مُلْهِمِ آزادگى

از دمِ صبــــحِ ازل گفتند تاجِ سر عليست                شاهِ مردان شيرِ يزدان حيدرِ صفدر عليست

صِهْرِ پيغمبر عــلىّ و فاتح خَيْبَر عليست                ســــــاقى كـــوثر علىّ و اَزْهَدِ اَشْعَرْ عليست

صاحب سيف وقلم سلطان بحر و برّ عليست

نيست چون او داورى عادل بديوان قضا                شهسوارى نيست مـــانندش بميدان غــــزا

نصّ ِفرمانش مزيّن ز عدلِ محض مرتضى                در سخاوت بر تر از طائىّ و ممسك در غذا

مهتر و سرور، دلاور، دادگـــــر، برتر عليست

ماهِ سيمايش ز خورشيدِ فلك تــــــابنده تر                عهــــد و ميثاقش ز سير اختــران پاينده تر 

از بهـــــاران بر نهال تشنه لب بخشنده تر                فيض فـــــــياضش ز ابــــــــر آذرى زاينده تر

خواجه قنبــــــر علىّ و هادى اشتر عليست

سالكِ پرهيــــــــزكار و رهنمـــــاىِ هـوشيار                منعــــكس در سيمِ سيمايش جلالِ كردگـــار

در كَفَشْ ملك سليمـان و بچنگش ذوالفقار                سرورانِ هر دو عالـــم در ركابش خــــــاكسار

گر سماعِ زهره در عرشست رامشگر عليست

سالكان ِراهِ حق را كيسه ها از زر تهيست                عـــــارفان پاكدل را زين مـــــزيّت فــــرهيست

فقر در كوىِ على  بالاتر از شاهنشهيست                سر فرازى، سادگى، زيبائى سرو سهيست

رهرو آزادگـــــــــى را مُلْهِم و مَظْهَرْ عليست

يا علــــــى اندر ثنايت آنچـــه بايد گفته انــد                آنچـــــــــه اندر وهم و در پندار نايد گفته اند

شاعـران يك از هزار از آنچه شايد گفته اند                درّ معنى سفته انــــــد و آنچه پايد گفته اند

مهـــر انور در زمين و در فلك اختر عليست

يا على ز آندم كه خود را در جهان بشناختم                از وجودت مظهرى در هستى خود ساختم

نفس را ز آلــــــودگى هــــاى درون پرداختم                تا كــــــــه اندر عرصه نامــردمى ها باختم

خستگان  را در ره مهر و طلب ياور عليست    

منوچهر برومند م ب سها
پاريس
بيستم مهرماه هزارو سيصد و نود شش  

نگاهی به لقانطه ی اقبال – رضا اغنمی

نگاهی به : لقانطه ی اقبال – رضا اغنمی

رضا اغنمی

لقانطه ی اقبال
اثر: منوچهر برومند
نشرآبنوس پاریس
چاپ اول اوریل ۲۰۱۲

مشاهده منبع

به روایتِ نویسنده، آقای پاینده که نویسندۀ معروفی ست به علت بیماری دربیمارستانِ دارالشفا بستری میشود ودرحین معالجه که توام با بدخلقیهای او با کارکنان بیمارستان است، انتشار خبر ترور رزم آرا نخست وزیروقت، او را نگران میکند. از کسادی بازار مجلۀ پُر فروشش ناراحت میشود و مهمتر، ازاینکه گویا قرار بوده نویسنده معروف درکابینۀ رزم آرا به وزارت دادگستری برسد و از قاضی لوچ و تریاکی انتقام بگیرد. «نزدیک بودن بیمارستان با لقانطه ی اقبال، که مردم دارالشفایش میگفتند، با همان باغ بزرگی که سابقا چراگاه چهارپایان مرحوم حاج امین التجار اصفهانی بود و به پدر قاضی حاتم بخشی شده بود…»، گذشته را در ذهنش زنده کرده است.

مشرف بودن اتاقِ بیمارستانی که پاینده درآنجا بستری ست، مانندِ آیینه ای ازسپری شده های دور و دراز را مقابل چشمان او پهن میکند. آن شب، چشم به باغ دوخته و شاهدِ اتفاقات شب عروسی پسرقاضی ست. وناظربگومگوهای «حسن رحمان، قهرمان جنگ خوزستان، با سوابق درخشان خزغل چزانی و هم رزمی با بصیردیوان»، که حالا درپسِ گذرِ زمان، درنقش سلاخ بره ای را باید زیرپای عروس قربانی کند، و پاینده شاهد جرو بحث های او با «خاله ی داماد، کلک سلطنه، نماینده ی جدید الانتصاب انجمن شهر» شود که به سخنان او «توجهی نداشت، غافل ازاینکه نماینده ی انجمن شهر کم کسی نبود. نمی شد حرفش را نشنیده گرفت.»، و همچنین سخنرانیِ آقاحسین، برادر داماد درحضور مهمانان، «که پاینده آنان را یک به یک می شناخت، هنوز در دوطرف خیابان وسط باغ سرپا ایستاده بودند، برخی ازآن ها با شنیدن حرف ها ودیدن حرکات برادرداماد متحیرانه به هم می نگریستند! چندنفری علاوه برشگفتی مشهود برچهره، تبسمی مرموز و زیرکانه نیز برلب داشتند.»

روایتگر، آقاحسین را قبلا معرفی کرده و خواننده را با خلق وخوی او آشنا کرده است. درس نخوانده و تنبل، با ظاهری زیبا و آراسته ومجیز گوی، میخواهد: «با جلب توجه درمحافل خصوصی و مجامع عمومی سری میان سرها درآورد. زمینه ای برای موفقیت های اجتماعی آتی فراهم سازد.»

