سیرى در احوال و آثار خان ملك ساسانى

 

سیرى در احوال و آثار خان ملك ساسانى

به قلم منوچهر برومند م-ب سُها

سید احمد-خان ملك ساسانى، ملقّب به القاب ِاحتشام حضور و محتشم السلطان، نویسنده، سخنور، و مورِّخ ِفقید در سال ١٢٦٠خورشیدى چشم به جهان گشود و در سال ١٣٤٦ خورشیدى در فرانسه درگذشت، كالبدش به تهران منتقل شد. مدفنش در سوهانك شمیران است.

سوابقِ پدرى و خانوادگى :

پدرش میرزا محمد حسین فراهانى مُتُخلِّص به گلبن و مُلَقَّب به ملك الكتّاب ِثانى از سخنوران و نویسندگان معاصر با ناصرالدین شاه قاجار بود. كه در فواصل سالهاى ١٢٦٤ تا ١٣٣١ ه-ق مى زیست. وى مردى بخشنده به شمار مى آمد. به خوش بیانى و خوش نویسى و خوش قلمى شهرت داشت. افزون بر مجموعه ى شعر و منشآت و دو رساله حالت و آداب السرور و سفرنامه از قفقازیه تا مكّه، كه به سال ١٣٠٢ه-ق به دستور ناصرالدین شاه قاجار نوشت، تحقیقاتى نیز به توصیه محمد حسن خان اعتماد السلطنه كه عموى همسرش بود درباره آثار تاریخى خراسان كرد، در نگارش كتاب مطلع الشمس هم با وى همكارى داشت.(١)

سفر نامه ى مكّه ى میرزا محمد حسین فراهانى، درباره ى مناسك حج و وضع جغرافیایى كشورهایى است كه هنگام سفر حج دیده است. مٌشْعِر بر موقعیّت جغرافیایى و ویژگى هاى فرهنگى، سیاسى و ابنیه و آثار تاریخى نواحى بر سر راهش، حاوى اطلاعات ارزنده اى منضم به سروده هاى مؤلف كه به دستور ناصرالدین شاه قاجار در فاصله زمانى ١٣٠٢ تا ١٣٠٣ نگارش یافته است.(٢)

پدر بزرگ پدرى خان ملك ساسانى میرزا محمد مهدى ملك الكتّاب اوّل، از منشیان میرزا ابوالقاسم قائم مقام بود. پدر بزرگ مادریش عبدالعلى خان مقدَّم مراغه اى ادیب الممالك بود كه وزارت وظایف و اوقاف ناصرالدین شاه و حكومت سمنان و قم را بر عهده داشت ( زاده :١٢٤٥ه-ق – در گذشته : ١٣٠٢ه-ق ) برادر محمد حسن خان اعتماد السلطنه بود. از آنجا كه میرزا محمد حسین فراهانى، پدر خان ملك ساسانى، بر حسب ماموریت هاى سیاسى به محاسن مسافرت به خارج آشنا شده بود، فرزندش را در اوان جوانى جهت تحصیل روانه سوئیس كرد.

خان ملك ساسانى پس از اتمام تحصیلات در سال ١٢٩٠ خورشیدى به تهران بازگشت. پیش خدمت و معلِّم احمد شاه قاجار شد. در سال ١٢٩٤ او را به مدیریت مجله رسمى معارف را برگزیدند. سپس به اداره ى دارایى رفت. تا سال ١٢٩٧رئیس اداره دارائى یزد بود. در بهمن ماه همان سال به عضویت وزارت امور خارجه درآمد.مامور انجام وظیفه در کنسولگری ایران در استانبول شد. دروزارت خارجه، از منشى باشى سفارت گرفته تا سر كنسولى و مستشارى سفارت كبراى ایران در كشور هاى مختلف و نیابت سفارتخانه هاى ایران در سوئیس و فرانسه، مشاغل گوناگون ادارى داشت. در سال ۱۳۱۲ بازنشسته شد. شانزده سال بعد در سال ١٣٢٨ در دوران صدارت محمد ساعد، سمت ِمعاونت نخست‌ وزیری و ریاست کل انتشارات و مطبوعات کشور بر عهده ى وى قرار گرفت. افزون بركارشناسى و پژوهش درزمینه ى مسائل سیاسى كه به تبع مشاغل خود داشت. از صاحب نظران مباحث ادبیات نمایشى، زبده نویسندگان نقد پرداز تاتر و مُدرِّسان هنرستان هنر پیشگى تهران بود.(٣)

رجل سیاسى وطن خواهى، كه بار سیادت بیگانه و دخالت سود جویانه ى اجنبى در امور داخلى ایران بر او گران مى آمد، چون از رهگذر منصب دربارى و معاشرت مستمر با سلطان احمد شاه قاجار، و دیگر مشاغلى كه دروزارت امور خارجه بر عهده داشت، به كم و كیف مقاصد استعمارى و نفوذ سیاسى انگلستان و ایادى داخلى آن دولت واقف بود، با كوششى خستگى ناپذیر از سال ١٢٩٤ كه به مدیریت مجله رسمى وزارت معارف منصوب شد، و در خفا آغاز مبارزه كرد، تا آخرین دم حیات كه در پاریس مشغول نوشتن كتاب فراماسونرى بود. از مجاهدت فكرى و مبارزه قلمى بر علیه سیاست انگیس و عوامل نفوذى و ایادى اجرائى ایرانیش غافل نشد. بنا به مقتضیات زمان در خفا و آشكار نقشه هاى ایران براندازانه ى بیگانگان را بر ملا كرد. آثار ِقلمى ارزنده اى باقى گذاشت كه هریك آیینه عبرتى درس آموز و كارساز است. هرچند برخى از اظهار نظر هاى افراطى وى كه جنبه ذهنى ِاحساسى دارد، فاقد مصداق فكرى درست و جلوه ى عینى خارجى است.

