مُلْهِمِ آزادگى

از دمِ صبــــحِ ازل گفتند تاجِ سر عليست                شاهِ مردان شيرِ يزدان حيدرِ صفدر عليست

صِهْرِ پيغمبر عــلىّ و فاتح خَيْبَر عليست                ســــــاقى كـــوثر علىّ و اَزْهَدِ اَشْعَرْ عليست

صاحب سيف وقلم سلطان بحر و برّ عليست

نيست چون او داورى عادل بديوان قضا                شهسوارى نيست مـــانندش بميدان غــــزا

نصّ ِفرمانش مزيّن ز عدلِ محض مرتضى                در سخاوت بر تر از طائىّ و ممسك در غذا

مهتر و سرور، دلاور، دادگـــــر، برتر عليست

ماهِ سيمايش ز خورشيدِ فلك تــــــابنده تر                عهــــد و ميثاقش ز سير اختــران پاينده تر 

از بهـــــاران بر نهال تشنه لب بخشنده تر                فيض فـــــــياضش ز ابــــــــر آذرى زاينده تر

خواجه قنبــــــر علىّ و هادى اشتر عليست

سالكِ پرهيــــــــزكار و رهنمـــــاىِ هـوشيار              منعــــكس در سيمِ سيمايش جلالِ كردگـــار

در كَفَشْ ملك سليمـان و بچنگش ذوالفقار                سرورانِ هر دو عالـــم در ركابش خــــــاكسار

گر سماعِ زهره در عرشست رامشگر عليست

سالكان ِراهِ حق را كيسه ها از زر تهيست                عـــــارفان پاكدل را زين مـــــزيّت فــــرهيست

فقر در كوىِ على  بالاتر از شاهنشهيست                سر فرازى، سادگى، زيبائى سرو سهيست

رهرو آزادگـــــــــى را مُلْهِم و مَظْهَرْ عليست

يا علــــــى اندر ثنايت آنچـــه بايد گفته انــد                آنچـــــــــه اندر وهم و در پندار نايد گفته اند

شاعـران يك از هزار از آنچه شايد گفته اند                درّ معنى سفته انــــــد و آنچه پايد گفته اند

مهـــر انور در زمين و در فلك اختر عليست

يا على ز آندم كه خود را در جهان بشناختم                از وجودت مظهرى در هستى خود ساختم

نفس را ز آلــــــودگى هــــاى درون پرداختم                تا كــــــــه اندر عرصه نامــردمى ها باختم

خستگان  را در ره مهر و طلب ياور عليست    

منوچهر برومند م ب سها
پاريس
بيستم مهرماه هزارو سيصد و نود شش  

دانشى دخت بمرد

در سوگ مريم ميرزاخانى دانشى دخت ايران زمين
خبرى باز رسيد
غم گرانبار شد و كس نتوانست كشيد
جام زرين حياتى بشكست
كز شكستش پِىِ ديواره دانش بنشست
آرى از روز الست
رشته عمرثمر بار بسى زود گسست
راوى قصه غم بار ممات
دفترى بست ز زرينه حيات
دانشى دخت بمرد
گل مريم بفسرد
در گلستان وجود
عمر گل چند گهى بيش نبود

منوچهر برومند
 م ب سها

رفع شبهه

در پاسخ چند تن از اهالى گز برُخوار كه نظر اين جانب را در باره دو بيت از سروده بديع الزمان همدانى خطاب به ابوسعيد رستمى شاعر شعوبى جويا شده اند ، بايد بگويم بر خلاف خَلْط و شبهه اى كه در پى اشتباهى ناشى از خواندن جُزى كه جمع جزيه است ، به صورت نادرست جَزى ِ مُعَرَّب ِ گزى براى نويسنده كتاب ( گز و بُرْخوار در گذر گاه تاريخ ، انتشارات هشت وبهشت ، اصفهان ١٣٨٩ ص ٣٠٣ س ١٣ تا ٢٠ ) حاصل شده معنى نادرست ” همانا گز وگزى سزاوار ذلت است ” ( همان ، ص ٣٠٣ س ٢٠ ) از اين دو بيت به ذهن نامبرده رسيده است كه به هيچ وجه من الوجوه با معنى مدلول سروده بديع الزمان همدانى موافقت ندارد.