باورودغیرمنتظرۀ مکرم به اتاق پاینده، که برای عیادت اوآمده رشته افکارش بریده میشود. اما، طولی نمیکشد که صحبت آن دو به «سال های پیش ازجنگ جهانی اول وقحطی، ومحتکران وکمبود ارزاق و بلوای نان وگرسنگی مردم … … ونقش مُخرب پدر قاضی دروقایع دردناک سالها» بر میگردد. پاینده، ازمکرم که مسن ترازاوست، علت کشته شدن حاج محمد جعفر خوانساری را میپرسد و اوهم پس از شمه ای سخن ازعدم توجهِ حاجِی به تهدیداتِ باند محتکران ومالکان، ازخیرخواهی ومحسناتِ حاج محمد جعفرمیگوید: «… بی هراس از عواقب خطرخیزکار، به کشف انبار ارزاق محتکران اقدام وبا شکستن قفل انبارهای صارم الدوله دردهات کاه ریزگان وقامشلو و شناسائی وگشودن مخازن پنهان غلاتِ شریعتمدار درهفت گنبد، ارزاق محبوس مستکبران را دراختیارمستمندان قراردهد، سبب سازِ قتلِ فجیع خود شود».

پاینده، با مشاهدۀ خانم پرستاری که برای تیماری او به اتاقش آمده ذوق شاعرانه اش گل میکند وفی البداهه سروده ای دروصف او میسراید: «مرحبا برتو پرستاری که با نازآمدی / جان به قربانت چرا بی دستک و ساز آمدی». گفته و نا گفته باز برمیگردد به پشت سر و به ملامت خود «که ازاین دست شایسته مقام ادبی وعلّوشأن نویسندگی نیست.» وازنگاهِ غضبناک پرستار به خود میآید و نادم ازرفتارناسنجیدۀ خود به خود نهیب میزند.

نویسنده ازسید صمصام نامی که درکسوت درویشی دراصفهانِ آن سال ها شهرت داشت یاد میکند.«همه جا حضوری غیرمترقبه داشت. همیشه ارباب زر و زور و عوامل قدرتمدار لشکری وکشوری را درحضورجمع به نواله ی طنزگزنده نیش دارمی نواخت … سید صمصام پولی را که ازاین طریق فراهم می کرد کلا به بینوایان ونیازمندان می بخشید.»

لقانطه ی اقبال بنا به روایت راوی، کپی برداری از یک ساختمانی است که رضا قلیخان نظام السلطنه مافی [نظام السلطنه ثانی] درکابینه موقت یا مهاجرت، درکرمانشاه ساخته بود. سالی که درجنگ بین الملل اول دولت ایران بیطرفی خود را اعلام کرد، و قوای نظامی تزاربا نقض بیطرفی بسمت پایتخت هجوم آورد، درنتیجه احمد شاه درتدارک انتقال پایتخت به اصفهان بود وعده ای نیز به قم رفتند. با تشکیل «کمیتۀ دفاع ملی» برای نبرد با روسها وشکل گیری دولت وکابینه موقت، وپشتیبانی قوای عثمانی از ایران که به محاصره نظامیان انگلیس انجامید، نقشۀ حملۀ روسها به تهران بهم خورد وکابینۀ موقت هم راه بغداد پیش گرفت وعده ای نیزازاستانبول سردرآوردند.

آن زمان لقانطه دیگری نیزدرتهران بود که نمیدانم مانده یا نه؟ در ضلع جنوب شرقی میدان بهارستان، جزو املاک خواجه نوری بود. با طراوت وزیبائی شبیه تصویری که روی کتاب نقش بسته است. درایوان آن ساختمان بود که جوانی ازآن خانواده به ضرب گلوله دریکی ازمیتنک های بعد ازکودتا به قتل رسید. برگردیم به اصفهان وباغ لقانطه و مجلس عروسی خانوادۀ تفرشی و پسر قاضی که درآن جا برپاست و آقای پایدار هم از اتاق دارالشفا باغ ومهمانان را زیرنظر دارد.

بگومگو بین علی کوچیک خان وخواهرش زهراخانم معروف به عمه زی زی، ودخالت امیرخان مورچه خورتی با حملات و تندگوئی هایش به عمه زی زی، به خصوص سخنان به ظاهرجدی، ولی گاه طنزآمیزش، لحظاتی یکنواختی داستان را عوض میکند ورمقِ تازه ای میدهد. احمدخان دانشور که به روایت نویسنده، خط و ربطی هم دارد، وارد بحث میشود. وباخواندن شعری ازحافظ، با نیتِ خیرکه جرّوبحث را خاتمه دهد. برخلاف نظراو، امیرخوان سینۀ پُردردش میترکد وخطاب به احمدخان شاعران و متشاعران را با زبانِ بزن بهادری اش به باد انتقاد میگیرد.«با محمدتقی ملک الشعراعین پیاله و شیشه ایاق بودم … سرهمه را میبرد ای آزادی کجائی، می کرد. گفتم رفته مکه، حاجی بشه، وقتی آمد خبرت می کنم. شب بعد آزادی را ول کرده بود وبه مرغ سحرچسبیده.بود. …» امیرخان مورچه خورتی که به روایتِ راوی: «درخواب و خیالات بهرام چوبینه بودن به نیابت اقبال، یک قطار فشنگ می بست. دوتفنگ به دوش می کشید. تفنگ سومی چپ وراست آویزان گردن می کرد. با یورش ازاین خانه به آن خانه و باحمله وهجوم ازاین طویله به آن طویله، برحسب نیاز، گاوی، گوساله ای گوسفندی یا مرغ و خروس و چند جوجه ای به یغما می برد! واگربرحسب اتقاق، روستائی متضررجان به لب آمده اعتراضی میکرد، امیر خان … … یکی دوفشنگ هم چپ و راست به پروپای معترض بی احتیاطی میزد که دل وجرئت چون و چرا وبگومگو یافته بود.»