اهم تألیفات روشنگرانه اش به شرح زیر است:

  • آگاهى نامه
  • سیاستگزاران ایران در دوره قاجاریه، در یک مجلد
  • تاریخ رابطه سیاسی ایران و عثمانی، در سه مجلد
  • مرزهای ایران در دوره نادرشاه
  • هفت داستان تاریخی از قرون گذشته ایران
  • یادبودهای سفارت استانبول
  • دست پنهان سیاست انگلیس در ایران
  • شاهد شیراز (مشتمل بر تاریخچه موسیقی و آواز در ایران باستان و چگونگی حمله اسکندر به ایران)

تألیفات دست نوشته ى وی به قرار زیر است :

  • دوازده سال با احمد شاه
  • تاریخ فراماسونری در ایران
  • سرگذشت و احوال معاصرین، در دو مجلد
  • خاطرات خان ملک ساسانی

كتاب ( آگاهى نامه ) را خان ملك ساسانى در باره ى امیر الشعراء، سید محمد صادق فراهانى، متخلّص به امیرى كه از عمو زادگان وى بود، و مقارن ریاست دارائى ِخان ملك ساسانى در یزد، ریاست دادگسترى آن شهر را بر عهده داشت، نوشته و درسال ١٣٤١ه-ق / مقارن با ١٩٢٢ میلادى در چاپ خانه ى كاویانى برلین منتشر ساخته است.

وى در آن كتاب درباره ى هجو وهجاى عمو زاده اش مى گوید:

«… و همچنین است هجوهاى آن سخنور بزرگ، یعنی در زبان فارسی شاید جز تاج الشعرا سوزنی کسی این قدرت را نداشته ولی با یک تفاوت که هجوهای بی نظیر حکیم سمرقندی همه تند و سخت و شدیدند. اما ادیب فراهانی در تمام مراتب این شیوه بى مثل و مانند است. کنایات شیرین، شوخی های نمکین، تمسخرهای تلخ، نیش های گزنده، حملات لرزاننده و بالاخره دشنامهای سهمناکش همه استادانه و قابل شنیدن اند. و اگر جمعی هدف تیر هجای او شده اند……………..، هجاهاى ادیب الممالک همه شنیدنى است و چقدر مدیحه ها و هجوهاى او مستحق امعان نظر و کشف سبب هاى اجتماعی عصر حاضره مى باشند… » (٤)

( سیاست گزاران ایران در دوره ى قاجار ) عنوان كتابى است. مشتمل بر حوادث تاریخى نیمه ى دوم دوره ى قاجار و احوال سیاستمداران معاصر با ناصرالدین شاه و برخى از رجال سیاسى دیگر، مُتَّكى به منابع متعدد خطى و چاپى و مستند به اسناد و مدارك روشنگرى كه در اختیار خان ملك ساسانى قرار داشته است. به همین لحاظ از منابع ارزشمند تاریخى است. كه از رویدادهاى سیاسى تاریخى آن زمان به گونه اى شایسته پرده بر مى گیرد. در سال ١٣٢٨ توسّط انتشارات بابك تهران در ٢٤٣ صفحه به زیور طبع آراسته گشته است.

( دست پنهان سیاست انگلیس در ایران ) فرنام كتاب تاریخى دیگرى از اوست. در بر دارنده ى واقعه ى قتل گریبادوف و چگونگى قتل قائم مقام است. نویسنده از نقش آقا خان محلاتى پرده بر مى گیرد كه مى خواست با همكارى انگلیسى ها، شاه ِكرمان و بلوچستان شود. به شرح ِاقدامات ِمحمد تقى خان چهار لنگ بختیارى مى پردازد كه به اغواى (مستر لایارد انگلیسى ) قصد تجزیه ى لرستان و خوزستان را در سر داشت.

از مقدمات تجزیه ى جزائر بحرین و چگونگى تجزیه ى نفت زهاب از ایران و نحوه ى تأسیس بانگ شاهنشاهى ایران، كشف اسرار مى كند. در نكوهش رجال منفعت طلب ایران فروش و بیگانه پرور ابائى ندارد، میرزا على اصغر خان امین السلطان را طاعون مصر و وباى هند بنامد. یا محمد حسن خان اعتماد السلطنه عموى مادر خود را در فرار به روباه تشبیه كند. در حمله مانند شیر بداند.(٥) و بر حال دودمان هاى كهن سالى تاسف خورد كه به دست عمال شركت سابق نفت برچیده شدند.(٦)

خان ملك ساسانى در باب انگیزه ى تالیف این كتاب چنین مى گوید:

“چندین سال بود قلم مرا ملالت مى كرد كه چرا نیاز هاى سیاسى خودت را جمع آورى نمى نمائى ومنتشر نمى كنى؟! كمتر كسى در ایران مى زیسته كه شش تن از شاهنشاهان ایران را دیده و با عشق و علاقه به وطن پنجاه سال در سیاست عمرگذرانیده و اهل ادب و تاریخ باشد……..چرا لیست جاسوسان سفارت انگلیس را در ایران، با شرح احوالشان منتشر نمى كنى مگر تصوّر مى نمائى، مناسب تر از حالا وقتى پیدا خواهى كرد كه مردم ایران تشنه ى شناسائى آنها باشند؟