براى رفع شبهه توجّه علاقه مندان را به توضيح زير جلب مى كنم:

واژه ء جُزى يا جِزى به ضم يا كسر اول و الف مقصوره آخر جمع جزيه است.

و معنى دو بيت زير

تريد   على  مكارمنا   دليلا                   متى احتاج النهار الى الدليل

السناالضاربين جُزى عليكم                    و انّ الجُزى   اولى   بالذليل

چنين است :

مى خواهيد براى سجاياى خود دليل بياوريم            از  چه   زمان  روز  نيازمند  دليل   بوده  است

ما  نبوديم كه جزيه را به  شما تحميل  كرديم         جزيه سزاوار كسى است كه زبون و حقير است

 

تهران سوم شهريور ماه نود وپنج

منوچهر برومند

م ب سها

دعوى نادان

دعوى نادان

حدود هفتاد سال پيش كه وزارت فرهنگ وقت در صدد اجراى قانون تعليمات اجبارى برآمد، مرحوم عباس اقبال آشتيانى كه نحوه اجراء قانون را نادرست، و كم و كيف برنامه هاى درسى را ناقص و سطحى مى دانست، و از اين بابت احساس خطر مى كرد. برحسب حس مسئوليت فرهنگى و تعهُّد فكرى صاحب قلمى دور انديش و نيك نگر، در سر مقاله شماره نهم از سال سوم مجله يادگار كه در ارديبهشت ماه سال هزار و سيصد و بيست و شش خورشيدى انتشار يافت، از خطر بزرگى ياد كرد، كه آينده ما را تهديد مى كند. طى آن با تأكيد بر لزوم توجّه به كيفيّت برنامه آموزشى كشور يادآور شد:

دراين نكته خلافى نيست، كه دشمن حقيقى هر فرد يا هر قوم جهل است. چه جاهل كور است، و كور نمى تواند براه راست رود و در چاه و چاله نيفتد، همانطور كه بزرگترين ثواب در حق يك كور اينست كه دست او را بگيرند و حال كه بينوا خود نمى تواند به هدايت چشمان شخصى راه بپيمايد او را راهنمايى كنند، بزرگترين ثواب هم در حق يك جاهل اين خواهد بود، كه ديده بصيرت او را قوت بينايى بخشند، و بيمارى نادانى و بيخبرى او را علاج نمايند.هر اقدامى كه از جانب اولياى دولت ما براى رفع جهالت عموم و زدون زنگ نادانى از صفحه دلهاى مردم صورت بگيرد، قدم خيريست. امّا بشرط آنكه اقدام كنندگان با داشتن حسن نيت و صفاى باطن خود جاهل و بيخبر نباشند. تا از نادانى بعزم راه خلق را در چاه نيندازند.