امیرخان سینه اش بخشی ازتاریخ است با کلی اطلاعاتِ منطقه ای و بومی. ازعارف قزوینی خاطره ها دارد، حتا ازفحاشی و گله هایی از قول اوبه تقی زاده و ملک [ملک المتکلمین] و معتمد خاقان و ایرج. واطلاعات گسترده از روابط نامداران و سران ایل و قبایل عشایر درسیاهه ای طولانی. ودریغ از آنهمه هوش وهشیاریِ هدررفته در راه نابسامانی ها و پریشانی هایِ اجتماعی!

درآن شبِ عروسی باغ ، درکنار سران خوانین مورچه خورتی، مهمان های دیگری از معلمین سابق مدرسۀ بهشت آئین حضور دارند، که انگلیسی وازسرشناسان میس لمبتون نیز بین آنهاست. کارگردانان این صحنه همگی خانم ها هستند، یک طرف ایرانی رودرروی سه زن انگلیسی. میس لمبتون با حمله و کلمات رکیک میگوید: « کی شوهرمندومورشو دم آخوربسته! کی استاد اعظمش کرده؟ کی مشاور حقوقی ده جاش کرده؟ ما نبودیم کی بوده؟ خواجه حافظ شیرازی … کی به دکتر ارسنجانی گفته دست کی را بگیره! …» این فرمایشات میس لمبتون مرحومه، سخنان دایی جان ناپلئون را در ذهن خواننده زنده میکند. یادش به خیر!

از خسّتِ صاحبخانه، عده ای بدون شام مجلس راترک می کنند. مکرم نیزجزو آنهاست وقت خداحافظی رو به صاحب خانه میگوید:«گشاده باد به دولت همیشه این درگاه/ بُود به آخورقاضی مدام یونجه وکاه.» وکتاب با نام نیکِ «عزیزالله اثنی عشری»، مرد خوش طینت وانسانی شریف که چندی پیش درلندن فوت کرد، به پایان میرسد. عزیزالله اثنی عشری، آخرین دوستی ست، که در این اثر با پاینده دربیمارستان دیدار میکند و کتاب بسته میشود.

درباره محتوای کتاب باید بگویم که به نظرمیرسد، نویسنده بخشی از تاریخ اجتماعی منطقه را، با توجه به تحولات قرن، به ویژه دورانِ بعد از مشروطیت وآثار دخالت های روس وانگلیس، و توسعۀ نفوذِ انگلیس بین عشایر جنوب درمناطق نفتی را به درستی شرح داده است. مسئلۀ اساسی ومورد نظرِنویسنده، گشودنِ فصلی ازتاریخ بوده ویادآوریِ رابطه ها، که جا داشت بیشتر و باز تر، بستربحث گسترده ترمیشد و بی پرده پوشی؛ وآن همه اطلاعات دست اول بطور مستند ومنظم ثبت و ضبط میگردید. مثلاً شرح نشستِ خانم ها در صفحۀ ۱۰۲ که در «منتهی الیه شمال باغ قرارداشت و لقانطه اقبال مشرف برآن بود، معلمان سابق مدرسه بهشت آئین میس سیدین و میس هایزک ومیس لمبتون به اتفاق همکاران ایرانی شان خانم های شایان، اردلان منصوری جمع شان جمع بود.» باید، به این نکته دقت شود که میس لمبتون یکی ازایران شناسان و ازمعروفترین سیاستمداران انگلیسی بود که سالها با شغل والائی درسفارت آن دولت، دربارۀ فرهنگِ اجتماعی واقوام ایرانی مطالعه کرده است. اوبا تسلط به زبان فارسی وسفر به بیشتر نقاط ایران اطلاعات لازم و ضروری را جمع آوری و مستند کرده است. در روایت این کتاب، اسم خانم های ایرانی که مقابل چنین دیپلومات ورزیده نشسته وسرگرم بحث وجدل هستند، معلوم نیست، آیا مسئولیتی دارند یا خانه دارند واگرمقام و دارای مسئولیت بودند، باید توضیح داده میشد که متأسفانه نشده. و دریغ از این همه اطلاعات گسترده، که هدر رفته است و جز تأسف چاره ای نیست.

 

لقانطه اقبال و حکایتی آشنا – علی جلالی

لقانطه اقبال و حکایتی آشنا – علی جلالی

مدتی پیش در میان کتاب هایی که به دستم می رسید، کتاب لقانطه اقبال بیش از دیگر کتاب ها نظرم را جلب کرد. کتابی که داستان آن سال ها پیش و پس از قحطی سخت جنگ جهانی اول در ایران رخ داده بود. نکته جالب داستان در این بود که علی رغم گذشت سال ها از آن واقعه، به شکلی عجیب آشناست و گویی بسیاری وقایع امروز دوباره اتفاق می افتد. مشکلات معیشتی، نبود رجل سیاسی اهل و شکل گیری خانواده های متمول و تازه به دوران رسیده، فشارهای بین المللی قدرت های آنروزگار، روزنامه نگاران تحت فشار، دریوزگی سیاسی و اعتراض نا گفته مردم در پای دیوار باغ، همه و همه گویی وقایعی هستند که این روزها هم به شکلی دقیق اتفاق می افتد.

این شباهت تاریخی من را بر آن داشت که به سراغ نویسنده رفته و با آن گفت و گویی داشته باشم. آنچه در پی این مطلب می آید نگاهی کوتاه به روایت کتاب و سپس گفت و گو با نویسنده آن است.

