاهی نامه، چاپ برلین، چاپخانه ى شرکت کاویانى سال ١٣٤١ ه ق

٥- خان ملك ساسانى، دست پنهان سیاست انگلیس در ایران،انتشارات بابك تهران ١٣٥٤ خورشیدى،ص ٦٤).

٦- همان،ص ٨٥).

٧- همان،ص٨٦).

٨- محمد گلبن ٣٣ صفحه از ٤٧ صفحه ى این مسوده را در شماره سوم نشریه ى اسناد بهارستان مؤرِّخ پائیز١٣٩٠منتشر كرده، ولى در تنظیم عنوان مطالب به اشتباه، اظهارات نصرت السلطنه را كه مربوط به سلطان احمد شاه قاجار است به ناصرالدین شاه نسبت داده است

٩-١٠-١١-١٢-١٣- اسناد بهارستان، سال اول، شماره سوم، پائىز ١٣٩٠ ص٢٨٢).

١٤- همان ص٢٨٣).

١٥-١٦-١٧- همان ص ٢٨٤).

١٨- همان صص٢٨٤ -٢٨٥).

١٩- ٢٨٥).

٢٠- همان صص ٢٨٥-٢٨٦).

٢١- همان ص ٢٨٦).

٢٢- همان ص ٢٨٧تا٢٩٠).

٢٣- همان ص ٢٩٠س ١٨).

٢٤- همان صص ٢٩٠-٢٩١).

٢٥-٢٦- همان ).

٢٧- همان ص٢٩٢).

٢٨- همان ص ٢٩٣).