مگر هر الفبا خوانى مى تواند، به درد مملكت برسد، و صاحب آن هنر و لياقت و ايمانى بشود، كه براى خدمت بمصالح عاليه كشور لازم است؟ كميت اگر چه فريبنده و پيش كسانى كه عقلشان بچشمشان است، قدر و قيمتى دارد، ليكن نمى تواند، مردم بصير دور انديش را گمراه كند. و در مقابل كيفيت قابل اعتناء به شمار آيد. هزاران هزار عوام الفبا خوان را انگشت تدبير يكنفر عالم و فاضل خبير بهر طرف كه بخواهد ميراند و اگر اين عالم فاضل پاكى طينت و خلوص نيت نداشته باشد، همگى را به پست ترين گودال هلاك فرو مى برد.ما مكرر گفته ايم، و باز هم مى گوئيم كه خطر عظيمى كه آينده ايران را جداً تهديد مى كند، بيسواد بودن عامهء مردم نيست، بلكه بيمايگى و بى ايمانى همان كسانى است، كه از مدارس عاليهء ما بيرون مى آيند، و ما بايستى، بايشان در مقابل ملل ديگر بباليم. و آنان را نمايندهء فضل و كمال و هوش و استعداد ايرانى معرفى كنيم.بايد پيش از هر كارى تعليمات عاليه را در ايران از حال انحطاط عجيبى كه در اين بيست سال به آن گرفتار شده، نجات داد، و دانشگاه ما را از اين صورت كاريكاتورى كه به آن داده اند، بيرون آورد.”

اكنون پس از سالها كه از تاريخ نگارش مقاله عباس اقبال و تذكار پيش بينانهء وى سپرى شده مى بينيم، تعليمات اجبارى و برنامه آموزشى كشور به گونه اى كارساز و بار آور اجراء نشده، كه موجب بصيرت عامه شود. يا به تعبير، آن عالم فاضل دور انديش، خشت پابرجائى نبوده، كه بنيان سعادت ايرانى بر آن استوار گردد. بتواند زنگ نادانى از صفحه دلها بزدايد. چنانكه طى سالهاى گذشته ديديم چگونه نادانىِ جمعى، هر بار در بزنگاه تحولات اجتماعى ما را به عزم راه در چاه انداخت. از درك مصلحت كلى خود باز مانديم، و راهى دوزخ ندانم بكارى شديم. ازامور اجتماعى گذشته در احوال شخصى نيز غالبا نادانى گريبانگير ماست. نحوهء اجراء برنامه آموزشى كشور به گونه اى نيست كه ما را در تشخيص عينى يارى كند. سطح سواد كلى و به ويژه ادبى را نيز به قدرى كاستى مى دهد، كه نه تنها بيشتر كسانى، كه از مدارس عاليهء ما بيرون ميآيند، سواد فارسى ادبى درست و پابرجايى ندارند، حتى برخى از افرادى كه مدعى تحصيل وپژوهش ادبى اند، از درك و فهم متون ساده ادبى باز مى مانند!

از زمره موارد اين باز ماندگى كه مُبَيِّن نقصان سطح سواد ادبى و بى دقتى و شتابزدگى برخى از دانش آموختگان روزگار ماست، اظهارات نادرست، دبير باز نشسته ايست، كه سابقهء بيست وپنج سال تدريس در دبيرستانهاى محلّى دارد، ولى مندرجاتِ كتاب او ( گز و برُخوار در گذرگاه تاريخ، انتشارات هشت بهشت، چاپ اوّل ١٣٨٩ص ٢٥١س١٥ تا ٢٥ و ص٣٠٣ از س ١٢ تا ٢٦ و ص ٣٠٤ س ١ تا ٦ ) نشان مى دهد، قادر به درك معنى درست دو بيت ساده فارسى و عربى نيست! چنانكه واژهء (بيور) كه به گفته فردوسى در زبان پهلوى به معنى ده هزار است، داراى معنى ديگرى در زبان پهلوى مى داند، و واژهء (جُزى) عربى جمع ( جزيه) را، (جزى) به ضم يا كسر اول و الف مقصورهء آخر را ( جَزى ) مُعَرَّبْ ( گزى) تلقى مى كند.