حقیقت این است كه براى این كار دیگر بهانه و عذر نداشتم و تسلیم قلم شدم و گفتم عجالهً شمه اى در این زمینه مى نویسم تا خاطر عاطر او را راضى كرده باشم. و الا ذكر همه آنها كتابى جدا گانه لازم دارد. اینك قسمتى از یاد بود هاى دوره جنگ بین المللى اول را كه محتوى اسامى چندین نفر از این جاسوسان است منتشر مى كنم. چون لازمه شناسائى موضوع تقریباً از پنجاه سال قبل آغاز مى شود، از آنجا شروع مى نمایم.”(٧)

مسوده اى نیز از خاطرات خان ملك ساسانى در دست است كه به هنگام اقامت در لوزان و در فاصله ى زمانى شهریور تا آبان ماه ِ سال ۵۱۲۹ یزدگردى نوشته، علاوه بر آنكه حاوى آگاهى هاى ارزنده از وقایع دربار احمد شاه و به یاد مانده هاى تاریخى سیاسى نویسنده است، آراء و عقائد شخصى وى را باز گو مى كند، كه مبتنى بر احساسات افراطى وطن دوستى و تقابل و مخالفت با سیطره فرهنگى و نفوذ سیاسى بیگانه است. اعم از اعرابیان بَدَوى و یا استعمارگران متمدن باخترى كه هریك به نحوى كعبه آمال ملى نویسنده را آماج حملات ویرانگر انیرانى ساخته اند. در عین حال در مواجهه با بسط نفوذ دول اروپایى و دخالت فزاینده آنها كه منجر به نقض حاكمیت ملّى ممالك مشرق زمین، مى شود، اتحاد و همبستگى مسلمانان را چاره ى كار مى داند.

رئوس مطالب مندرج در این مسوده، در ابواب زیرین قابل بخش بندى و پى گیرى است.(٨)

١- اظهارات نصرت السلطنه در دربار احمدشاه

٢-عشق احمد شاه به كنتس میتا، دختر وزیر مختار اتریش

٣- تبعات واگذارى امتیاز حفریات اماكن تاریخى به فرانسوى ها

٤-معارف ایران

٥-روزنامه نگارى و اتفاق كلمه

٦-خسوف اسلام

٧-پوزش و سر شكستگى تا كى

نقل قول از نصرت السلطنه :

شاهزاده حسنعلى میرزا نصرت السلطنه ( حسن على ِنصرتْ مظفرى ) پسر ششم مظفر الدین شاه قاجار، شاهزاده اى ادب آموخته و تحصیل كرده بود، بر خلاف برادرانش سالارالدوله و شعاع السلطنه گرد شرارت نمى گشت. معقول و منطقى و قانع و مورد علاقه ى پدر بود، به همراه مظفرالدین شاه به اروپا سفر كرد به قصد تحصیل در پاریس ماند. به آموختن ادبیات و ریاضیات و زبان هاى خارجى پرداخت. تا پیشرفت چشم گیر كرد. در دوره ى سلطنت پدر و برادر جز تصدى چند حكومت كوچك، كار دیگرى نداشت. ولى در عهد سلطنت احمد شاه، چند مرتبه حاكم فارس و كرمان شد. از محارم مجلس شاه به شمار مى آمد.

خان ملك ساسانى در مسوده ى لوزان از نصرت السلطنه نقل مى كند، احمد شاه میل زیادى به سینما توگراف داشت. شبها مى فرستاد، از آنتوان نامى كه توزیع كننده ى فیلم هاى خارجى در ایران بود، دو فیلم كرایه كنند. به مبلغ هشت قران اما براى این كه ضرر نكند، مى گفت من از كجا پول دارم شبى هشت قران براى این كار بدهم. هركس مى خواهد فیلم ببیند باید نفرى یك قران به من بدهد. زنش كه خیلى از این مطلب متغیّر شد، یك قران درآورد و به شاه داد از همه حتى از كلفت ها هم این یك قران را گرفت.(٩)

نویسنده، پس از نقل قول فوق از عموى شاه، خود درباره ى ولیعهد ( محمد حسن میرزا ) چنین مى گوید:

ولیعهد خیلى موذى و بد جنس است. ظاهراً خیلى متواضع و باطناً خیلى دو رنگ و مفتن است. علاوه بر اینها حسد غریبى نسبت به برادر بزرگش ( احمد شاه ) دارد. هرچه او مى كند، این هم مى خواهد بكند. در صورتیكه برایش مقدور نیست. پس روز بروز خودش را مى خورد. و با اینكه زرد و لاغر مى شود، اگر برادرش با كسى الفت بكند، او مى خواهد، بیشتر ازبرادرش بكند. اگر چه برادرش هم حسود است. میل ندارد ولیعهد به نوكرهایش زیاد مالوف شود و با آنها محبت كند. (١٠)

در مورد علاقه ى احمد شاه به زنهاى فرنگى و كشف حجاب از زنهاى ایرانى مى گوید:

در این ایام كه شاه شهوانى شده، دیگر هیچ چیز جز دختر نمى بیند و از وقتى كه فرنگیها را در مجالس سیر و تماشا و نمایش دیده دیگر میل به زن ایرانى ندارد. حتى بى میل هم نیست كه زنها رویشان را باز كنند و مثل اروپائى ها بگردند. به خاطر دارم یك سال قبل كه من پیشش رفتم. صحبت حجاب شد. گفت محال است كه من راضى بشوم زن هاى ایرانى بى حجاب باشند. و در این مدت این قدر تفاوت كرد. حالا صبح كه نماز نمى خواند. حسودان من گفته اند. این تقصیر ملك است. حالا هرچه كه مخالف میل اندرونى ها و بیرونى ها اتفاق مى افتد، تقصیر ملك مى گذارند. خصوصاً وقتى كه شاه تعریف فرنگستان رامى كند. نصرت السلطنه كه چند روز قبل با مادرش درشكه نشسته و از شمیران به شهر آمده بود، گفته اینها را ملك القاء كرده و الّا برادر زاده اش خودش بر خلاف معمول اسلام كارى نمى كند.(١١)

شاه بى اندازه عاشق كنتس میتا دختر وزیر مختار اتریش شده و هر دو روز یك مرتبه به طرف منظریه حركت مى كند. در آنجا منتظر دیدار مى شود همه این كار را به گردن من انداخته اند. و دیروز براى ترس شاه و ترك اینكار گفته اند كه این مطلب به هیات وزراء رسیده و آنها متغیّر شده اند.(١٢)

شاه به اشعار كج مبهم مایل است. و بواسطه این كار تمام نوكرهایش اشعار كهنه ى بى مصرف عاشقانه در دفترهایشان مى نویسند و هر روز برایش مى خوانند. خود شاه به من اقتباس كرده، دفترى تشكیل داده كه یادداشت مى كند. اما در دفترش تمام تفصیل عروسى دختر امپراتور آلمان را ضبط مى كند. شاه خیلى تنبل و پشت گوش فراخ است. در همه كارى تنبلى مى كند. و هیچ كارى را مجدانه اقدام نمى كند.(١٣)

درمورد كشفیّات و حفریّات باستان شناس فرانسوى ژك ژان مرى دو مرگان Jacques Jean Marie de Morgan و واگذارى امتیاز حفریات به دولت فرانسه چنین نوشته:

باید منتظر این بود……. كه یك مسیو فرانسوى باغلام مامور حفریّات به خانه هر كس كه دلش مى خواهد، سرزده داخل بشود و بهانه بگیرد، كه در فلان وقت تو فلان زمین را حفر كرده اى و فلان اسباب را پیدا كرده اى، حالا باید هرچه اسباب كهنه در خانه تو پیدا مى شود تسلیم دولت جمهورى ( فرانسه) بكنى و جریمه هم بدهى. آنوقت ایرانیانى كه از دست ظلم و بى حسابى خسته شده اند، و اندكى خون در رگشان به دَوَران افتاده چون در ایران، محكمه منظم با قانون مدوَّن نیست. كه خودشان را در پناه آن دادگاه بیندازند، مجبور مى شوند، حقوق خود را شخصاً نگهدارى كنند. آن وقت است كه خونها ریخته خواهد شد. و دولت ایران به زحمت خواهد افتاد. آنهایى كه خیال مى كنند براى حفریات قانونى بنویسند، و آن را به خارجه واگذارند، گویا با مؤمن كور محشورند. بعلاوه یا خودشان را مسخره كرده اند یا مارا! كدام حكومت مى تواند اذن یا امتیاز بدهد كه در زمین شخصى رعایا حفریات كنند؟

مسیو دو مرگان قانون شناس در خلاصه حفریّات شوش مى نویسد، كه چون زمین ایران تماماً متعلّق به شخص شاه است، در همه جا حفریات ممكن است. ها ! ها! ها! چه بى شرمى بى جا! پس بیست میلیون ایرانى كه اند؟!

ایران شناسان مى دانند كه یك وجب زمین ایران بى صاحب نیست. در همه دهات ایران عموماً و در خاك پارس – خوزستان و كرمانشاهان خصوصاً هر تكه زمینى پر از خرابه ها و یادگارهاى ایرانى هاست. پس اگر قانونگذاران حفریّات مى خواهند كه ننگ و رسوائى و درد سر بار نیاورند. خوب است، چشمهاشان را قدرى بمالند و در این باب بیشتر فكر كنند.(١٤)

در مورد معارف ایران مى گوید :

با وجود اینكه شصت سال بیشتر است. كه جوانان ایرانى براى تحصیل به اروپا مى آیند. و مبلغ ها پول براى مصرف خرج شده، گویا ایران نتیجه اى كه قابل ذكر باشد، تا كنون نبرده. این نامرادى را جهت بسیار است. و اثر هر یك از این جهات در موقع خود جهتى تازه شده و اثرى از نو بخشیده، عجالهً یكى از آن جهت ها كه به نظر اهمیّتش بیشتر است، ذكر مى كنیم:

قرنها است كه ما نمى دانیم كى هستیم؟ از كجا آمده ایم؟ چه كرده ایم؟ ایّامى كه ایران در تحت اقتدار خلفاء عبّاسى بود، چنان نفوذ اعراب در ایران زیاد شد كه همه چیزمان عرب شد. همین كه الفباى پهلوى از میان رفت، كتابها معدوم شد و كتب تازه را به عربى نوشتند، زبان عرب در همه جاى ایران معمول شد. چنانكه امروز جوانان ایرانى را به اروپا مى فرستند، در آن ایّام هر ایرانى كه سر مایه اش نسوخته، یا به غارت نرفته بود، پسرش را براى تحصیل به دارالسلام بغداد مى فرستاد. این طلّاب هم به عینه مثل امروز كه شاگردان لغات اروپائى به ایران مى برند، هركدام چندین كلمه عربى براى وطنشان سوغات مى آوردند. با لغات تازه عقائد تازه به ایران آمد. و روز بروز عقیده و اخلاق كهنه ى خود را كه باعث سرفرازى پدرانشان شده بود، جستجو نمى كردند، و از ساده دلى به فلسفه دیگران كه خطرناك و كشنده بود مى گرویدند.(١٥)

ایرانیى كه براى نگهدارى ایران تمام عمر در میدان جنگ بود، و براى بزرگى و افتخارش از هند تا قسطنطنیه را در تحت فرمان نگاه مى داشت، وطن پرستى، سر بلندى و خواجگیَش را جلال الدین رومى با عقیده فنا به باد فنا داد. ایرانى كشتكار و پیشه ورى كه عمرش در آبادى و ازدیاد تموّل ایران صرف مى شد، همین كه عقیده فنا در سرش جاى گرفت، چون فانى مى شد، هر چه داشت از راه خیرات داد، و دست از همه چیز كشیده، منتظر فانى شدن شد.(١٦)

عقیده برادرى و مساوات و اینكه بنى آدم اعضاى یك پیكرند هم، اثر خودش را بخشید. یعنى ایرانى را به خاكستر نشاند. و كاخهاى سر به فلك بر كشیده را با خاك مساوى كرد. آنهایى كه عقیده برادرى و مساوات را براى اخذ دارائى ایران براى ما سوغات فرستادند، تا وقتى كه خودشان به این عقیده عمل نمى كردند، از چین تا اندلس را در تحت تصرّف در آوردند. همینكه خودشان هم این افسانه ها را باور كردند، روزشان سیاه شد. و امروز بد تر از ما در صحراها پا برهنه مى دوند، و به بندگى دیگران مى روند.

تا وقتى كه ( دوله) بودیم همه به ما برادر خطاب مى كردند. امّا امروز كه هرچه داشته ایم، در راه برادرى داده و به فلاكت افتاده ایم، همه از برادرى ما ننگ دارند.

عقائد فلسفى و اخلاقى ایرانیت كه سست شد، جز فردوسى توسى دیگر نویسندگان ما هر چه نوشتند به طرز وعقائد تازه بود. یعنى كتب معموله مدارس بغداد را تقلید و ترجمه كردند. به ایرانیان تهمت بت پرستى زدند. بنى اسرائیل را ایرانى و اسكندر مقدونى را كیانى دانستند.! بعینه مثل امروز همین كه یك نفر ایرانى، از مسافرت پاریس بر مى گردد، كتب نفیسه آنجا را كه فرانسوى ها براى منافع شخصى خود جمع كرده اند، فوراً به پارسى ترجمه مى كنند. و مى نویسند در جنگ سالامین سیصد نفر یونانى پانصد هزار نفر ایرانى را شكست داده، و سرشان را مثل گوسفند بریدند!(١٧)

به تاریخ كیومرس و هوشنگ و جمشید، و فریدون كه فردوسى و پیشینیانش این قدر اهمیّت داده اند، این ترجمه كنندگان جدید، تمسخر مى كنند، ودلیلشان این است كه اگر این ها افسانه نبود، در كتب اروپائى ذكر مى كردند. اگر این دلیل كافى است، كلودیس و شارلمانى هم باید افسانه باشد. چون در كتب ایرانى هیج ذكرى از آنها نشده. (١٨)

هنوز این ترجمه كنندگان از پاریس برگشته، مثل آن ترجمه كنندگان بغداد رفته، به ایرانیان تهمت بت پرستى مى زنند، گاهى میان ایرانى و مادى جدائى مى اندازند، و گاهى باختریان ( پارتها) را ترك یا چینى مى نویسند. پدر ایرانى قدیم از اصول ایرانیّت سه چیز به پسرش یاد مى داده: راست گفتن، سوار اسب شدن، تیرانداختن، پدر ایرانى امروز براى نگهدارى ایران كه هیج اصولى به پسرش یاد نمى دهد، اصول دین را هم پسر بیچاره، باید گاهى چهار بداند، گاهى پنچ چون چندین قرن است كه تربیت ایرانى، عادت ایرانى و اصول ایرانیّت نداریم. دیروز هر كس از مكّه یا عراق عرب بر مى گشت، با چپیه عكال و عباى شانه ى زرى به خانه اش وارد مى شد. امروز هر كس كه از اروپا بر مى گردد، با كلاه حصیرى و فكل وارد خانه اش مى شود. مسافرین دیروز براى ما عقیده ى فنا و مساوات یادگار مى آوردند. مسافرین امروز براى ما عقیده ى سوسیالیسم و آنارشیسم سوغات مى آورند!

ایرانییى كه اصول ایرانیّت ندارد، و قبل از اینكه خودش را بشناسد، از خانه اش خارج مى شود، چطور مى تواند چیزى یاد بگیرد كه براى وطنش مفید باشد؟ كسى كه میان جسم جاندار و جسم بى جان تفاوت نمى گذارد، تحصیل طب كردنش چه ثمر دارد؟!