لقانطه اقبال کتابی است که به روایت منوچهر برومند و در سال ۲۰۱۲ در شهر پاریس به انتشار رسید. این کتاب بخشی از تاریخ شفاهی مردم اصفهان را نقل می کند و با نگاهی طنز گونه راوی احوال مردمی می شود که هر کدام بخشی از جامعه آنروزهای اصفهان را در پس گذر از روزهای سخت قحطی به تصویر می کشند.

لقانطه واژه ای ترکی است که در اصل لکانطه بوده و به معنی مهمان خانه و محل پذیرایی است. لقانطه اقبال که در شهر اصفهان وجود داشته است، برگرفته از لقانطه ای در تهران بوده که وجه تمایز آن با لقانطه تهران نبود نقاشی های برجسته رجال قاجار و همچنین نبود دریاچه یا حوز بزرگ آبی است که در تهران برای تفریح ایجاد گردیده بوده ولی در اصفهان موجود نبوده است.

به روایت این کتاب شخصی بنام پاینده که روزنامه نگار شناخته شده در زمان خود بود، به علت تصادفی که با خودرو یکی از پزشکان بیمارستان دارالشفاء کرد، دراین بیمارستانِ بستری شده ودرحین معالجه با انتشار خبر ترور رزم آرا نخست وزیروقت روبرو می شود. او ازاینکه نتوانسته درکابینۀ رزم آرا به وزارت دادگستری راه پیدا کند و از قاضی لوچ و تریاکی داستان انتقام بگیرد به شدت سرخورده و دلگیر است.

مجاورت بیمارستان با لقانطه ی اقبال، یا همان باغ بزرگی که به چراگاه چهارپایان مرحوم حاج امین التجار اصفهانی بدل شده و سپس نیز به پدر قاضی حاتم بخشی شده بود، گذشته را برای پاینده زنده می کند.

آقاحسین، مکرم، خانم پرستار، سید صمصام نامی درکسوت درویشی، علی کوچیک خان وخواهرش زهراخانم معروف به عمه زی زی، امیرخان مورچه خورتی و پزشک بیمارستان همگی بخشی از اشخاص مطرح در داستان روایت شده توسط این نویسنده هستند که هرکدام بخشی از جامعه آنروز اصفهان را نمایندگی و روایت می کنند.

کتاب لقانطه اقبال تا کنون توانسته است تا نظر برخی از منتقدان و خوانندگان فارسی زبان را به خود جلب کند. این کتاب در پاریس توسط نشر آبنوس و سپس در ایران توسط ناشرین داخلی منتشر شده و هم اکنون نیز در ایالات متحده به بازار کتاب راه یافته است.

دیدار با نویسنده
در مرکز شهر پاریس و چند خیابان بالاتر از رودخانه معروف سن در پاریس، درست مقابل موزه بزرگ لوور، دفتری با دکوراسیون لوازم آنتیک و قدیمی و فرش های دست بافت و ظروف قلم کاری شده قرار دارد که منوچهر برومند، یکی از اعضای خانواده قدیمی و اصیل اصفهانی در پشت میز کارش نشسته و در گفت و گوی خود و با لحجه شیرین اصفهانی و کلامی آرام، انگیزه خود را از نوشتن این کتاب چنین روایت می کند: ” در سال ۱۲۹۰ ششم اردیبهشت شخصی در اصفهان با نام حاج محمد جعفر خوانساری در راه دفاع از مردم و حقوق آنها کشته شد. و من خواستم تا از این شخص که به دست محتکران در بلوای اصفهان به قتل رسید خونخواهی کنم. وی به این علت کشته شد که انبار افراد محتکر و سودجویی همچون فرزندان آقا نجفی، شیخ العراقین، شریعتمدار و همچنین انبار مربوط به شاهزادگان قجر را در زمان قحطی و گرسنگی مردم شناسایی و اعلام کرده و در پی آن هم کشته می شود.”

وی در پاسخ به اینکه چرا تا کنون کسی از این شخصیت در اصفهان کتابی ننوشته گفت: ” پس از این قضیه، حتی تا چندی پیش هر گاه کسی خواسته بود تا در این مورد صحبتی کرده یا مطلبی بنویسد، از سوی فرزندان این افراد که بعضا قدرتمند هم بودند جلوگیری به عمل می آمد. با توجه به اینکه حتی بازماندگان این افراد قتل را به گردن دیگران انداخته اند، من فکر کردم شاید لازم باشد که واقعیت این امر گفته شود و به همین دلیل تصمیم به نوشتن این کتاب گرفتم. البته مطلبی که من در کتاب خودم نوشتم پیش از این در تاریخ شفاهی مردم اصفهان وجود داشته و کمتر کسی است که از این واقعه و رخدادهای مربوط به قحطی در آن سالها کاملا بی خبر باشد.”

وی همچنین در پاسخ به این سوال که آیا روایت این داستان با وضعیت فعلی کشور ارتباطی دارد یا نه گفت: “کتاب در قسمت اول به مسئله قحطی و اتفاقی که در زمان احمد شاه رخ می دهد مربوط بوده و در قسمت دوم هم یک عروسی به همراه افرادی که در آن حضور دارند به تصویر کشیده شده است و من سعی داشتم که با نشان دادن اعمال و رفتار آنها تضاد و دوگانگی در آنها را به تصویر بکشم. من از نقطه نظر سیاسی و یا اقتصادی منظور خاصی نداشتم و نخواستم که چیزی را به امروز و شرایط فعلی مرتبط کنم. اینکه افراد سودجو و محتکر در داستان بوده اند و مردمی که در این راه مبارزه کرده اند یک حقیقتی است که در همه جا و در همه تاریخ وجود دارند.”