در مورد اول: با استشهاد از دوبيت زيرين فردوسى

همان بيور اسبش همى خواندند               چنين نـــــــام بر پهلوى راندند

كجـــــــــــا بيور از پهلوانى شمار                بود در زبــــــــان درى ده هزار

مى نويسد: ” فردوسى در اين اشعار به واژهء بيور از زبان پهلوى اشاره كرده است كه در زبان درى به معنى ده هزار است

و در زبان پهلوى به معنى ديگرى آمده است.”  ( همان، ص ٢٥١ س ٢١ و ٢١ )

و در مورد دوم: با استشهاد از دوبيت زيرين بديع الزمان همدانى

تريد على مكــــــارمنا دليلا                    متى احتاج النهار الى الدليل

السناالضاربين جُزى عليكم                    و ان الجُـــــزى اولى بالذليل

بيتِ: السناالضاربين جُزى عليكم وأنّ الجُزى اولى بالذليل : كه به معنى ِ مانبوديم كه جزيه را به شما تحميل كرديم ، جزيه شايسته كسى است كه زبون و حقير است، را دليلى بر گزى بودن ابوسعيد رستمى مى آورد! (همان، ٣٠٣ س ١٣) وأنّ الجُزى اولى بالذليل : جزيه شايستهء كسى است كه زبون وحقير است را چنين معنى مى كند: “همانا گزى وگزى سزاوار ذلت است (همان،ص ٣٠٣ س٢٠) به اين ترتيب ضعف معلومات [ او كه نمى داند واژهء ( كجا) علاوه بر آنكه از ادات استفهام است به صورت قيد مكان و زمان و به معنى( كه ) و( چ) موصول و( كه) و( چه) ربط نيز در نظم و نثر متقدمان به كار رفته است، و در بيت مورد استشهادش حرف ربط تعليلى است، و معنى : (زيراكه) و (بعلت اينكه )مى دهد ] موجب مى شود دو بيت سادهء فارسى را نادرست معنى كند و از سوى ديگر، در يك بيت عربى، ( جُزى ) را( جَزى ) بخواند، و در حاليكه قصد اعتلاى تاريخى زادگاه آباء اجدادى را در سر دارد، با ابراز دوستى ندانم بكارانه كه ناشى از شدّت ناآگاهى اوست، مرتكب ِجعل خذلان تاريخى درحق مردمانى شود، كه به دور از انديشهء سخيف برترى طلبى تبارى و نژادى نه تنها سزاوارِ ذلت نيستند، بل كه به پاس امرار معاش كشاورزانه اى كه از كد يمين وعرق جبين در طول حيات داشته اند، در خور ستايش اند، و مى بايد خدمت نعمت پرورى زراعى و توان نعمت گسترى آنها مورد تقدير قرار گيرد، و به واسطهء حق تهيهء قوتى كه بر گردن مردم دارند، مورد ثنا و عزّت و احترام باشند.

 

آيا نبايد به حال وزارت آموزش و پرورشى متاسّف باشيم كه با بكار گماردن چنين دبيرانى نمى داند ذات نايافته از هستى بخش نتواند كه بود هستى بخش؟! قد جمعت الفخر من الحماقته زيادت الكبر وقلت المعرفته

نحوهء تدريس و ناكارآيىِ مؤسسات آموزشى ما بگونه ايست، كه به قلّت معلومات عمومى دانشجويان و نا آگاهى آنان از سوابق تاريخى و جغرافيايى و ناآشنايى با معانى واژگان متون كهن مى انجامد، تاجايى كه مى بينيم يكى از گويندگان معاصر به تبع سطحى نگرى مرسوم و متداول زمانه و تحت تاثيراستعمال متداول واژهء جَزْ مُعَرَّبِ گَزْ، كه در شناسنامه ها و سندها، قباله و برخى از متون ديده است در نوارى صوتى تصويرى مى گويد: واژهء جَزِ مورد نظر فردوسى كه در برخى از ابيات دو داستان شاپورِ ذولاكتاف و بهرام گور آمده، مُعَرَّبِ واژه گزِ برُخوار است! تا به سائقهء افتخارات موهوم متبادر به ذهن خويش كه جنبه محدود مباهات زادگاهى دارد، بهرام گور پادشاه ساسانى را براى شكار شير و گورِخر از تيسفون و سواحل دجله و فرات به روستاى گز واقع در سه فرسخى اصفهان بكوچاند و اسطوره اى باستانى را مصادره به مطلوب كند!