جمعى از ایرانیانى كه در این مدّت شصت سال واقع تحصیل كردند و از اروپا به ایران برگشتند، چون ایران را نمى شناختند از بس در اصول مخالفت دیدند، خود را گم كردند. بعضى از آنها جهاتش را نمى فهمیدند. و بعضى كه مى فهمیدند، احساسات دیگر آنها را در رفع این جهات عاجز مى داشت. آنهائى كه این جهت ها را نمى فهمیدند، از بى حوصلگى خودشان را با ششلول یا با تریاك و چرس و عرق مى كشتند. و آنها كه مى فهمیدند و عاجز بودند، خودشان را به دو روئى و بى قیدى مى زدند.

دیروز در مدارس اصفهان و خراسان خطبه به نام حجت الله فى السموات والأرضین هارون الرشید عباسى مى خواندند، و امروز در مدارس آلمانى وروس تهران كه پایتخت مملكت كیخسرو و كیقباد است، در جشن آلمانى ها، فرزند هاى ایران روبروى هزار نفر غیرتمند ایرانى مى ایستند، و مى گویند ” الها تو سایه ى امپراتور آلمان كه خداوند گار ماست، بر سر ما بیچارگان مستدام بدار.” دیگر از اطفالى كه براى تحصیل به آلمان یا به فرانسه یا به جاهاى دیگر مى روند، چه توقع باید داشت. اى واى چه شد آن روزى كه در دبستانهاى دهلى، در مدرسه هاى بابل، در مصطبه هاى منفیس، و در ژیمناز هاى یونان، خطبه به نام شاهنشاه ایران مى خواندند. آرى آرى آن روز ایرانى مى دانست كیست. وامروز نمى داند. آن روز اصول زندگیش ایرانى بود. وامروز روسى وانگلیسى وآلمانى است.

عجبا در هیچ جاى دنیا، ممكن نیست، كه شخص بتواند در یك لحظه هم ایرانى باشد، و هم …..، در اینجا ما بحث نمى كنیم، كه ایرانى بودن بهتر است، یا عرب و آلمانى بهتر است، یا روس ؟ امّا براى ما لازم است، كه بفهمیم از چه ملتیم. اگر واقع ایرانى هستیم، باید یك اصول براى تربیت و ایرانیت داشته باشیم، تا مسافران بى انصاف هر روز اصول تازه كه حیاتمان را مسموم مى كند، برایمان سوغات نیاورند. (١٩)

اگر مسلَّم شد كه ایرانى هستیم، قبل از همه چیز باید براى تربیت اطفالمان كتابهاى لازم، كه با اصول ایرانیّت موافقت داشته باشند، بنویسیم. و در ایران مدارس خوب باز كنیم. كه شاگرد بتواند. اقلاً تا سن هیحده سالگى در آنجا تحصیل كند، اخلاق و عادات ایرانى، اصول ایرانى نگهدارى و لوازم حوائج امروز را بیاموزد. چنین ایرانى هرگز اسرار خانه اش را به سفارت خانه هاى خارجه نخواهد برد. و به هر جانور شاپو برسرى زیر دستى نخواهد كرد. و با اصول ثابت اگر به اروپا، یا به چین برود، همیشه ایرانى خواهد بود.

در انتظار این كتب و این مدارس اگر ایران بخواهد، شاگرد به اروپا بفرستد، باز هم باید براى خودش یك اصولى معین كند، یعنى خوب و بد اخلاق ممالك مختلفه اروپا را بسنجد و بهر كدام كه اخلاق و عادات بدش كمتر بود، شاگرد بفرستد.

………چون دولت سوئیس هیج پلیتیكى در مشرق زمین ندارد و در همه كشمكش ها بى طرف است، در مدارسش اصول و عقائد تمام ملل را محترم مى شمارند، و هر چه درس مى دهند از روى نظر علمى است. نه غرض شخصى، با وجود این محسنات باز أطفال كوچك را به سوئیس هم نباید فرستاد. و حتى المقدور باید جوانانى را فرستاد كه در مدارس ایران تا یك درجه تحصیل كرده اند.(٢٠)

روزنامه نگارى و اتفاق كلمه:

در باب روزنامه نگارى نیز مى گوید:

“بعضى ها به غلط تصوّر مى كنند كه ایجاد یك روزنامه، كارى است آسان و روزنامه نگارى از آن آسان تر است، همینكه قلم و دوات و كاغذى بدست مى آورند. یك اسمى- اگر چه بى مسمّى هم باشد – بر روى كاغذ مى نویسند و دكّانى اجاره كرده، اسمش را اداره روزنامه مى گذارند.” (٢١)

سپس از اینكه روز نامه هاى ایران مسلك معینى ندارند، گلایه مى كند. مى خواهد در مشرق زمین عموماً و در ایران خصوصاً روزنامه هاى مفید با مسلك معین چاپ شود، علاوه بر درج مطالب ادبى، اجتماعى، فنى، و اخلاقى، در تقابل با بد گوئى هاى مغربیان و بزرگ نمائى روزنامه هاى اروپائى از عیوب مشرق زمینیان، نویسندگان و روزنامه نگاران ایرانى و مشرق زمینى،” فریاد كنند و بنویسیند و بنمایند كه نمرده ایم”

“بایستى همه ى روزنامه نگاران مشرق زمین با هم اتّحاد كنند، اعمال قبیح و عقائد باطل دزدان را روى دایره بریزند و آنها را از خانه خود بیرون كنند تا مغربیان ببینند كه مشرق زمین نمرده و نخواهند مُرْد “