برومند در ادامه اتفاقاتی که در بخش عروسی داستان رخ داده است را بخشی از خاطرات خود در آنزمان دانسته و با اشاره به اینکه داستان کتاب سالها پس از قحطی رخ داده، ارتباطات مردم داستان را متأثر از آن رویداد بزرگ و ناگوار دانسته که در حافظه مردم آنزمان باقی مانده و به شکلهایی که در داستان مطرح می شود بروز می کند.

وی در خصوص زمان مطرح شده در کتاب می گوید: “دوره قحطی دقیقا در زمان محمد خان قاجار است و از یکی دو سال قبل از جنگ جهانی شروع می شود و تا یک سال بعد از جنگ جهانی اول ادامه داشته است. اما واقعه عروسی در کتاب مربوط به زمان محمد رضا شاه است و در این عروسی خود من هم حضور داشتم و تمام شخصیت هایی که در کتاب حضور دارند، شخصیت هایی حقیقی هستند و آنچه صورت گرفته را من خود شخصا به چشم دیده ام، که نوشته من در این کتاب به این حافظه شخصی و تاریخ قحطی در کشور و به خصوص در اصفهان بر می گردد.”

منوچهر برومند همچنین در خصوص منابع معتبر داستان خود افزود: “در مورد منابع دیگر داستان باید بگویم که کتاب معروف دکتر محمد قلی مجد که در مورد “قحطی و نسل کشی در ایران” که بر اساس اسناد و مدارک معتبر نوشته شده و همچنین دیوان مرحوم مُکرم اصفهانی است که در این خصوص مورد استفاده بنده قرار گرفته است. اما در خصوص برخی وقایع قحطی نیز من از نقل قول های خانواده های قدیمی و همچنین خانواده خود و بخشی از تاریخ شفاهی مردم کوچه و بازار اصفهان استفاده کرده ام.”

وی در پاسخ به نیاز توجه به تاریخ و روایات آن گفت: “به قول شادروان ملک الشعرای بهار «تو پای بند زمینی و رشته ای ست نهان، که با گذشته تو را ارتباط تام دهد، گذشته پایه و بنیان حال و آینده است، سوابق است که هر شغل را نظام دهد .» ما باید به هر شکل و به هر اندازه ای تاریخ را دوباره خوانی و دوباره نویسی کنیم، تا از تکرار آن جلوگیری شود.”

شخصیت پردازی داستان
در این داستان یک رویداد تاریخی با توجه به شرایط و احوال آنروز به تصویر کشیده می شود و شخصیت های گوناگون آن از بیمارستان گرفته تا باغ و کوچه و بازار، چه در میهمانی و چه در پیاده رو دیوار پشتی باغ همه و همه به خوبی پرداخت شده و به نوعی با ارائه دیالوگ های خود شرایط و احوال را در مقطعی از زمان به خوبی نشان می دهند.

ادبیات بکار رفته با نوع بیان و گویش هر کدام از آنها نکته ای است که نویسنده در کتاب با حساسیت بالایی پیگیری کرده و این عوامل به همراه رفتار و شکل روابط خانوادگی و اجتماعی آنها به خوبی بیانگر فضای آنروزها بوده و انتشار این کتاب در زمان حال، به خوبی خواننده را با حال و روز آن موقع آشنا کرده و حتی نقاط اشتراک مردم آنروزها را با زندگی امروزه به شکلی ماهرانه، ظریف و غیر مستقیم به تصویر می کشد.

البته اینکه اتفاقات و افراد آنزمان با افراد این روزها شباهت داشته یا نداشته باشند، برخواسته از نقطه نظر نویسنده نیست، اما ظرافت و اصرار نویسنده در باز کردن اتفاقات و دیالوگ های میان افراد و اتفاقات جاری در داستان به خوبی فضای امروز کشور را در پس فشارهای اقتصادی، سیاسی و سوء استفاده برخی دلالان صحنه اقتصاد و سیاست کشور به تصویر می کشد.

شخصیت روزنامه نگاری که قصد دارد تا در مبارزات سیاسی شرکت کند و در پی تصادفی که رخ داده به گوشه بیمارستان می افتد. تصادفی که با مشکلات حضور وی در عرصه انتخابات به شدت بر روحیه وی تأثیر گذاشته و او را در اتاق بیمارستان و مشرف به لقانطه اقبال تنها گذاشته و شاهد اتفاقاتی می کند که خواننده در آن همراه شده و داستان را در میابد.

یکی از نکات مثبت کتاب لقانطه اقبال در این است که نویسنده داستان در کتاب خود با حضور در سه فضای اصلی یعنی بیمارستان، امارت یا لقانطه اقبال و همچنین خیابان های اطراف آن، توانسته با مهارت خوبی شکاف های موجود در جامعه آنروز ایران، با توجه به اتفاقات افتاده و شخصیت هایی که در این سه فضای عمده و موجود در رفت و آمد هستند را به نمایش گذاشته و در متن داستان ضمن بیان سوابق افراد قدرت تصور خواننده را از شرایط موجود در آنزمان بالا ببرد.

به طور مثال می توان به بخشی از داستان اشاره کرد که در آن مردم کوچه و بازار در شرایطی که کشور دچار هرج و مرج و قحطی شده است و خانواده ای متمول و پولدار تازه به دوران رسیده ای در پشت دیوارهای بلند امارت ساکن شده اند و همچنین تنفر مردم عادی شهر از این خانواده پولدار و ستمگر به عنوان بخشی از جامعه مرفه و بی درد آنزمان و قضای حاجت کردن برخی عابران و معروف بودن دیوار آنخانه به این عنوان اشاره کرد.