حال آنكه به استناد مندرجات لغت نامهء دهخدا، فرهنگ نفيسى، فرهنگ نظام،برهان قاطع و به ويژه فرهنگ شاهنامهء فريتس ولف Fritz wolff (١٨٨٠-١٩٤٣) خاور شناس و زبان شناس آلمانى كه با دقت علمى موشكافانه يك يك واژگان به كار رفته در ابيات شاهنامه فردوسى را با ويژگيهاى لغوى و كاربردهاى دستورى طى بيست وپنج سال كار جدى خستگى ناپذيربررسى ومعنى كرده است : واژهء جز به فتح اوّل وسكون ثانى، ويا به فتح اوّل وسكون ثانى مشدّد،جزيره، كنار دريا و ميان دريا را گويند. و واژهء (جز) يا (جزّ) كه در برخى از ابيات شاهنامهء فردوسى به كار رفته مُعَرَّبِ گز روستاى نزديك اصفهان نيست. بل كه مُفَرَّس و مخفف جزيرهء عربيست،كه زمين خشك محاط آب باشد. و منظور از آن در دو داستان شاپور و بهرام گور منطقهء وسيعى است، كه مابين دو رودخانهء دجله و فرات قرار دارد. سابق با حواشىِ نيزارها و بيشه هايش محل زيست و نشو و نماى شير و گورِخر بوده است! در دوران اسلامى ألجزيره ناميده مى شد. مَحال خلافت ايوبيان و صلاح الدين ايوبى بود.

همان جا كه از مناطق اوليهء تمدن بشرى ومراكز تجارى جهان كهن به شمار مى آمد، با شهر ها وراه هاى متعددش دراعصار قبل از اسلام وبعد از اسلام معروفيت وسيع بازرگانى داشت. حد فاصل متصرفات ساسانى و روم شرقى، و مابه النزاعِ ارضى آن دو دولت بود! از حيث بعد مسافت با تيسفون پايتخت پادشاهان ساسانى- به نسبت روستاى گز جنب اصفهان- فاصلهء چندانى نداشت!

اظهارات فوق كه چندى پيش به صورت شفاهى در نوار صوتى تلگرام بيان شد، و به منظور رفع شبهه از خَلْط مَحَلّى صورت گرفت، كه فيلم سخنرانى آن مدعى ادب دانى در جمعى از اهالى گز برُخوار، متبادر به اذهان ميكرد،آنچنان احساسات ادبمقامى مدعى را جريحه دار كرد، كه سلسله جنبان قلم كشى اوباش مسلكانه اى گشت، كه به شيوهء معهود و مرسوم بيخردان صورت گرفت! همان شيوه كه در سالهاى اخير كاريكاتور جبهه ملّى را، با تحريك پشت پردهء عناصرقائم به غير، به صحنهء تبادل اتهامات غرض ورزان بدل كرد، در باب اين اختلاف نظر ادبى نيز اعمال گرديد! خزعبلات ادنى جهله اى را سامان داد، كه از مدلول جهالتِ بارز و مستمر محرك و تقرير نويس قلم بمزدش فرا تر نمى رود! گرفتارى كيش شخصيت و بيمايگى ِمدعيانى را نشان مى دهد، كه مى خواهند، خود را، نمايندهء فضل و كمال و ادب ِايرانى وتشخيص وتميز مصالح ملّى معرفى كنند!