“قلم دشمن است كه مسلمان و هندو، شیعه و سنى را از هم جدا كرده تا بتواند هر كدام را به نوبت خود اسیر و ذلیل كند. قلم است كه مى تواند در آینده سیصد ملیون هندى و سى و پنج ملیون ایرانى و افغانى و كرد و شصت ملیون ترك و عرب را با هم متحد كند و ریشه ى دشمن عموم را از بیخ بكند”(٢٢)

خسوف اسلام :

خان ملك ساسانى در این بخش به وسعت ممالك اسلامى كه سابقاً از چین تا اقیانوس اطلس را شامل مى شد و اقوام عرب و ایرانى و هندو و چینى و مغول و تاتار و غیره رادر بر مى گرفت و تعالیمى كه موجد فتوحات مسلمانان بود، اشاره مى كند.

كشور گشایى هاى خلفاى اموى و عباسى و سلاطین عثمانى را نشأت یافته از دلبستگى مسلمانان آن ازمنه به حقیقت مذهب مى داند، كه چون به حقانیتش یقین داشتند” جان و مالشان را فداى اسلام مى كردند و براى نگهداریش از همه چیز چشم مى پوشیدند” روحیه اى كه موجد عزّت و قدرت هزار ساله مسلمانان گشت و شرق و غرب عالم را به تصرّف آنها در آورد.”و آنهائى كه امروز تمسخر مى كنند، و به مسلمانان طعنه مى زنند در برابر فرمانش مى لرزیدند و حكمش را مى بوسیدند”(٢٣)

خان ملك ساسانى در ادامه ى مطلب چنین مى گوید:

“هزار افسوس كه آن سبو بشكست و آن پیمانه ریخت امروز كه هزار و سیصد و اندى از هجرت محمد هاشمى مى گذرد، اسلام خوار، و زار و مسلمانان بى مقدار است. عیسویان متمدن! از یك طرف به مسلمانان لاابالى گرى و بى اعتنائى به مذهب مى آموزند، و از طرف دیگر كشیش ها به اطراف دنیا براى عیسوى كردن مردم مى فرستند.

در مدّت چندین قرن همكیشان خود را با كمال تر دستى به با مذهبى و مسلمانان را به بى مذهبى دعوت مى كردند. هر چه شاگرد مسلمان براى تحصیل به اروپا مى آمد به قدرى از این خوش كرداران عیسوى مذهب طعنه و شنعت و پستى و بى مقدارى در باب اسلام مى شنید، كه از مسلمانى بیزار مى شد و یقین مى كرد كه معنى تمدّن بى مذهبى است. با این عقیده به وطنش بر مى گشت. وبه اشخاصى كه به ریشه ى هستیش تیشه زده بودند، احترام مى كرد و مهم ترین خیالشاین بود كه به شكل آنها در آید و به مذهب و آیین كه حیات و جان ملّت است تمسخر كند. نتیجه ى این كافر ماجرائى ها این شد كه به مسلمانان بى غیرتى آموختند، بیشتر ممالك اسلام را متصرّف شدند، و امروز مى خواهند مسلمانى را پامال كنند” (٢٤)

“هزار سال بعد از هجرت بیشتر از ٢٨ ملیون فرسخ مربع در تحت تصرّف ٢٥ تاجدار مسلمان بود، و امروز كه دول اسلامى منحصر به ایران و عثمانى شده، بیشتر از سه هزار فرسخ مربع در تحت تصرّف ندارد. آن هم با چه ذلّت و مسكنت، به كتاب مبینش قسم كه محمد هاشمى از حال اسلام و وضع مسلمانان امروز تنفّر دارد. پیغمبرى كه تمام عمرش در میدان جنگ كرد و علمش را به آسمان افراشت كجاست كه ببیند، گلوله ى قزّاق روس بیرق ایران را سوراخ مى كند. و علم عثمانى در طرابلس سرنگون مى شود.”(٢٥)

“یاوران اسلام كجا هستند كه ببینند، سالداتهاى روسى در اردبیل و تبریز به عصمت دختر هاى مسلمین دست درازى مى كنند و در مساجد اسب و استر مى بندند. پشتیبان هاى اسلام كجا هستند كه ببینند، سربازهاى ایتالیا در طرابلس بعد از آنكه مردهاى بى گناه را دست بسته شهید كردند، زنهاى عرب را بریسمان بسته براى تماشا و شادى بالاى نعش پدر و برادر آوردند و پیرزنى كه نمى خواسته، این منظره ى ناهنجار را مشاهده كند، روبروى چندین هزار مرد اجنبى لخت و عورش كرده و تیربارانش مى كنند.” (٢٦)

پوزش و سرشكستگى تا كى :

تحت عنوان پوزش وسر شكستگى مى نویسد:

“پس از ٥١٢٩ سال كه از تاجگذارى كیومرس مى گذرد، حالا زندگى ایران ٤٨ ساعته شده، دیروز ٤٨ ساعت وقت داشتیم كه ژندارم ها را از املاك شعاع السلطنه احضار كنیم. و از سفارت روس عذر بخواهیم. امروز ٤٨ ساعت وقت داریم كه دوست خدمتگزارمان مسیو شوستر را به خاطر روسها جواب بدهیم. و بعد از این به صلاح روس خدمتگزار اجیر كنیم تا مثل بلژیكى هاى باغیرت، ایران را به روس بفروشند. وزیر امور خارجه ى انگیس كه امروز باعث خجالت ملّت انگلیس شده، زحمت روشن كردن آتشى را كه براى سوختن خانه ى ماست، به روس ها واگذاشته، اما خودش، متّصل آن آتش را از دور باد مى زند، كه مبادا خاموش شود و ایران نجات یابد. وزیر امور خارجه ى انگلیس از یك طرف مى گوید كه اساس اتحاد روس و انگلیس روى استقلال ایران است. از طرف دیگر مى گوید، محال است كه بگذاریم، ایران بروز اولش برگردد. یك نكته در اینجا هست و آن این است كه روس و انگلیس به لفظ استقلال، یك فعل دیگر داده اند و ما از احمقى و بى غیرتى آن معنى را تاكنون نفهمیده ایم.” (٢٧)

دو هزار و پانصد سال قبل كه داراى اوّل، همه ى آسیاى غربى را تصرّف كرد، فرمان داد كه فتح نامه اش را در كوه بیستون نقش كنند، شاهنشاه ایران در آنجا مى نویسد كه : اوّل درخواست داریوش پادشاه از اورمزد پاك این است كه خاك ایران را از تاخت و تاز لشكر دشمن محفوظ بدارد. و به فرزندان ایران این قدر قوّت دهد، كه نگذارند، كه خاك هخامنش به دست اجنبى افتد، روى ما سیاه، داریوش پادشاه كجاست كه ببیند،

همه مرز ایران پر از دشمن است به هر دوده اى ماتم وشیون است

همه جاى آشوب وجاى بلاست نشیمن گه تیز چنگ اژدهاست

صد سال پیش اسپانى هم مثل ما بى لشكر بود، امّا اهالى اسپانى در كوه و درّه دویست هزار قشون مرتب ناپلئون را شكست داده، و ریز ریز كردند. لشكر ماهم در دهات و ایلات هنوز جوانان مرد صفت داریم پس كى به داد ایران مى رسند. پس برادران عثمانى و هندى و افغان ما كى به ما كمك مى كنند؟!(٢٨)

این بود شمه اى از شرح احوال و نقل اقوالِ سید احمد-خان ملك ساسانى محتشم السلطان، دیپلمات ایرانى استعمار ستیزى كه از یك سو پرچم افتخارات باستانى را به دوش مى كشید، و از مواریث ایران باستان و افتخارات گذشته یاد مى كرد، و از سوى دیگر در تقابل و تعارض با مطامع ِاستعمارى ممالك باخترى، جهان گشایى و جنگاورى پیروز مندانه ى سرداران مسلمان را مى ستود. و آرمان اتحاد اسلامى و اتفاق سیاسى نظامى مشرق زمینیان را در سر مى پروراند.

منوچهر برومند م-ب سها

پاریس سوم تیرماه ١٣٩٥

 


مآخذ و مستندات:

١- فرمانفرمائیان، حافظ – اشاره اى بر شرح زندگى و آثار میرزا محمد حسین فراهانى، یغما – شماره صد و هشتاد و نه ( فروردین ماه ١٣٤٣) : ١٨-٢٤). دانشنامه ى ایرانیكا، مدخل فراهانى، میرزا محمد حسین به انگلیسى

٢- این كتاب به كوشش مسعود گلزارى، توسط انتشارات فردوسى در سال ١٣٦٢ در تهران با ٤١٢ صفحه منتشر شده است. مصحح كتاب اعلام و اشخاص و اماكن مندرج در آن را توضیح داده و اضافات و تصحیحات خود را بر آن افزوده است.

٣- اسکویی، مصطفی، پژوهشی در تاریخ تئاتر ایران، مسکو: نشر آناهیتا، ۱۳۷۰ خورشیدی. ص۱۲۶).

٤- خان ملک ساسانی، آگاهی نامه، چاپ برلین، چاپخانه ى شرکت کاویانى سال ١٣٤١ ه ق

٥- خان ملك ساسانى، دست پنهان سیاست انگلیس در ایران،انتشارات بابك تهران ١٣٥٤ خورشیدى،ص ٦٤).

٦- همان،ص ٨٥).

٧- همان،ص٨٦).

٨- محمد گلبن ٣٣ صفحه از ٤٧ صفحه ى این مسوده را در شماره سوم نشریه ى اسناد بهارستان مؤرِّخ پائیز١٣٩٠منتشر كرده، ولى در تنظیم عنوان مطالب به اشتباه، اظهارات نصرت السلطنه را كه مربوط به سلطان احمد شاه قاجار است به ناصرالدین شاه نسبت داده است

٩-١٠-١١-١٢-١٣- اسناد بهارستان، سال اول، شماره سوم، پائىز ١٣٩٠ ص٢٨٢).

١٤- همان ص٢٨٣).

١٥-١٦-١٧- همان ص ٢٨٤).

١٨- همان صص٢٨٤ -٢٨٥).

١٩- ٢٨٥).

٢٠- همان صص ٢٨٥-٢٨٦).

٢١- همان ص ٢٨٦).

٢٢- همان ص ٢٨٧تا٢٩٠).

٢٣- همان ص ٢٩٠س ١٨).

٢٤- همان صص ٢٩٠-٢٩١).

٢٥-٢٦- همان ).

٢٧- همان ص٢٩٢).

٢٨- همان ص ٢٩٣).