نویسنده با اشاره به وجود شخصیت هایی مانند دکتر بیمارستان و حتی دستیار خانم وی که در این شغل او را یاری می دهد، این اشخاص را به عنوان کسانی که هر یک یا خود و یا به واسطه خانواده خود به موضوع قحطی آن سالها مربوط می شوند معرفی کرده و معتقد است که این افراد یا در این قحطی به همراه مردم نبوده و خود را تافته جدا بافته می دانستند و یا به شکلی در تشدید این امر موثر واقع شده اند.

اما نکته ای که شاید کمی بر روند داستان تأثیر نامطلوبی داشته، تأکید زیاد بر دیالوگ های مربوط به شخصیت های داستان است که بیشتر از تاریخ رویداده به تصویر کشیده می شود، تا جاییکه در برخی موارد این اصرار بر دیالوگ های میان افراد باعث شده تا اصل داستان برای لحظاتی فراموش شده و در اصل بخشی از روند داستان به چانه زنی های گسترده و کشدار تبدیل گردد.

مردمی که در داستان حضور دارند از طبقات مختلف مثل روزنامه نگار، پزشک، خانواده های پولدار و تازه به دوران رسیده و دور از اصالت و فرهنگ، شخصیت های عرفانی، شاعر و حتی منتقد و بذله گو، شخصیت هایی مانند خان و خانزاده هایی که با غرور و نخوت با دیگران رفتار می کنند، همچنین وجود چند نماینده و مستشار خارجی در میهمانی باغ و برداشت آنها از مردم و روابط اطراف خود همه و همه در یک داستان جمع شده و متأثر از اتفاقات دور و بر خود هستند.

اگر چه نویسنده در این کتاب قصد مقایسه مقاطع تاریخی با روزگار کنونی را ندارد، اما خواننده خواه نا خواه نزدیکی بسیاری را بین احوال شخصیت ها و روزگار آنموقع با امروز درک می کند.

برومند در انتها گفت که برنامه ای جدید برای نوشتن کتابی تازه در دست ندارد، اما در پی سوژه ای مناسب برای آینده است که در صورت فراهم شدن شرایط آن را معرفی خواهد کرد.

مشاهده منبع

بررسی کتاب گذری و نظری در خلوت غربت، رضا اغنمی

بررسی کتاب هفته با رضا اغنمی – گذری و نظری در خلوت غربت

گذری و نظری در خلوت غربت: ادب، هنر، تاریخ، سیاست
نوشتۀ منوچهربرومند
نشر اورمزده چاپ پاریس ۲۰۱۴
۵۳۹ صفحه

مشاهده منبع

نوییسنده کتاب، اهل هنر و دانش است. وازکارشناسان هنرنقاشی، آشنا با مکاتب گوناگون دراین زمینه به ویژه با مکتب های مغولی هند – ایران وهند وبغداد. بیشترین برگ های این دفتر را همان طوری که در پیشگفتار آمده درکنار مقالات هنری – مقالات اجتماعی – یادواره – رفع شبهه و سرانجام تقریظ؛ که قبلا درنشریات گوناگون منتشرشده را، جمع آوری و یکجا منتشر کرده است.

کتاب مدتی پیش به دستم رسید همراه با دفتری بانام: «مهدی حمیدی شاعرملی نامیرا در دور دست خاطره ها». هردو کتاب اثر منوجهربرومند و چاپ ونشر همزمان. درتورقی گذرا درباره کتاب اولی متوجه شدم که مجموعۀ مقالاتی ست با جستارهای گستردۀ و گوناگون وحاصل سال ها زحمت وقلم زدن. در «بررسی های هنری و کنجکاوی های تاریخی واجتماعی نگارنده است طی بیبست وچندسال گذشته فراهم آمد ودرجراید برون مرزی انتشار یافت». نخست باید بگویم که جمع آوری مقالات پراکنده دریک دفتر وچاپ وانتشار آن از کارهای بسیار ماندنی و ستودنیِ فرهنگی ست که نویسنده کتاب هشیارانه انجام داده است. روزنامه و نشریه ها ازبین می رود و اندک نسخه ای در کتابخانه ها برای پژوهشگران بایگانی می شود، اما کتاب درخانه ها در دسترش علاقمندان می ماند وماندگار می شود. بگذریم ازاین راه افتادن جهانی الکترونیکی شدن کتاب ها که سقوط کتابخانه های بزرگ را در پی خواهد داشت.

مطالب کتاب شامل: مقالات هنری [۱۳ مقاله] – مقالات اجتماعی [ ۱۶مقاله ] – یادواره [۱۵ مقاله] – رفع شبهه [۱۳] و تقریظ است.

بخش اول بررسی های نویسنده، با اثری زیبا از رضا: قرن سیزدهم هجری. خواننده را با مکتب مغولی آشنا می کند: «مکتب نقاشی مغول هنرستان ایران وهند» شروع می شود. پیداست که نویسنده با صبر و حوصلۀ یک پژوهشگر در تاریخ هنر غلتیده و جوهر پژوهشی خود درکنار حمایت شاهان و بزرگان از هنرمندان را روایت می کند. با آوردن آثاری از هنرمندان و روایتی از کمال هنری آن ها توانائی وچیرگی خودرا در زمینه های تحقیق هنری مکاتب گوناگون عرضه می کند. ازمیزان توانائی ها وشناخت دانشِ تاریخ هنر نزد هندوها و بودائی ها، همچنین از گسترش هنر در نزد آن ها اشاره های جالبی دارد: «هنرنقاشی که درآئین هندوان وبودائیان فاقد منع مذهبی ست . . . غارها، معابد و اماکن تاریخی هندوان، آثار جالبی از نقاشی های هندی است.» وخواننده، با مطالعۀ پیشینۀ تاریخی، با انگیزه های توسعۀ هنر نزد آنان آشنا می شود.