بحر مى باشد، خموش و رود دائم در خروش                  آرى از دانــــــــا بُوَدْ دعــــــــــوىِ نادان بيشتر

منوچهر برومند م ب سها

٢٩دسامبر٢٠١٦

پاريس

يادى از شادروان دكتر عبدالحسين زرين كوب

يادى از شادروان دكتر عبدالحسين زرين كوب

از شمار دو چشم يك تن كم               وز شمار خرد هزاران بيش

مرگ زرين كوب در بيست و چهارم شهريور ماه هزار و سيصد و هفتاد و هشت يعنى هفده سال و چند ماه پيش، رويداد خزان زود آغازى بود، كه در بستان سراى سرسبز ايران زمين رخ داد. و با وقوع آن نهال تناور پر ثمرى از برگ و بار فرونشست. كه وجوه بالندگى اش سراسر خرّمى و بارآورى بود.

اگر شش سال دوران كودكى زرين كوب را از زندگى هفتاد و شش ساله او كنار بگذاريم. خواهيم ديد، هفتاد سال مداوم از عمر وى صرف آموختن و آموزش و نوشتن شده، به انتشار آثار زبده اى انجاميده كه در مباحث تاريخى ادبى، عرفانى، و فلسفى به مانند گوهر درخشانى بر تارك ادب ايران زمين مى درخشد. و با خواندن هريك از آثارش دريچه اى در مقابل ذهن خواننده گشوده مى شود، كه او را با چشم اندازى فرح بخش از ديدنى ها و دانستنى ها آشنا مى كند.

آثارى كه نشأت يافته از ذهن پژوهشگرى داهى است. افكار بكر نويسنده را در سلك بيانى موجز كه بر قلمى توانا جارى است، به خواننده انتقال مى دهد. به نحوى كه اگر بخواهيم به وجوه زندگى پر بارعلمى و ادبى زرين كوب بنگريم، خواهيم ديد، وى در سه وجه معلمى، نويسندگى، مترجمى خوش درخشيده، در تاريخ نگارى و نقد ادبى مبدع و مبتكر بوده است٠

اگر پرسيده شود، كدام يك از كتابهاى زرين كوب حاوى بيشترين تاثير بر خواننده ايرانى است. به نظر مى رسد در حوزه تاريخ نخستين چاپ كتاب دو قرن سكوت او، از زمره كتابهاى موثرى باشد، كه خواننده را با درگيرى هاى سياسى اجتماعى ايرانيان در سده هاى دور دست تاريخ آشنا مى سازد. در توالى حوادث تاريخى اتفاقات جزئى منتج به وقايع سرنوشت ساز را با بررسى بى طرفانه نشان مى دهد.

در حيطه ى انديشه، كتابهاى دفتر ايام، با كاروان انديشه، ياد داشت ها وانديشه ها، و كتاب نه شرقى و نه غربى او حائز نكات فكرى و استنتاجات ارزنده است.

در زمينه ى نقد ادبى كتابهاى فلسفه شعر، با كاروان حُله، شعر بى دروغ، شعر بى نقاب، و كتاب انتقادى او در باب شعر فارسى و تحول آن باعنوان سيرى در شعر فارسى و كتاب سرّ نى اش كه شرح تحليلى تطبيقى مثنوى معنوى است، به مثابه انگاره اى كرامند، خواننده را با دقت نظر پژوهشگرى بارع و انديشمندى كار آمد آشنا مى كند. به نحوى كه هريك از آثار نامبرده وى موجد تحولى اساسى در نگرش خواننده به مباحث تاريخى ادبى مى شود. بند باز دارندگى فكرى و زنگار ذهنى تحليل سنتى يك سو نگرانه را از ساحت انديشه خواننده مى زدايد.