برومند، مخاطبین را با خود به دنیای هنر می برد. با زندگی معدود هنرآفرینانِ درگذشته آشنا می کند. به استادی وتسلط ویژه، آفرینش های هنری آن ها را توضیح می دهد، با تماشای تابلوهای زیبا در رنگ آمیزی ها و طرح های مینیاتوری دراین بخش دفتر، خواننده را چنان مجذوب و شگفت زده می کند که انگار، در یک گالری بزرگ هنری ساعت ها با دنیایی از سرزندگیِ هنر با اندیشه های ساحرانۀ هنرآفرین ها، همرنگ با خطوط آرام بخش رنگ ها درهم آمیخته وغرق در اندیشۀ زیبائی ها سر کرده است.

«استنساخ» طبیعت سازی با ابتکار نوگرایانه»، تابلوئی ست از محمود ملک الشعراء ۱۲۷۵هجری ۱۸۵۸ میلادی، که « به صورت جداگانه از موضوعی واحد با دوتکنیک آبرنگ و رنگ وروغن ساخته است. ازحیث آرایه نور و سایه پردازی های اغراق آمیز، دوری ازریزه کاریها، توانائی تلفیق وابتکاردرعرصۀ ابعاد و گرایش به سوی ساده سازی اشکال هندسی کردن آنها حایزاهمیت جهانی است» دوسایۀ سیاه، در حجم متفاوت، اما هر یک درشکل سایۀ انسان، آنکه زیرنورشمع سرگرم تصحیح کتابی ست وقلمدانی و قیچی درکنارش، تکیه برسیاهیِ مهیب درپشت سر. طرحی زنده و بدیع که با تماشاگر انگار سخن می گوید. روایتگر خاموشی در کنارمردی که چپق می کشد. چند کتاب دم دستش؛ دروادیِ اندیشه وخیال احساس بال و پر می گشاید: تجلی شعور انسان، زیبائی های هنر، افق های نورانی تازه. و این هاست که در ذهنِ تماشاگر جان می گیرد.

ازمحمد غفاری کمال المک و آثار به جا مانده به نیکی یاد می کند. باشرح زندگی او گوشه هایی اززندگی هنرمند نوگرارا توضیح می دهد. آثار هنری که در اکثرکاخ های سلطنتی و خانه های اشرافی و مکان های عمومی و شخصی ازغفاری به جا مانده است را یادآور می شود. خدمات هنری اورا با ویژگی های نقاشی معرفی می کند. برومند سیاهه ای از شاگردان غفاری را آورده است که تنی چند ازنام آوران بودند مانند «هادی تجویدی، و احمد به آور و عیسی خان بهادری، که بعدا به مینیاتورسازی (نگارگری) پرداختند به ویژه هادی تجویدی مینیاتورسازی (نگارگری) ماهر شد و شاهکارهای هنری بی بدیلی از خود باقی گذاشت.»

خواننده هرچه دراین دفتر پیش می رود به کنار از مشاهده و تماشای زیبائی های هنری، با اطلاعات زیاد و نام ونشان هنرآفرینان تاریخ گذشتۀ کشور خود آشنا می شود. مکث نویسنده دردوران صفوی، در شناساندن هنرمندان و مکاتب گوناگون هنری قابل تأمل است. گفتن دارد که متأسفانه دراواخردوران سلطنت صفوی، ضعف سیاسی و گسترش افکار عوامانه مذهبی باسردمداری ملایان سوداگر و آزمند، خدماتِ هنری وعمران و آبادی آن خاندان را زیرگرد وغبارهوچیگران سنتی به سایه بُرد. برومند اما، درنهایت هشیاری، با صبرو حوصلۀ پژوهشگری مسئول پرده ار آن ها بر می دارد. با شرح کارهنرمندان و آفرینش های هنری و خلاق آنها، خدمات دوران صفویه را توضیح می دهد.

رقاصه – سوخت ومعرق – اصفهان ازمیرزاآقا امامی ۱۳۵۰ هجری/ ۱۹۳۱ میلادی. تابلوی خیره کننده ای که بارنگ آمیزی های متن وحاشیه باسایه روشن ها، نقش صورتها تنیده در طرح های رنگارنگ، وکتیبه های هندسی درچهارسوی تابلوخطاطی ریزو زیبا، شبیه خطِ آیات قرانی درمجموع نمایشی حیرت انگیزاز هنر نگارگری وخطاطی ومهمتر یادماده ای جاودانه ازمردان هنرآفرین کم نظیر کشور.
درشرح حال ومعرفی این هنرمند که درجامۀ روحانی بوده و مردی متدین، «به زیارت کعبه وسفرحج رفته» از شاگردانش تنها «استادچابک قلم معاصرآقای محمود فرشچیان که برستیغ کوهسار هنرجای دارد» مینیاتوریست معروف که عمرش درازباد.

شگفتا که چنین هنرآفرین بزرگِ صورت نگار، درجامۀ روحانیت با آن اعتقاد استوار دینی، چگونه ازگزند سنتگرایان متحجر درامان مانده؟ اگردوران ولایت فقیه بود، امروزه از «میرزآقا امامی» این هنرآفرین قابل احترام اسم واثری نبود.