علاوه بر علوّ مقام علمى فروتنى و تواضع زرين كوب نيز گفتنى است. چه با اينكه زرين كوب حائز دانستنى هاى

بسيار در زمينه تاريخ، فلسفه، ادبيات، تصوف، عرفان، تاريخ اديان، معارف اسلامى و شيوه پژوهش نوين بود و فزون بر آگاهى از زبانهاى باستانى ايران با زبانهاى فرنگى و نيز زبان عربى آشنايى داشت. و در پژوهش هاى خود از اين زبانها بهره مى گرفت، و وسعت دانش و قلم توانمند آسان نويسش وى را به آن پايه از علوّ مقام علمى رسانده بود، كه كمتر كسى از معاصران توفيق رسيدن به آن مرتبه و دست يافتن بر آن جامعيت را مى توانست داشته باشد، فروتنى انديشمندانه اى زينت افزاى مقام و مرتبه علمى او بود، كه در مكاتبه و مشافهه به چشم مى خورد، موجب مى شد براى خوانندگان آثارش كه غالبا از نوع عموم فارسى زبانان به شمار مى آمدند. اين ارج را قائل باشد، كه هنگامى كه مى خواهد برخى از لغزش هاى چاپى كتاب دفتر ايامش را ياد آور شود چنين فتح باب سخن كند : ” از خواننده گرامى كه خود لغزش هاى ديگر را به ذوق و قريحه ى خويش اصلاح خواهد كرد، در خواست مى شود قبل از مطالعه كتاب، نسخه را بر وفق استدراك تصحيح نمايد ” و يا با آنكه آثار ارزشمند پژوهشى اش از نوع زبده آثار مخلد و جاويدانى است، كه ژرفاى فرهنگ و ادب ايرانى و عرفان و تصوّف و فلسفه و تاريخ اسلامى را باز نموده است، و اگر به منصه ى ظهور و بروز نمى رسيد، غبنى فاحش دامن گير معاصران و آيندگان بود، در مقدمه كتاب دفتر ايامش، با نقل مصرع ” چه بيشى زيك حرف بر دفترى ” محصول محسوس جستجو و كند و كاو علمى خود را به مثابه ” حرفى تلقى كند كه بر بيشى دفتر تحقيق نمى افزايد.

از حيث باورمندى تاريخى زرين كوب بر اين باور بود كه در كشمكش شرق و غرب تلاش سر سختانه اى كه مردم ايران زمين در حفظ هويت خويش كرده اند، نه فقط براى خود مايه ى افتخار جاودانى بوده بلكه براى دنياى انسانيت هم نيايج ارزنده داشته است. از اين رو بود كه بى هيچ شور و هيجانى و بى آنكه ارج و بهاى تلاش اقوام ديگر را در معرض نفى و ترديد قرار دهد، سعى و تلاش گذشته ايرانى را به چشم اعجاب و تحسين مى نگريست. و مى گفت : كه ايران زمين در تاريخ انسانيت آن اندازه سهم و تاثير سود بخش داشته است كه دنياى بى ايران براى انسانيت قابل تصوّر و تحمّل نباشد. در عين حال زرين كوب از انديشه ى دنياى بى ايران بر خود مى لرزيد و مى گفت، دنيايى كه فرهنگ ايران در آن مجال رشد و حركت نيابد، دنيايى كه در آن تمدّن و فرهنگ پر بار ايران در كشمكش جاذبه هاى شرقى و غربى مورد تهديد باشد، با دنيايى كه ديگر حضور ايران در آن احساس نشود، چه تفاوت دارد ؟ ولى هنگامى كه تاريخ ايران را فرا ياد مى آورد، اين دغدغه را تا حدى از خاطر مى زدود. و مى گفت تاريخ ما تمامش داستان تلاش پايان ناپذيرى است كه در پر آشوب ترين نقطه تلاقى اقوام جهان ايران و ايرانى را با یک فرهنگ كه مايه ى امتياز و تعيُّن او بوده وحدت و قوام بخشيده است. و در واقع سى قرن تقلا و تلاش مخاطره آميز و پر ماجرا فرهنگ و حيات ايران و ايران زمين را در گذشته ها از عناصر انسانى سرشار كرده و همين گذشته هاست كه ريشه بقاى آنرا در فراخناى جهان آينده هم استوار مى سازد و از خطر ايمنش مى دارد!

پاريس

منوچهر برومند م ب سها