نویسنده، در معرفی محمود فرشچیان و تصویری ازاو، تابلوهائی چند ازآثار این هنرمند برجسته را به نمایش می گذارد. تماشای این تابلوها مخاطبین را با افکارواندیشۀ نوجویانه هنرمند آشنا می کند. دراین کتاب هفت تابلومینیاتوری : حافظ – ۱۳۷۴ / ۱۹۹۵ میلادی. رستن – ۱۳۷۱ / ۱۹۹۲. خاتون خزان – ۱۳۷۸/ ۲۰۰۲. یارب – ۱۳۶۹ / ۱۹۹۱. تمنای رحمت ۱۳۷۶/ ۱۹۹۸ میلادی. رهایی – ۱۳۷۴/۱۹۹۶ میلادی. جویای راز کائنات – ۱۳۸۶/ ۲۰۰۷ میلادی. ازاستاد فرشچیان خواننده را دروادیِ ذوق وملال در هاله ای از آرزوهای گمگشته هستی غرق شگفتی می کند.

نگاه نویسنده، به تابلو «خاتون خزان» تأمل انگیز است. من خواننده درتورق کتاب وقتی چشمم به این تابلو افتاد، بی اختیار یاد فروغ افتادم. درکویر بی اندیشگی ها اندیشه های ریشه دارش زودرس بود. برومند، به هوشیاری سرودۀ فروغ را یادآور شده است با روایتی سنجیده و زیبا با دنیائی ازغم واندوه های بنیادی : «نقشی که در لایه های پنهائی اش ترنم شعر فروغ به گوش می رسد» : «کاش چون پائیزبودم/ کاش چون پائیز بودم / کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم/ برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد / آفتاب دیدگانم سرد میشد/ آسمان سینه ام پردرد میشد/ ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد / اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد . . . »

تابلوی خاتون خزان حرف می زند: از خزانِ طولانی و نابهنگام زمانه. گلبرگ هائی که از زیرپای خاتون جوان بالا می رود؛ پنداری خزانی ست تا سقف هستیِ خاتون دراین سرزمین! و هنرمند به استادی با قلم مو و تلفیق رنگ ها روایتگر پیام است .

هریک ازتابلوهای کتاب که به مکتب های گوناکون تعلق دارد، باسلیقه ویژه ای که نویسنده انتخاب کرده معرفی شده است. در بخش کاشی کاری ها هم نگاره هایی از هنرمدان زینت بخش این دفتر است با اطلاعات تازه ای که برای نسل جوان جالب است.

مقالات اجتماعی : با قصیده ای از «مُکرم جهل ستیز» آغاز می شود. مُکرم از روستای حبیب آباد از توابع شهرستان برخواراصفهان که در۱۳۰۴همانجا به دنیا آمده. اوکه قریحۀ خوبی در سرودن شعر داشته طنزپردازی ماهرو جهل ستیزبوده که درسال ۱۳۴۴ خورشیدی دراصفهان فوت کرده و درگورستان تاریخی تخت فولاد به خاک سپرده می شود. اشعار گزندۀ او درقالب طنز، اندیشه هایش را که خلاف عرف زمان بود توضیح می دهد: «جای تعجب است که درشهر اصفهان/ باشد همیشه صحبت عمامه درمیان/ آخوند بی سواد هنوزش به سر کلم / با آن سه چاک یلمق و آن کهنه طیلسان / . . . . . ./ نعلین سبز ساغری اندردوپای وی / مانند لاش طوطی معکوس بی زبان/ و با این بیت به پایان می رسد: هرجا شوند جمع که باآب گِل کند / گُل کرده است مزرع تریاک اصفهان».

نویسنده دربارۀ مُکرم با اشاره به رسم و رسوم فرهنگی بین گویندگان وگرفتن صِله وباج به هرعنوان، یاد کرده، با این که مکرم را نیز درحلقۀ آنها می بیند، اما درنهایت انصاف اضافه می کند که : « به لحاظ آن که درمبارزه با خرافات و صداقت و صمیمیت داشت، آنچه می اندیشید بی پروا بازگو می کرد و ازتکفیرو غوغای عوام نمی هراسید و به ارشاد عقول و افهام می پرداخت.»
داستان معجزۀ ساختگی «هارون ولایت اصفهان» به زعامت آقا محمدتقی نجفی، مجتهد اصفهان با پشتیبانی دولت فخیمه انگلیس، به منظور جلوگیری از ورشکستگی کارخانه شمع سازی که متعلق به کمپانی هند شرقی بود، از حوادثی ست که نویسنده، هم، از شأن نزول معجزه غافل نبوده، هم این که خواص این گونه معجزه های ساخت انگلیس ومهمتر پایگاهِ مجتهدان را یادآورمی شودکه درشناخت نمایندگان خودساختۀ خدا کار خداپسندانه ایست!

همانگونه که قبلا اشاره شده مقالات زیادی درباره مسائل گوناگون، به قلم نویسنده کتاب، در تبیین روشنگری و مشکلات کشور تدوین و درنشریات چاپ و منتشرشده در این کتاب نیزآمده است؛ درمجموع مُعرفِ پایگاه فرهنگی نویسندۀ ای ست که با هنر و قلم سر وکار دارد و هنرشناس است و دراین مجموعه گردهم آورده است. تنوع مطالب در گسترۀ فرهنگی – اجتماعی هریک با مضامین شیرین و شنیدنی به خواننده مجال نمی دهد کتاب را ازخود دورکند. قدردانی وحس صمیمیت بابرخی پیشگامان، ویادآوری از خدمات آن ها ازکارهای آموزنده ای ست که نویسنده، دراین دفترپربار با مخاطبین درمیان گذاشته است.

پایان سخن این که : گذری و نظری درخلوت، غربت ازمعدود آثار نفیس وپُربارفرهنگی و ماندنی درادبیات کشوردرتبعید است با خدمات صادقانه و ستودنیِ فرهنگیِ نویسنده ای فرهیخته.